تصویر

پاریس‌گردی

پاریسی که این بار دیدم

the Paris that I saw this time

Paris majiderfanian 19

پیش‌تر، در سفرنامه‌هایی که از پاریس نوشته‌ام، جاذبه‌های گردشگری معروف پاریس را روایت کرده‌ام. تصاویر این گزارشِ تصویری اما برداشت‌های آزاد من و دوربینم از پاریس در نوروز 1394 شمسی است. من در این سفر همراه و راهنمای همسفران عزیزی بودم که تقریبا تمام وقتم را در خدمت ایشان بودم. این عکس‌ها را در لابلای بازدید از جاذبه‌های مختلف به همراه همسفرانم گرفته‌ام.

ادامه‌ی خواندن

کریسمس در فرانکفورت

Christmas in Frankfurt

برای سفر بارسلونا که از 4 تا 12 دسامبر برنامه‌ریزی شده بود، از هواپیمایی لوفتانزا بلیط پرواز تهیه شده بود. از آنجا که فاصله زمانی پرواز تهران-فرانکفورت تا پرواز فرانکفورت-بارسلونا نسبتا طولانی بود، توانستم به مرکز شهر فرانکفورت بروم و تجدید دیداری با این شهر تجاری داشته باشم.

وقتی که به بخش تاریخی شهر رفتم، با تجربه‌ای بسیار جالب مواجه شدم. حال و هوای شهر واقعا تحت تاثیر کریسمس، رنگ و بویی متفاوت به خود گرفته بود. طبق یک رسم همیشگی، معمولا شهرهای اروپایی از تاریخ 1 نوامبر به استقبال سال نو می‌روند و لذا در دو ماه پایانی سال، حال و هوای کریسمس و سال نو در شهرهای اروپا قابل لمس است. با این پیش فرض، من حال و هوای کریسمس در شهرهایی مثل لندن، مسکو، مادرید، مینسک، استانبول، بارسلونا و… را تجربه کرده بودم. اما دیدن حال و هوای کریسمسی شهر فرانکفورت، دید تازه ای از این روزها و این مناسبت را به من داد و تجربه‌ای بسیار جالب را برایم رقم خورد.

Christmas in Frankfurt 31

در مقایسه بین تمام شهرهایی که تا به حال در دو ماه پایانی سال در آنها بوده‌ام، به جرأت کریمس فرانکفورت از لحاظ جو و فضا، کرسمس‌تر از همه شهرهای دیگر بود. در اکثر شهرهایی که من تجربه کرده‌ام، حال و هوای کریسمسی از طریق چراغانی و نصب تزئینات در بخش‌های مختلف شهر ایجاد شده بودند. ولی آنچه که در فرانکفورت دیدم، برپایی بازارچه کریسمس متشکل از ده‌ها غرفه متنوع و رنگارنگ بود که با پخش موسیقی کریسمسی همراه بود و آنچه که در غرفه‌ها دیده می‌شد، نوشیدنی‌ها و خوراکی‌های جذاب و هوس‌انگیزی بود که واقعا هوش از سر بازدید کنندگانش می‌بُرد…

ادامه‌ی خواندن

از اسپانیا…

ساندویچ مرغ و بطری آبی که از فرودگاه فرانکفورت در کوله پشتی‌ام مانده را در یخچال خانه می‌گذارم. پرتقال کوچکی را هم که از مایورکا تا بارسلونا و بعد تا مادرید و بعد دوباره تا بارسلونا و بعد تا فرانکفورت و بالاخره تا تهران با خودم حمل کرده ام بر روی میز می‌گذارم تا شاید بالاخره وقت خوردنش فرا رسیده باشد. بسته بیسکویت کوچکی که از مادرید گرفته بودم را نیز در کابینت می‌گذارم. وسیله ها را که از کوله پشتی خارج می‌کنم، تازه چشمم به کیکی می‌افتد که در بارسلونا خریده بودم و در کوله گذاشته بودم. خوشحال آن را از داخل جیب کوله پشتی بیرون می‌آورم. همه اینها من را به فکر فرو می‌برد. سعی می‌کنم روزهای سفرم را دوباره مرور کنم. سعی می‌کنم مرور کنم که بجز این خوردنی‌ها که هر کدام از یک شهر تا اینجا همراه من آمده‌اند، چه چیزهای دیگری از شهرهای مختلف در این سفر با من همراه بوده است؟ نتیجه این بررسی بسیار جالب و تفکر برانگیز است…

.

majiderfanian 5نقاشی‌های یک نقاش آرژانتینی در اسپانیا ادامه‌ی خواندن

داستان‌های سفر – 1

داستان میلاد و مارتین و فرشته‌ها

عصر روز سه شنبه در مادريد نشسته بودم كه ناگهان يادم آمد بايد به “برونو” در برلين ايميل ميزدم تا نامه اي را براي من آماده و ارسال كند. اين كار را انجام دادم. صبح روز چهارشنبه “برونو” پاسخ داد كه در آمريكا است، اما با دفترش در برلين هماهنگ مي كند كه اين كار را انجام دهند. از من خواست تا خودم متن نامه را آماده كنم تا كار زودتر به نتيجه برسد. بلافاصله با “محسن” در ايران تماس گرفتم و از او خواهش كردم زحمت اين كار را برعهده بگيرد. صميمانه پذيرفت و نامه را از تهران براي من كه در مادريد بودم فرستاد.
نامه را براي “برونو” در آمريكا فرستادم. چند ساعت بعد ايميلي از برونو دريافت كردم كه حكايت رد و بدل شدن چند ايميل بين او و دفترش در برلين داشت. در نهايت برای من نوشته بود كه نامه صبح پنجشنبه ساعت ١٠ در برلين آماده تحويل است.
ساعت حوالي ٨ شب بود. بايد ظرف چند ساعت كسي را در برلين پيدا مي‌كردم كه نامه را حضوري دريافت كند. با توجه به تعطيلي رسمي جمعه اين هفته در آلمان و تعطيلي هفتگي جمعه ها در ايران، ارسال از طريق پست ريسك بالايي داشت. چون نامه بايد روز شنبه در تهران به دستم مي‌رسيد. به اين فكر كردم كه اگر كسي كه نامه را در برلين دريافت مي كند، می‌توانست نامه را به طريقي در روز جمعه (امروز) به فرانكفورت ارسال كند، مي توانستم خودم در حدفاصل پرواز كانكشن بين بارسلونا و تهران كه در فرانكفورت توقف دارد، آن را دريافت كنم.
زمان خيلي كم بود. بايد ظرف يكي دو ساعت كسي را در برلين پيدا مي كردم. با چند نفر از دوستان در شهرهاي مختلف مطرح كردم. مسيح در مادريد كه همراهم بود با چند نفر از دوستانش در آلمان موضوع را طرح كرد و بسيار پيگيري كرد. فرشته (که به دلیل حضور یک دوست دیگر در این ماجرا با همین نام، و به دلیل ورود زودتر او به ماجرا او را بعد از این فرشته اول می‌نامم) هم در تهران خيلي جدي دست به كار شد و با خيلي از دوستانش در جاهاي مختلف ارتباط گرفت. حدود دو سه ساعتي من و مسيح و فرشته اول در مادريد و تهران در حال پيغام فرستادن براي دوستانمان در شهرهاي مختلف آلمان بوديم. تقريبا همه آنهايي كه احتمال مي داديم بتوانند كمك كنند، به دلايل مختلف اعلام كردند كه نمي توانند. فقط مانده بود كه فرشته (دوم) دوست مشترك من و فرشته اول كه در برلين زندگي مي كند و از بدِ شانسِ ما در این روزها را در آمريكا می‌گذراند، جواب دهد. آخرشب بود كه فرشته اول خبر داد كه فرشته دوم را پيدا كرده و او در حال تماس با دوستانش در برلين است. ادامه‌ی خواندن

در بارسلونا

به شهري آمده‌ام كه مي‌دانم سالها قبل در آن زندگي كرده‌ام. روزي روزگاري در اين شهر برو بيايي داشته‌ام. اينجا، مي‌دانم كه بسيار ساخته‌ام، نواخته‌ام و پرداخته‌ام.
هرگاه كه اينجا مي‌آيم، شاعر مي‌شوم، عاشق مي‌شوم، هنرمند مي‌شوم! روح اين شهر نفوذ مي‌كند در بطن سلول‌هاي مرده جسمم و مثل يك شوك بزرگ، دوباره زندگي را در آن‌ها به جريان مي‌اندازد. احساس مي‌كنم كه من به اين شهر سفر نمي‌كنم؛ بلكه تمام روزهايي كه در خارج از اين شهر مي‌گذرانم را در سفر هستم و وقتي كه به اينجا مي‌آيم، گویی در خانه هستم.
و من روزي به اين شهر بازخواهم گشت. اين يك واقعيت انكارناشدني است…
.

گشتی تصویری در بارسلون

IMG_6156خیابان لارامبلا (La Rambla) معروف‌ترین خیابان در تمام اسپانیا

ادامه‌ی خواندن

وبلاگ و بیمه

تجربه داستان بیمه و بیمارستان رفتن من در اسپانیا به شیوه‌ای تقریبا غیرمعمول نسبت به آنچه که در ایران اتفاق می‌فتد، به پایان رسید. توضیحات مربوط به این ماجرا را در ادامه همان مطلب قبلی به صورت پی‌نوشت اضافه کردم که همه مطلب یکجا جمع باشد. شاید شما هم مثل من از نتیجه حاصل شده تعجب کنید!

لینک مطلب “اسپانیا با بیمه مسافرتی”

عروسی در پالما

“پالما” به نوعی معروف ترین شهر جزیره بسیار بزرگ “مایورکا” محسوب می‌شود که معمولا به آن “پالما د مایورکا” می‌گویند و معنی آن “پالمای مایورکا” است. دیروز در نهمین روز حضورم در مایورکا بالاخره فرصتی دست داد تا گشتی در پالما بزنم و کمی اکتشاف چاشنی این سفر کنم. اتفاق جالبی که در گشت‌زنی دیروز افتاد، حضور در یک کلیسا در زمان برگزاری یک مراسم عروسی بود که در تمام سفرهایم، برای اولین بار شاهد چنین اتفاقی بودم.

این مراسم در داخل کلیسایی با نام Basilica de Sant Francesc در قسمت شرقی بافت تاریخی پالما برگزار شد. این کلیسای گوتیک مربوط به قرن 13 میلادی است و انصافا کلیسای بسیار زیبایی است که برگزاری عروسی در آن حسابی خاطره انگیز است. شما را به دیدن گزارشی تصویری از این عروسی ساده دعوت می‌کنم:

 IMG_4635لحظه ورود من به کلیسا

.IMG_4636نمایی کلی از کلیسا و مراسم ادامه‌ی خواندن

کمی مایورکا!

روند اتفاقات این روزها به نحوی است که نه هنوز شهرگردی مفصلی پیش آمده و نه فرصت مفصلی برای نوشتن. در کلِ این بیش از یک هفته ای که در مایورکا هستم، جمعا هنوز چند ساعت هم دوربین به دست نشده ام! با این حال، این عکس‌ها بخشی از تصاویر ساحلی است که در طول روزهای مختلف وقتی به بهانه های مختلف از کنار ساحل‌های مختلف مایورکا عبور کرده‌ام، با موبایل ثبت کرده ام. شاید این‌ها کمی حس و حال آفتاب و دریای این جزیره را تداعی کند.

image(1)سایه‌بان‌های همه جای جزیره همین شکل است. فقط تعداد و تراکم‌اش متفاوت است

.image(2)ساحل کالا گامبا؛ در یکی از کوچه‌های پشت این خانه‌ها، خانه‌ای است که در آن اقامت دارم ادامه‌ی خواندن

سفرنامه بوداپست

دیدن بوداپست بعد از شهرهای کی‌یف، ورشو، کراکوف و براتیسلاوا یک شانس بزرگ بود. “کی‌یف” با نگاه در چشمانت، دل‌ات را می‌لرزانَد؛ “ورشو” آغاز به نواختن یک موسیقی آرام در درونت می‌کند، “کراکوف” به اوج هیجان ات می‌رساند، “براتیسلاوا” با هنر غلیظش تسخیرت می‌کند و “بوداپست” ناگهان تو را در مقابل معشوق می‌نشاند… ادامه‌ی خواندن

براتیسلاوا؛ هنرمند کوچک!

وقتی از کراکوف به براتیسلاوا رسیدم، حسابی توی ذوق ام خورد. صبح دوشنبه بود و شهر در حوالی ساعت 8، بی روح و ساکت و آرام بود. برعکس خیلی از شهرهای اروپایی، ایستگاه قطار براتیسلاوا با بخش مرکزی شهر فاصله دارد و باید با اتوبوس (خط X13) حدود 10 دقیقه مسیر را طی کرد تا به مرکز شهر رسید. با اتوبوس به مرکز شهر آمدم و در کوچه های تاریخی شهر شروع به قدم زدن کردم. اما واقعا بی رونق بود! نمی دانستم که همین کوچه ها چند ساعت بعد چقدر جذاب می شوند!

Khalvat (1)ابتدای مسیر بخش تاریخی و مرکزی شهر

.Khalvat (2)کوچه های خلوت و آرام ادامه‌ی خواندن

1 2 3 4 5