ناصرالدین شاه؛ محبوب یا منفور؟

۲۵ تیر امسال، یکصد و هشتاد و ششمین سال تولد ناصرالدین شاه قاجار است. نمی‌دانم چه سِرّی است وقتی یاد سلــــطانِ صاحبقــــرانِ تاریخِ ایران می‌افتم، احساسی مُرکّب از دل‌سوزی همراه با ترحّم و اندکی علاقه در درونم نقش می‌بندد. با اینکه خوب می‌دانم این قبله عالم، چه رفتارهای نادرست و چه تصمیمات نابخردانه‌ای داشته، اما احساس می‌کنم که تاریخ در حق او اجحاف کرده و آنگونه که باید، به بُعد مثبت و کارهای مهم و برجسته‌ او، نپرداخته است. شاید نوع ارتباط او با درباریان و زیردستانش باعث شده که آنها پس از مرگش در وصف او به نیکی‌هایش نپردازند و یا شاید توصیفات منفی که در دوران پس از قاجار درباره‌ او و سایر پادشاهان قاجار بیان شد، باعث شده که نام ناصرالدین شاه بیشتر، ما را یاد یک انسان خوشگذرانِ بی‌کفایت بیاندازد تا یاد یک انسان با روحیاتی لطیف و دستانی هنرمند و خدماتی گاهاً برجسته به کشور! ادامه‌ی خواندن

من و قبله عالم در پاریس!

هفت سال پیش دقیقا در همین روزها برای اولین بار مسافر اروپا شدم. اگر بخواهم دقیق مرور کنم، در چنین روزهایی در شهر پاریس بودم. امروز که نگاه می‌کنم، هم از لحاظ تعداد سفر و هم از لحاظ تعداد روز اقامت، در هیچ شهری از اروپا به اندازه پاریس نبوده‌ام. اتفاقا آخرین سفرم به پاریس درست در همین روزها رقم خورد و در پاریس‌گردیِ این بار، بسیاری از لحظاتی که هفت سال قبل تجربه کرده بودم را در همان نقاط مرور کردم. اما این همه ماجرا نبود؛ چرا که در این سفر جدای از دنبال کردن رد پای مسیرها و تجربه‌های سفر اولم، رد پای ناصرالدین شاه را نیز در پاریس دنبال کردم و مکان‌هایی را دیدم که  143 سال قبل در حوالی همین روزها او در این شهر دیده بود. انگار این سفرم تبدیل شد به دنبال کردن رد پای خودم و قبله عالم در شهر پاریس! ادامه‌ی خواندن

سفر و سی‌ونُه سال و سه آرزو!

شايد جايى بر فراز كوه المپ در آسمان يونان هستم كه سفر جدیدم با زمین به دور خورشيد را آغاز مى‌كنم؛ در حالی‌که حدود سى و نُه هزار پا با همسفرم «زمين» فاصله دارم! بعید نیست که چند هزاره قبل، زئوس همين حوالى آتنا را از سر زائيده باشد يا با لِتو همبستر شده باشد تا آپولو و ديانا به وجود بيايند¹.
هرچند كه صدها هزار دقيقه تا چهل ساله شدنم زمان باقى است، اما مثل هر سفرى كه با اولين گام ها شروع مى شود، واقعيت اين است كه چهل سالگى من نيز شروع شده و تنها سيصد و شصت و پنج روز تا چهل ساله شدن فاصله دارم.
شروع سال جديد زندگى در سفر، آن هم در آسمان و در خلاف گردش زمين به دور خود، مثل يك شوخى با كائنات است كه انگار زمان را به سُخره گرفته است و ٢٤ ساعت شبانه روزش را با حركت بر خلاف مسير زمان، به كمتر از ٢٢ ساعت كاهش داده است.
اينكه سى و نهمين تكرار لحظه تولدم را در آسمان و در واقع در سفر مى گذرانم، من را یاد چند آرزوی سفری‌ام انداخته که همواره رویاهایشان را در ذهن دارم و آرزو می‌کنم شاید یک روز محقق شوند. ادامه‌ی خواندن