حاشیه

در کارلووی‌واری، در چک

فستیوال فیلم کارلووی‌واری

فستیوال فیلم کارلووی‌واری به هشتمین روز و تجربه حضور در این فستیوال برای من به چهارمین روز رسیده است. به لطف دوست خبرنگارم، برای بعضی از فیلم‌ها به روی فرش قرمز رفته‌ام و از بازیگران و عوامل فیلم‌ها عکس گرفته‌ام. چندین فیلم را در این چند روز دیده‌ام و تجربه گرانبهایی را به دست آورده‌ام. به گمانم حضورم در این فستیوال یک نشانه بود برای اینکه با رویکردی جدی‌تر موضوع فیلم و فیلمسازی را پیگیری کنم. ادامه‌ی خواندن

حاشیه

جشنواره فیلم کارلووی‌واری

سفرنامه کارلووی‌واری در جمهوری چک

امروز که از کارلووی‌واری و از محل جشنواره فیلم این شهر می‌نویسم، حدود سه روز است که در سفر هستم و این چهارمین شهری است که در این سه روز تجربه کرده‌ام. حدود 6 ساعت در فرانکفورت، حدود 23 ساعت در دوسلدورف، حدود 11 ساعت در نورنبرگ و اکنون حدود 26 ساعت است که در کارلووی‌واری هستم. ساعت‌های زیادی را هم در اتوبوس و قطار و هواپیما و ماشین سواری در حدفاصل این شهرها بوده‌ام. ادامه‌ی خواندن

همچنان فشرده در چک

عصر شنبه كه كوتناهورا رو با تموم زيبايي ها و هواي بي نظيرش ترك كرديم، مقصدمون جايي در غربي ترين نقطه چك به نام “كارلووي واري” بود كه نزديك به ٣ ساعت تا اونجا راه داشتيم. براي رسيدن به اين شهر بايد مسيري از شرق تا غرب چك رو طي ميكرديم و از شهر پراگ هم عبور ميكرديم. توي راه فرصت بسيار خوبي بود تا با يه دوست ١٥ ساله گپ بزنم و ياد خاطراتي كنم كه ماهها بود سراغ آرشيو مربوط به اونها در ذهنم نرفته بودم. تمام طول مسير رو در بارون و مه شديد طي كرديم و گاهي شدت بارون اونقدر زياد ميشد كه دور تند برف پاك كن هم از همراهي عاجز بود. تراكم مه هم يه جاهايي باعث ميشد سرعت حركت رو به حدود ٢٠ كيلومتر در ساعت كاهش بديم تا بشه به سختي انحناي جاده رو ديد.
.
كارلووي واري
حوالي ساعت هشت و نيم شب بود كه رسيديم به شهر رويايي Carlovy Vari و با صحنه اي مواجه شدم كه محاله حالا حالا فراموشش كنم. انگار صحنه اي از يك فيلم خيلي قشنگ بود كه براي من رقم خورد. داستان از اين قرار بود كه همين طور كه مسير جاده رو در مه بسيار غليظ ادامه داديم، رسيديم به جايي كه جاده به صورت زيگزاگي بود و ارتفاعمون آروم آروم كم شد و همزمان شدت مه هم ذره ذره كم شد و وقتي كه به پايين ترين نقطه رسيديم، با صحنه اي واقعا رويايي از شهر مواجه شدم كه توصيفش نه كار قلم هست و نه كار عكس! خيلي دوست داشتم از قبل ميدونستم كه قراره همچين صحنه اي رو ببينم و فيلمبرداري ميكردم. انگار يك پلان از يك انيميشن والت ديزني بود كه براي من به طور ويژه اكران شد. مثل حركت Crain كه از بالاي شهر و از داخل مه شروع شد و اومد پايين كه ديگه از مه خبري نبود و ميشد ساختمونهاي رنگي و بسيار زيبا رو در نور زرد رنگ چراغها ديد؛ در حالي كه تكه هايي از ابرها رو هنوز ميشد در اطراف نورها و ساختمونهاي بلند مشاهده كرد.

فشرده در چك

بعد از ماهها، دوباره با قطار از مرز بين دو كشور رد شدم. از درسدن در شرق آلمان با يك قطار ١٦ يورويي، مسافت ٤٥ دقيقه اي تا “ديه چين” در غرب چك رو طي كردم و در حالي از قطار پياده شدم كه از دور، دستهاي پر حرارت نازي و مارتين رو ديدم كه داره با شوق تكون ميخوره و آغوش گرمي كه اومده به استقبال من.

بعد از خوش و بش اوليه، فهميدم كه اين دو تا دوست مهمون نواز، برنامه فشرده اي رو براي من تدارك ديدن و اين برنامه از همون لحظه شروع شد!

.

ديه چين
از ايستگاه قطار رفتيم بالاي تپه بلندي (به نام پاستيرسكا استيه نا) در ديه چين كه از اونجا ميشد بيشتر شهر رو با نماي زيبايي از رود “لابه” مشاهده كرد. مشاهده قصر ديه چين، خونه هاي رنگي با سقف هاي شيرواني، ريل و تونل قطار، جنگل و… از اون بالا، تصاوير زيبايي بودن كه يك شروع بسيار خوب براي اين سفر بود. اين شهر اولين شهر چك بعد از آلمان محسوب ميشه و بيشتر به عنوان يك شهر فقير شناخته ميشه. وسعت شهر نسبتا محدوده و ميشه ظرف چند دقيقه با ماشين دور شهر رو چرخيد. رود لابه اين شهر رو به دو قسمت عمده تقسيم كرده و ادامه اين رود به هامبورگ ميرسه و به دريا ميريزه.
از بالاي تپه رفتيم خونه نازي و حدود يك ساعت توقف داشتيم و گپ زديم و يواش يواش آماده شديم براي يك سفر ٤٨ ساعته با ماشين به دور چك!

نمایی از دیه چین و رود لابه

ادامه‌ی خواندن