ورشو در تسخیر “شوپن”

هميشه با شنيدن نام ورشو، ياد گشتابو و سالهاي سياهي مي افتادم كه انسان هايي بودند که يك روز زندگي بدون هراس از مرگ آرزويشان بود. نمي دانم چقدر از آن چيزي كه در فيلمهاي هاليووذي نشان مي دهند، حقيقت دارد، اما حتي اگر درصدي از آن حقيقت داشته باشد، بايد اعتراف كرد كه لهستان دوران بينهايت سختي را سپري كرده است. آنچه که در نابع اینترنتی راجع به ورشو گفته شده این است که در حملات آلمان حدود دویست هزار نفر از اهالی لهستان کشته شدند.
راستش، نزديكي و همسايگي لهستان با اوكراين و در مسير بودن آن بين اوكراين و مجارستان، من را به فكر بازديد از لهستان انداخت. وگرنه اينگونه نبود كه احساس كنم با نديدن اين كشور، چيز مهمي را از دست داده باشم. اما خوب! اين لهستان به من درس داد كه ناديده قضاوت نكنم.

مختصری از ورشو

ورشو هم مثل خيلي از شهرهاي اروپايي در دل خود رود دارد. درست مثل كي يف، اكثر قريب باتفاق ديدني هاي ورشو در سمت چپ رود ویسلا (رود تقریبا شمالي-جنوبي است) قرار دارد. بخش تاريخي شهر وسعت قابل توجهي دارد. يك خيابان بلند كه به عنوان “مسير سلطنتي” يا Royal Way شناخته مي شود، از منتهي اليه شمالي بخش تاريخي شهر شروع مي شود و بعد از حدود ٤ كيلومتر به پارك معروفي مي رسد كه جايگاه مهمي در اين شهر دارد.
ورشو يك ويژگي مهم دارد و آن نقش پر رنگ موزيسين بزرگ “شوپن” در اين شهر است. ورشو به شدت بوي وين مي دهد. حتی می توان بوی آلمان را از همین جا حس کرد! البته با اين تفاوت بزرگ كه به اندازه وين، در اینجا عرب پيدا نمي شود!
ورشو با اينكه تا مرز تخريب كامل پيش رفته، اما امروز كاملا سرپا ايستاده و براي خود هويت دارد. خيلي از ساختمانهاي مسير سلطنتي كاملا تخريب شده بودند، اما امروز از نو بر اساس طرح هاي موجود قبلي بازسازي شده اند. وقتي كه در اين خيابان قدم مي زني، تعداد ساختمانهاي واقعا قديمي آن، بسيار محدود است و مي توان آنها را از ساختمانهاي جديدتر تشخيص داد.
در ورشو مي توان سه حس كاملا متفاوت را تجربه كرد: يكي تجربه شهري مدرن با برجهايي بلند و برندهايي معروف! ديگري تجربه شهري تاريخي با آثاري غني و فرهنگي غني كه البته “شوپن” حسابي به غناي آن افزوده است! آخري اما تجربه شهري است كه در بعضي از بخشهاي آن مي توان كمونيسم را لمس كرد. سردي بعضي از ساختمانها و روح حاكم بر فضاي بخشي از شهر، آدم را به فكر فرو مي برد. ادامه‌ی خواندن

زنده است…

روزهای عجیبی را پشت سر گذاشتم. گاهی انگار در 14 سال قبل بودم و گاهی در 10 سال قبل و گاهی در 6 سال قبل! انگار برای 3 روز، اصلا در زمان حال نبودم!

گاهی فکر می کنم باید بجای سفرنامه شعر بنویسم! احساس می کنم یک خط نوشته ی برآمده از احساس، می تواند خیلی بهتر از جملات تکراری شرح یک سفر، حس و حال سفر را منتقل کند. اما خوب! ایرادش هم این است که شعر خیلی شخصی می شود و شاید به مذاق خیلی ها خوشایند نباشد…

“کرمان” این بار مقصد سفر من از روز چهارشنبه تا جمعه بود. سفری خاص و پرشور که خاطرات بسیار زیبایی را برای من زنده کرد و من را به سالهای 1376تا 1383 برد. سالهایی که کرمان بخش مهمی از زندگی من بود و خاطرات عجیب و تکرار نشدنی را در آنجا تجربه کردم.

 final-poster-ok

ادامه‌ی خواندن

روزهای لندن

صبح که بیدار میشوی، نمیتوانی تصور کنی چه ماجراهایی در انتطارت هست! بیدار می شوی تا کارهایی را که از قبل برنامه ریزی کرده ای، انجام دهی. اما تمام جذابیت داستان زندگی در همین نکته است که هنوز تا صفحه امروز را نخوانده ای و ورق نزده ای، نمی توانی تصور کنی که پشت برگه امروز، چه “ماجرا”یی در انتظار توست.

IMG_0774منظره پنجره اتاق من

.

“ماجرا” برای من مهمترین بخش سفرها و حتی زندگی ام است و سپاس خدای بزرگ را که همواره ماجراهای زیبایی را برایم رقم میزند. بیشتر شیرین و البته گاهی هم تلخ! که البته این تلخی هم درگذر زمان شیرین می شود… شنبه یکی از روزهایی بود که باز هم ماجرایی دربر داشت. ادامه‌ی خواندن

لندن با طعم افغاني!

اين بار كه در پروازي به مقصد انگلستان نشسته بودم، خوشحال بودم كه بالاخره بعد از ٤ تجربه زمستاني و سرد، گرماي انگليس را نيز لمس خواهم كرد! تصوري كه تحققش برايم كمي عجيب و باور نكردني بود كه در خيابانهايي كه همواره از سرما لرزيده ام، از گرما عرق كنم!

IMG_5329

بامداد يكشنبه اول سپتامبر از طريق فرودگاه استنستد وارد انگليس شدم و بيدرنگ به سمت ايستگاه ترن اكسپرس سريع السيري رفتم كه فاصله فرودگاه تا ايستگاه قطار و مترو خيابان ليورپول را (كه در محدوده مركزي شهر لندن وجود دارد) در حدود ٤٥ دقيقه طي ميكند.
هنگامي كه در تاريكي نيمه شب به نورهايي خيره شدم بودم كه از پنجره قطار سوسو ميزد، به اين موضوع فكر ميكردم كه با توجه به برنامه هاي كاري كه در پيش دارم، آيا فرصت ديدار از هيچ جاي جديد يا حتي تكراري را در لندن خواهم داشت يا نه!

.

ادامه‌ی خواندن

سفر انقلابی؛ استانبول (Revolutionary Trip; Istanbul)

قبل از اینکه مرز ایران رو به مقصد شهر استانبول ترک کنم، حتی صدم درصدی هم تصور تجربه این روزها رو نمی کردم! حضور در قلب یک اعتراض؛ حضور در میان دهها هزار معترض؛ حضور در میان پلیس های ترکیه ای؛ خوردن گاز اشک آور؛ اجبار به پیاده روی های طولانی به دلیل تعطیلی سیستم های حمل و نقل عمومی و بسته بودن خیابانها و…

اما همه آنچه که تصورش رو هم نداشتم، اتفاق افتاد! و چه خوب که اتفاق افتاد. تجربه ارزشمندی که شاید بیش از تجربه های دیگرم (تجربه حضور در بارسلونا همزمان با قهرمانی اسپانیا در جام جهانی و تجربه حضور در لندن در روز جشن سال نو چینی ها) برایم ارزشمند خواهد بود. من این شانس رو پیدا کردم که حضورم در استانبول همزمان شد با روز شروع درگیری ها در این شهر و اکنون 5 روز است که استانبول تبدیل شده به صحنه اعتراضات مردمی.

.

ادامه‌ی خواندن

انگلیس باور نکردنی!

احساس میکردم روز بزرگی در انتظارمه! چهارشنبه از صبح که بیدار شدم شوق دیدن جایی رو در سر داشتم که سالها انتظار دیدنش رو کشیده بودم و 13 مارچ 2013 علیرغم ظاهر نحس اش به نظر میرسید روز خوبی باشه. صبح تلاش کردیم که زودتر بیدار بشیم و وقت بیشتری رو برای بازدید اختصاص بدیم. راه طولانی در پیش داشتیم. بیشتر از 90 مایل یعنی 150 کیلومتر رو باید طی میکردیم و همین مسیر رو هم باید برمیگشتیم. دو مقصد مهم برای بازدید انتخاب کرده بودیم که من نمیتونستم اشتیاقم رو برای دیدن اونها پنهان کنم!

جاده ای به سمت اکتشاف

ادامه‌ی خواندن

در سرزمین آنگلو ساکسون ها

بعد از بیست ساعت سفر زمینی و ریلی و هوایی و تحمل انتظار طولانی بین پرواز و تاخیر دو ساعته و… در سرمایی باور نکردنی رسیدم به مقصد بعدی که شهری در جنوب انگلیس بود. شهر “ساوتهمپتون” در جنوب غربی لندن جایی بود که قصد داشتم سه شب اونجا بمونم. دوست بسیار خوبم مهرداد حوالی ساعت یک و نیم شب در سرمایی که واقعا سالها بود تجربه نکرده بودم، اومد ایستگاه قطار Southampton Airport و من رو از سرمای عجیب و غریبی که با برف پراکنده همراه بود، نجات داد. به خونه دوست داشتنی شون که رسیدیم، نشستیم به گپ زدن و از ایران گفتن و خلاصه تا به خودمون اومدیم دیدیم ساعت 4 صبح هم گذشته! یک اتاق اختصاصی با تخت و رواندازی بسیار گرم آماده بود تا من رو به عنوان اولین میهمان خونه جدید مهرداد ثبت کنه. کمتر از یک ماهه که مهرداد و مادر دوست داشتنی اش به این خونه منتقل شدن. قبل از خواب یه برنامه کلی برای دو سه روز آینده ریختیم که بدونیم کجاها رو ببینیم و از کجاها بازدید کنیم.

خونه انگلیسی و ماشین مهرداد

ادامه‌ی خواندن

همچنان فشرده در چک

عصر شنبه كه كوتناهورا رو با تموم زيبايي ها و هواي بي نظيرش ترك كرديم، مقصدمون جايي در غربي ترين نقطه چك به نام “كارلووي واري” بود كه نزديك به ٣ ساعت تا اونجا راه داشتيم. براي رسيدن به اين شهر بايد مسيري از شرق تا غرب چك رو طي ميكرديم و از شهر پراگ هم عبور ميكرديم. توي راه فرصت بسيار خوبي بود تا با يه دوست ١٥ ساله گپ بزنم و ياد خاطراتي كنم كه ماهها بود سراغ آرشيو مربوط به اونها در ذهنم نرفته بودم. تمام طول مسير رو در بارون و مه شديد طي كرديم و گاهي شدت بارون اونقدر زياد ميشد كه دور تند برف پاك كن هم از همراهي عاجز بود. تراكم مه هم يه جاهايي باعث ميشد سرعت حركت رو به حدود ٢٠ كيلومتر در ساعت كاهش بديم تا بشه به سختي انحناي جاده رو ديد.
.
كارلووي واري
حوالي ساعت هشت و نيم شب بود كه رسيديم به شهر رويايي Carlovy Vari و با صحنه اي مواجه شدم كه محاله حالا حالا فراموشش كنم. انگار صحنه اي از يك فيلم خيلي قشنگ بود كه براي من رقم خورد. داستان از اين قرار بود كه همين طور كه مسير جاده رو در مه بسيار غليظ ادامه داديم، رسيديم به جايي كه جاده به صورت زيگزاگي بود و ارتفاعمون آروم آروم كم شد و همزمان شدت مه هم ذره ذره كم شد و وقتي كه به پايين ترين نقطه رسيديم، با صحنه اي واقعا رويايي از شهر مواجه شدم كه توصيفش نه كار قلم هست و نه كار عكس! خيلي دوست داشتم از قبل ميدونستم كه قراره همچين صحنه اي رو ببينم و فيلمبرداري ميكردم. انگار يك پلان از يك انيميشن والت ديزني بود كه براي من به طور ويژه اكران شد. مثل حركت Crain كه از بالاي شهر و از داخل مه شروع شد و اومد پايين كه ديگه از مه خبري نبود و ميشد ساختمونهاي رنگي و بسيار زيبا رو در نور زرد رنگ چراغها ديد؛ در حالي كه تكه هايي از ابرها رو هنوز ميشد در اطراف نورها و ساختمونهاي بلند مشاهده كرد.

فشرده در چك

بعد از ماهها، دوباره با قطار از مرز بين دو كشور رد شدم. از درسدن در شرق آلمان با يك قطار ١٦ يورويي، مسافت ٤٥ دقيقه اي تا “ديه چين” در غرب چك رو طي كردم و در حالي از قطار پياده شدم كه از دور، دستهاي پر حرارت نازي و مارتين رو ديدم كه داره با شوق تكون ميخوره و آغوش گرمي كه اومده به استقبال من.

بعد از خوش و بش اوليه، فهميدم كه اين دو تا دوست مهمون نواز، برنامه فشرده اي رو براي من تدارك ديدن و اين برنامه از همون لحظه شروع شد!

.

ديه چين
از ايستگاه قطار رفتيم بالاي تپه بلندي (به نام پاستيرسكا استيه نا) در ديه چين كه از اونجا ميشد بيشتر شهر رو با نماي زيبايي از رود “لابه” مشاهده كرد. مشاهده قصر ديه چين، خونه هاي رنگي با سقف هاي شيرواني، ريل و تونل قطار، جنگل و… از اون بالا، تصاوير زيبايي بودن كه يك شروع بسيار خوب براي اين سفر بود. اين شهر اولين شهر چك بعد از آلمان محسوب ميشه و بيشتر به عنوان يك شهر فقير شناخته ميشه. وسعت شهر نسبتا محدوده و ميشه ظرف چند دقيقه با ماشين دور شهر رو چرخيد. رود لابه اين شهر رو به دو قسمت عمده تقسيم كرده و ادامه اين رود به هامبورگ ميرسه و به دريا ميريزه.
از بالاي تپه رفتيم خونه نازي و حدود يك ساعت توقف داشتيم و گپ زديم و يواش يواش آماده شديم براي يك سفر ٤٨ ساعته با ماشين به دور چك!

نمایی از دیه چین و رود لابه

ادامه‌ی خواندن

1 2 3 4 5