پشت زیبایی لندن

اگر لندن در پاییز میزبان شما باشد، می‌بینید که رنگ و بوی پاییز در این شهر متفاوت از شهرهای دیگر اروپا است. انگار که پاییزِ لندن، رنگی‌تر و جذاب‌تر از پاریس، رم، بارسلونا و رقبای گردشگری‌اش است. این اما اتفاقی نیست. ادامه‌ی خواندن

حاشیه

در کارلووی‌واری، در چک

فستیوال فیلم کارلووی‌واری

فستیوال فیلم کارلووی‌واری به هشتمین روز و تجربه حضور در این فستیوال برای من به چهارمین روز رسیده است. به لطف دوست خبرنگارم، برای بعضی از فیلم‌ها به روی فرش قرمز رفته‌ام و از بازیگران و عوامل فیلم‌ها عکس گرفته‌ام. چندین فیلم را در این چند روز دیده‌ام و تجربه گرانبهایی را به دست آورده‌ام. به گمانم حضورم در این فستیوال یک نشانه بود برای اینکه با رویکردی جدی‌تر موضوع فیلم و فیلمسازی را پیگیری کنم. ادامه‌ی خواندن

حاشیه

جشنواره فیلم کارلووی‌واری

سفرنامه کارلووی‌واری در جمهوری چک

امروز که از کارلووی‌واری و از محل جشنواره فیلم این شهر می‌نویسم، حدود سه روز است که در سفر هستم و این چهارمین شهری است که در این سه روز تجربه کرده‌ام. حدود 6 ساعت در فرانکفورت، حدود 23 ساعت در دوسلدورف، حدود 11 ساعت در نورنبرگ و اکنون حدود 26 ساعت است که در کارلووی‌واری هستم. ساعت‌های زیادی را هم در اتوبوس و قطار و هواپیما و ماشین سواری در حدفاصل این شهرها بوده‌ام. ادامه‌ی خواندن

کمی مایورکا!

روند اتفاقات این روزها به نحوی است که نه هنوز شهرگردی مفصلی پیش آمده و نه فرصت مفصلی برای نوشتن. در کلِ این بیش از یک هفته ای که در مایورکا هستم، جمعا هنوز چند ساعت هم دوربین به دست نشده ام! با این حال، این عکس‌ها بخشی از تصاویر ساحلی است که در طول روزهای مختلف وقتی به بهانه های مختلف از کنار ساحل‌های مختلف مایورکا عبور کرده‌ام، با موبایل ثبت کرده ام. شاید این‌ها کمی حس و حال آفتاب و دریای این جزیره را تداعی کند.

image(1)سایه‌بان‌های همه جای جزیره همین شکل است. فقط تعداد و تراکم‌اش متفاوت است

.image(2)ساحل کالا گامبا؛ در یکی از کوچه‌های پشت این خانه‌ها، خانه‌ای است که در آن اقامت دارم ادامه‌ی خواندن

کفش، وجدان، حسرت!

سال ٨٩ بود كه قصد كردم براي اولين بار به صورت بك پكري به اروپا سفر كنم. اشكان (بروج) و آرش (نورآقايي) به كمكم آمدند. از نكات كلي تا ريزه كاري ها هرچه مي دانستند گفتند. اشكان حتا براي خريد وسايل سفر با من همراه شد. رفتيم جنوب خيابان وليعصر و ٢ تا كوله پشتي (در دو سايز)، دو تا شلوار سفري و يك جفت صندل حرفه اي (مخصوص كوهنوردي و پياده روي) خريديم.
با آن صندل، به همان سفر معروف و پرماجراي اروپا رفتم كه اولين سفر من به اروپا بود. سفر بيش از ٢ هفته طول كشيد و شايد بيش از ٣٠٠ كيلومتر را در ٦ كشور پياده روي كردم. انصافا كفش مناسب و راحتي بود و در هنگام راه رفتن احساس خوبي داشتم.

4298تابستان 89، میدان موزه لوور با همان صندل

.

از آن سفر كه برگشتم، واقعا ديگر از آن صندل انتظار چندانی نداشتم، چراکه بيش از توقع من كار كرده بود؛ هرچند که هنوز همه چيزش سالم به نظر ميرسيد. ادامه‌ی خواندن

خداحافظ یونان – سلام ایتالیا

روز جمعه دوم جولای دومین روز سفر من این طوری شروع شد که خستگی های دیروز باعث شد که دیر بیدار شم. وقتی هم که بیدار شدم، تا دوش گرفتم و اومدم بیرون، حدود 12 بود. صبحانه و ناهار رو یکی کردم. یه ساندویچ هایی اونجا هست به نام “پیتا” که مواد اولیه اش درست مثل کباب ترکی دور یک میله چرخان پخته میشه. اما ساندویچش متفاوته. چون هم نون خاصی رو استفاده می کنن که هم نرم و هم خوشمزه است؛ هم شکل بستنی قیفی درستش می کنن، بالاش پهنه و پایینش کوچیک. البته کلا سایزش خیلی کوچیکه. قیمتش برای خریدن و بردن 2 یورو بود و برای همونجا نشستن و خوردن، 2 یورو و 50 سنت که من حالت دوم رو تجربه کردم.

روبروش هم یه مغازه بستنی فروشی بود که خیلی با حال بود و بدجوری صدات میزد. یکی از دوستان تاکید کرده بود که حتما بستنی یونانی ها رو تجربه کنم. رفتم و در موردش پرسیدم، اسمش اِک مِک بود و یک ظرف کوچیکش 1 یورو و 80 سنت قیمتش بود. به هرحال باید تجربه میشد!

بعدا فهمیدم که یه نوع شیرینی هم به همین اسم دارن که توی ظرف های یک بار مصرف درست می کنن و توی شیرینی فروشی ها می فروشن. پلمبیر رو به خاطر بیارین، نه مثل اون، اما بی شباهت بهش نیست.

معبد زئوس

اولین جایی که رفتم، معبد زئوس بود. زئوس که معرف همه هستن، خدای خدایان یونانی ها. اگه به خاطر داشته باشین، هر کدوم از خدایان، خدای یه چیزی بودن و زئوس خدای همه خدایان بوده.

راستی یه چیزی که جالبه، تکرار یه سری چیزا بین فرهنگ ها و البته ادیانه. آرش توی پی نوشت بخش اول نوشت که پانتئون معادل قلعه دختر خودمونه، چرا که هر دو بر اساس اسطوره دختر باکره شناخته میشن. اما من الان می خوام از مشابهت عددی (نه مقایسه) بین 12 امام اسلام شیعی و 12 خدای یونانی ها بگم که همون لحظه اول شنیدن تعدادشون، توی ذهنم تداعی شد. اسطوره هایی مثل قلعه دختر و پانتئون و یا تقدس اعداد رو میشه در بسیاری از جاها پیدا کرد که خارج از حوصله این نوشتاره.

از معبد زئوس، چند ستون شرقی اش باقی مونده. لازم به ذکره که تقریبا با کمی ملاحظه میشه گفت که همه معابد در جهت شرقی غربی ساخته شده ان و از زئوس یکی دو ستون از سمت غربی بنا باقی مونده و چندین ستون ایستاده شرقی. از لحاظ ظاهری میشه گفت که معابد باستانی یونان در کل از یک قالب کلی تبعیت می کنن و تقریبا همه به پانتئون شبیه هستن. تفاوتشون در تعداد ستونها، تزئینات، سایز و ارتفاع و این جور چیزاست.

استادیوم المپیک

خیلی حس خوبی ایجاد میشه وقتی توی استادیومی قدم میزنی که زادگاه المپیک بوده. (البته نه زادگاه 2000 سال پیشش، زادگاه صد و خورده ای سال پیش منظورمه). ظاهر استادیوم تداعی کننده تعداد محدود رشته های ورزشی مسابقات است و نشون میده که چند رشته بسیار محدود برای مسابقات وجود داشته که پایه همشون دو میدانی بوده.

اما اصلی ترین نکته اینه که یه سری هدفون اونجا هست که دم درب ورود بسته به زبان انتخابی بهت میدن. اونها رو که روی گوش ات میذاری، حس ات چند برابر میشه، چرا؟ چون همون اول که صدای تماشاگرا رو میشنوی، خودت رو در سالها قبل و در داخل استادیوم پر از تماشاگر حس میکنی. روی دستگاه پخش این صدا چند تا عدد هست. در بخش های مختلف استادیوم هم اعدادی رو میبینی. وقتی توی هر بخش استادیوم قدم میزنی؛ باید عدد مربوط به اون بخش رو روی دستگاه فشار بدی تا توضیحات مرتبط با اون بخش رو شنید.

من موندم که واقعا چرا نباید این کار برای تخت جمشید انجام بشه؟ تصور کنید علاوه بر برنامه نور و صدا که فقط در ساعت هایی خاص در روزهای خاصی از هفته و در ماه های خاصی از سال انجام میشه، این برنامه هم همیشه باشه و باردید کننده بتونه صدای شبیه سازی شده قدم زدن داریوش در کاخ تچر رو بشنوه…

من توی بدترین ساعت استادیوم رو دیدم و از شدت گرما و عرق کردن، خیس خیس بودم! اونجا خیلی از بازدید کننده ها میرفتن و یک دور به دور زمین – مثل دونده های مسابقات المپبک – می دویدن که خیلی حس نوستالژیکی داشت. بازار عکس هم که در حالت دونده و پرش و … داغ داغ بود.

پارک ملی (باغ ملی)

درست غرب استادیوم، نشنال پارک آتن قرار داره که قدم زدن در اون خالی از لطف نیست. از نظر مکانی، این پارک جایی واقع شده که پایین میدان سینتاگما است. شرقش استادیومه و غربش هم همون محله پلاکا. جنوبش هم پارک زاپیون و جنوب ترش هم سایت معبد زائوس هست.

توی مسیر عبور از پارک (از شرق به غرب)، ساختمان زاپیون رو هم دیدم که مربوط به سده های اخیر بود.

پارلمان

2 تا سرباز و چند تا حرکت خاص، شده جاذبه گردشگری! داستان اینه که جلوی پارلمان دو تا سرباز با لباس های خاص ایستادن که جز پلک زدن، هیچ کار دیگه ای نمیکنن. تکون نمیخورن اصلا. مردم هم میان و کنار این مجسمه های زنده که اتفاقا تفنگ به دست هم هستن، عکس میگیرن. وقتی این سربازها خسته میشن، با یک حرکات خاص، خستگی پاهاشون رو در می کنن. من زمان عوض شدن شیفتشون رو هم تجربه کردم که خیلی جالب بود. بالغ بر 100 نفر توریست اونجا جمع شده بودن که این تعویض شیفت رو ببینن.

محله اومانیا

از ساعت 3 تا ساعت 5، دقیقا دو ساعت توی تمام کوچه ها و خیابونای این محله چرخیدم و بخش های دیگه ای از فرهنگ مردم رو دیدم. مغازه های مختلف، بازارهای تخصصی، سینما ها، هتل ها، بانک ها، تابلوها، باز هم کافه ها و…

اونجا مغازه عطاری هم بود. بازار گوشت فروش ها یه اتفاق جالب داشت. وقتی یک یونانی فهمید که من ایرانی هستم، منو برد پیش یه نفر که توی یه قصابی بود؛ آقای اختیار عبدی که 20 سال بود ایران نیومده بود و عکس اسکناس 500 تومانی خودمون رو چسبونده بود روی صندوقشون. همکارش هم که یک زن یونانی بود، تا فهمید که من ایرانی ام، شروع کرد به صدا زدن: بیا همشهری، بیا همشهری! فکر کنم این تنها چیزی بود که از فارسی بلد بود.

به هر حال بعد از اکتشافات محله اومانیا، رفتم که برم سایت کرامیکوس رو ببینم. داشتم از کوچه های محله رد میشدم که یهو این تابلو نظرم رو جلب کرد: Athena By Bic و این دقیقا همون چیزی بود که میخواستم. درسته که دیر پیداش کردم، اما هنوز وقت بود. سریع یه دوچرخه گرفتم برای 3 ساعت و دوچرخه سواری رو شروع کردم. اول رفتم سراغ کرامیکوس.

سایت کرامیکوس

این سایت خیلی بزرگه و من اول تلاش کردم یه دور، دورش بچرخم تا درکش کنم. همین یه دور چرخیدن 10 دقیقه طول کشید. به هر حال وارد سایت شدم و یک فضای کاملا متفاوت رو تجربه کردم. اول سایت یه موزه است، رفتم یه نگاهی به اشیا بندازم. من زیاد اهل موزه نیستم و معتقدم که همه چیز رو باید سر جای خودش تجریه کرد؛ به جز موارد خاص که توضیحش مفصله! بگذریم.

توی موزه چیزای خیلی جالبی کشف کردم. یکی اش نماد یک سنگ قبر بود که در حاشیه کنارش 2 تا گل کار شده بود که یکی اش برای ما خیلی آشنا بود: گل لوتوس! البته با 18 پر، 9 تا نیمه بالا و 9 تا نیمه پایین. سال این سنگ طیق نوشته ها مربوط به 550 تا 600 سال پیش از میلاد بود. یعنی حدود 2600 سال پیش و هم زمان با هخامنشیان. مسئول موزه رو صدا زدم و ازش در مورد اسم این گل پرسیدم که اظهار بی اطلاعی کرد. رفت یه نفر دیگه رو صدا زد. یه مرد بود، اومد دید و گفت اسمش “لوتو”  است! ازش در مورد این پرسیدم که خونه افلاطون کجای سایت کرامیکوس بوده؟ ناچار شد برای توضیح دادن همراهم بیاد توی سایت. تاکید کرد که اینجا نبوده. توضیح داد که کرامیکوس درب ورودی آتن بوده و چون توی این مکان پر از فروشگاههای سرامیک بوده، به سرامیکوس یا کرامیکوس معروف شده. یه مسیر یا راه رو نشون داد که از آتن به یه جایی به نام سِمِتری میرسیده که قبرستان بوده و اتفاقا این قبرستان، الآن در همین سایت کرامیکوس واقع شده و میشه بقایای قبرها رو دید. به هر حال در این تردیدی نبود که افلاطون در این راه قدم زده و راه رفته. واجب بود که اونجا راه برم.

صحبت در مورد تاریخ یونان و ایران بین من و اون فرد مسئول در موزه که اسمش جرج بود، طولانی شد. اونقدر که برای هر دوتامون انگیزه شد بیشتر با هم صحبت کنیم. پیشنهاد داد که ساعت 8 با هم بریم یه قهوه بخوریم. منم با کمال میل پذیرفتم.

بعد از جرج جدا شدم و رفتم در بخش های دیگه سایت قدم زدم. این دفعه با یه مسئول دیگه سایت سر صحبت باز شد که یه دختر جوان بود. وقتی بحثمون به همزمانی ساخت این شهر و پرسپولیس رسیدیم و براش از کوروش گفتم، گفت که مجسمه یک نفر در همین موزه هست به نام کوروس! داشتم شاخ در میاوردم! توضیح دادم که شماها کوروش رو به نام Cyrus (سایروس) میشناسین. اما اون تاکید کرد که یه مجسمه به نام Kouros در موزه هست! سریعا به موزه برگشتم و دنبال اسمش گشتم. درست بود! کوروس بود. دوباره دنبال جرج گشتم و موضوع رو گفتم. توضیح داد که اونها کوروش ما رو کیروس تلفظ میکنن و کوروس خودشون به معنای پسر جوان یا همون تینیجر خودمونه! یه چیز دیگه هم گفت که معادل دختر جوان بود، ولی یادم رفت چی بود…

از کرامیکوس بیرون اومدم و رفتم هاستل تا EurailPass ام رو بردارم. رفتم دفتر رزرو superfast که باید یا اون از یونان به ایتالیا میرفتم. با پاس اروپایی (یوریل پاس) که قبلا توی ایران خریده بودم، هرینه کشتی شد ۲۷ یورو که اون هم به دلیل های سیزن بودنش بود. اگه نه باید مجانی می بود.

ساعت نزدیک 8 بود. به سرعت رفتم دوچرخه رو تحویل دادم و رفتم میدان موناستیراکی که با جورج قرار داشتم.

جورج

جورج اونجا منتظر بود. من رو که دید از ATM پول برداشت و من رو به یک قهوه در کافه ای با نمای آکروپولیس و آگورا دعوت کرد. نشون به این نشون که از ساعت 8:15 تا 1 شب نشستمون و گپ و گفتمون طول کشید و کلی از فرهنگ هم برای هم تعریف کردیم. جمعه شب ها اینجا مثل چهارشنبه شب های خودمونه که فرداش خیلی ها تعطیل اند و تا دیر وقت بیرون می مونن.

چند تا چیز یگم شاخ دربیارین! یونانی ها این چیزا رو دارن: کوفته – دلمه – باقلوا و کلی خوراکی های دیگه که درست به همین نام میشناسن!

به هر حال ساعت 1 برگشتم هاستل، تا 4 صبح تجاربم رو نوشتم و بعد در یک حرکت تاریخی همشون پرید!

روز بعد

شنبه سوم جولای اما اتفاق تاره ای نداشت و همش توی راه بودم. صبح همه چی رو جمع کردم. دوش گرفتم و اتاق رو نزدیکای ظهر تحویل دادم و رفتم ترمینال اتوبوس های آتن. با یک تاکسی که راننده اش زن بود رفتم و ۱۰ یورو هزینه اش شد. یه بلیط گزفتم از آتن به پاترا که حدود ۱۷ یورو بود و ۳ ساعت توی راه بودم. بعد از ظهر رسیدم به بندر پاترا و بعد از دو ساعت انتظار سوار کشتی سوپرفست شدم که از بندر پاترا در یونان به بندر باری در ایتالیا می رفت. من کابین نگرفتم و توی بخشی موندم که مثل صندلی های هواپیما بود. لابی خیلی خوبی داشت و تا دیر وقت نشستم مطلب نوشتم و از اینترنت وسط دریا لذت بردم!

صبح یکشنبه چهارم رسیدم باری که یک ساعت از نظر زمانی با یونان اختلاف داشت و اینجا یک ساعت عقب بود. برنامه ام این بود که برم ناپل. اما بنا به دلایلی ناچار به تغییر مسیر به رم شدم که حالا توضیح میدم.

پی نوشت:

– من الان در روز پنجم سفرم هستم و از دیشب تا الان رم هستم. اینجا شدیدا مشکل اینترنت و مشکل محدودیت زمان دارم. اما تلاشم رو میکنم که شرمنده تون نشم.

– واقعا هنوز نرسیدم که عکس ها رو تغییر سایز بدم. جز ۳ – ۴ تا که توی فیس گذاشتم. اما چشم…

– نمیدونستم که کریستین یعنی مسیحی. ضمنا اونا یه واسطه بین خدای آسمان و نماینده زمین میگن مسیاس که از لحاظ ظاهری به کلمه مسیح ما شبیهه.

– نوشتن یه مطلب با همچین حجمی، 3 ساعت طول میکشه!

– حدودا یک روز از نوشتن آنلاین عقب هستم. باید بیشتر تلاش کنم که به روزتر بشم…

– رم هم خیلی گرمه. اینجا یه B & B گرفتم که بد نیست. هزینه اش ۴۵ یورو برای هر شبه. از لحاظ محله مثل میدان راه آهن خودمونه. حالا یه پوست بهتر!

– یه دوست دیشب توی رم پیدا کردم که خیلی خوبه. اسمش فرانچسکو است و حالا باهاش آشنا میشین.

– من خوبم، از همه ممنون. فقط مشکلم زمانه…

آتن؛ شهر کافه ها (1)

شروع شد بالاخره این سفر. ساعت 1 ظهر پنجشنبه از فرودگاه آتن اومدم بیرون. بعد از چند دقیقه جستجو فهمیدم که میشه با خط 3 مترو از فرودگاه به میدان سینتاگما رسید. 6 یورو بهای بلیط بود و 13 ایستگاه فاصله تا این میدان معروف در قلب آتن. از مترو که بیرون اومدم، پشت سرم ساختمان معروف پارلمان قرار داشت که قطعا با 2 تا کوله سنگین، فرصت خوبی برای بازدید نبود. مستقیم رفتم داخل خیابان روبرو که تابلو راهنما نشون میداد میره به سمت خیابان اِرمو. من در نهایت باید یه اقامتگاه در حوالی محله پلاکا پیدا می کردم که این ماجرا حدودا 2 ساعت طول کشید و تقریبا میشه گفت ساعت 4 توی اتاقم بودم. هزینه اقامت برای هر شب 55 یورو بود که فکر کنم اوج  High Season بودن رو نشون میده.

به هر صورت بارهای اضافه رو گذاشتم توی اتاق و راهی تورهای پیاده روی از پیش تعیین شده رفتم. محله پلاکا درست در شمال آکروپولیس واقع شده و فاصله بسیار نزدیکی تا اونجا داره. منم که مطمئنا انتخاب اولم، دیدن آکروپولیس بود و لذا با همراهی یک نقشه حرکت کردم.

آکروپولیس

آکروپولیس یکی از مهمترین سایتهای تاریخیه دنیا است که بر روی یک بلندی (تپه) واقع شده و شامل چند تا بنای مهمه. بالا رفتن از شیب ها و پله هاش حسابی انرژی میخواد، اما هرچی که انرژی از دست میدی، وقتی به بالا میرسی دوباره به دست میاری!

اعتقاد آتنی ها اینه که آکروپولیس یک محدوده ماورایی و عجیبه و چند تا داستان در موردش میگن. اونها معتقدند که این محدوده انرژی زیادی داره و اگر وقتی خسته هستی به اونجا بری، قطعا حالت خوب میشه. به نظرم این قانون واقعیت داره، چون برای من همچین اتفاقی افتاد. اونا برای عجیب بودن اینجا دلیل دیگه ای هم دارن، و اون اینه که علیرغم وجود آنتن های متعدد موبایل، بعضی از جاها آنتن موبایل از دست میره و این رو هم یکی از دلایل خاص بودن اینجا میدونن و میگن که این اتفاق بر اثر قدرت های غیر طبیعی اینجا رخ می ده. به هرصورت برای رسیدن به بالای تپه، اول باید یه سری مسیرهای شیب دار رو طی کرد و بعد باید یه سری پله های نسبتا بلند رو بالا رفت. انتهای پله ها، دروازه ورودی آکروپولیس واقع شده که از همینجا میتونی دیگه انرژی های از دست رفته رو پس بگیری.

مهمترین بنای یونان درست همینجا قرار داره. معبد معروف پانتئون. اما اینکه پانتئون چی هست، خودش داستان بسیار جالبی داره. این معبد مربوط به یکی از خدایان 12 گانه یونان باستان و دقیقا مربوط به خدای دانش یعنی “آتینا” است. هر کدوم از خدایان یونان معبدی داشتند که معبد پانتئون اینجا قرار داره. در زمان باستان، دور آتن یک دیوار قرار داشته که ورودی شهر از یک مکانی به نام کرامیکوس یا سرامیکوس بوده که الان هم یک سایت تاریخی در اون محل هست. دلیل نام گذاری سرامیکوس رو حتما در بخش خودش توضیح میدم. اما اونچه که میخواستم بگم این بود که رهبر مذهبی آتن (مثلا یکی مثل پاپ الان) در یکی از روزهای ماه آگوست در هر سال که به نام روز آتن نام گذاری شده بوده و بهش روز پاناتینا گفته میشده، از سرامیکوس با کشتی میومده به آکروپولیس برای تشکر از خدای دانش یعنی آتنا.

حالا وجه تسمیه هر کدوم از اینها هم خیلی جالبه. اسم شهر آتن که واضحه از اسم همین خدا یعنی آتینا (یا آتنا) گرفته شده. اسم روز پاناتینا هم از ترکیب دو کلمه “پان” و “آتینا” تشکیل شده که کلمه پان به معنای همه و کلمه آتن هم که همون نام شهر بوده و در کل معنای کلمه میشده همه آتن. این کلمه پاناتینا یا ترکیباتش چند جای دیگه هم در آتن به چشم میخوره. یکی اسم خود معبد که توضیحش رو میدم. یکی در استادیوم برگزاری اولین المپیک (بیشتر از 100 سال پیش) که اسمش استادیوم پاناتیکو است دیده میشه. الان هم که اسم تیم ورزشی معروف یونان رو همه میدونن: پاناتینایکوس.

اما خود کلمه پانتئون ریشه اش از کلمه پانتئوس گرفته شده که در یونان باستان به دختر باکره گفته میشده و دلیلش هم این بوده که خدای دانش باکره بوده و اسم معبدش بیانگر این موضوع بوده.

از اینها که بگذریم، خود معبد خیلی دیدنیه. کنارش هم یک معبد کوچکتر هست که فکر کنم مربوط به یکی دیگه از خدایان بوده و از اون صرفا چند تا ستون به شکل انسان و چند بخش از دیوارها و یک ورودی باقی مونده.

کمی پایین تر از سایت اصلی، 2 تا تاتر رویاز که مربوط به همون زمان البته کمی بعد از اونه. از یکی اش تقریبا چیزی باقی نمونده، اما یکی دیگه اش رو همه در کنسرت یانی به یاد میارن که هنوز هم برای بعضی برنامه ها استفاده میشه.

بالای سایت، به علت بلند بودنش، مناظر خیلی خوبی از آتن رو میشه تجربه کرد. یه بخشی هست که میشه منظره شمال و شرق آتن رو دید که همیشه پر از بازدید کننده است. بخش جنوبی اش هم دید زیبایی داره.

همونطور که گفتم، شمال آکروپولیس منطقه پلاکا و همین طور محله آنافیوتیکا قرار داره و تقریبا به هم چسبیدن. دور آکروپولیس در بخش جنوب شرقی، جنوب و غرب توسط یک مسیر پیاده روی سنگ فرش احاطه شده و پیاده روی داخلش واقعا لذت بخش بود. من از شرق این مسیر پیاده روی کرده بودم تا در ورودی اش که حدودا جنوب غربی سایت قرار داره. از سایت که بیرون اومدم مسیر پیاده روی رو به سمت غرب ادامه دادم و تقریبا نزدیک به بک دور کامل، دورش چرخیدم. انتهای این مسیر به بخش غربی خیابان اِرمو ختم میشه. اما یک کم مونده به انتهای مسیر، یکی دیگه از جاذبه های آتن یعنی آگورا قرار داره.

آگورا

آگورا هم مثل آکروپولیس یه سایت تاریخیه که البته روی بلندی قرار نداره. این سایت هم از بخش های مختلفی تشکیل شده که به جز یک معبد، مابقی بناهاش فقط ویرانه هاش باقی مونده. اما خود معبد آگورا که مربوط به خدای آتش بوده، نسیتا سالم تره. کلمه آگورا در زبان یونان باستان به معنی مکانی برای صحبت بوده و انگار افرادی مثل سقراط یا افلاطون در اونجا صحبت میکردن. اما الان آگورا به مکانهای خرید یونان گفته میشه و علتش هم اینه که این مکانها، برای صحبت با همدیگه مناسبه.

کافه ها

قبل از آغاز سفر، فکر میکردم که یکی از بخش های اصلی سفرم، کافه های پاریس خواهد بود. اما اعتراف میکنم همونطور که آرش گفت، کافه های آتن بی نظیره…

همه جای شهر پر از کافه است. پر از کافه، اما چند جا میشه تمرکز بیشتری از کافه ها رو دید. محله پلاکا، محله اومانیا، غرب مسیر پیاده روی دور آکروپولیس، میدان موناستیراکی، میدان پسیرمی و به طور کلی حد فاصل شمال آکروپولیس تا  میدان اومانیا. از شرق هم از میدان سینتاگما و از غرب هم تا غرب خیابان اِرمو. همه جای این محدوده و این محله پر از کافه است. اما دو جا از این خیابونا متفاوت از بقیه اونا است.  یکی خیابان جنوبی محله آنافیوتیکا و انتهای غربی مسیر پیاده روی دور آکروپولیسه که به علت منظره آکروپولیس خیلی مشتاق داره. یکی دیگه اش هم خیابان میائولی در محله موناستیراکی است که دلیل معروف بودنش، اجرای زنده نوازنده ها است که حس خیلی خوبی رو منتقل میکنه.

کتابخانه آدریان

به هر حال بعد از آگورا، محله آنافیوتیکا رو رد کردم و به میدان موناستیراکی رسیدم. یک میدان مردمی و منحصر بفرد که همیشه ی خدا پر از آدمه. خیلی حس قشنگی داره این میدون. جنوب میدان، 2 تا سایت تاریخی است. یکی کتابخانه آدریان و یکی رومن آگورا. ساعت 7:30 رسیدم به کتابخانه که حدودا 15 دقیقه تا تعطیل شدنش مونده بود. جز یک دیوار پر از ستون و چند ستون مجزا در یک بخش سایت و یک طاق و چند ستون دیگه در یک بخش دیگه سایت، چیز دیگه ای از این سایت تاریخی باقی نمونده. بخشی از دیوار شمالی سایت هم با داربست محافظت میشه.

کافه و قهوه

از صبحانه توی هواپیما تهران – دوحه هنوز چیزی نخورده بودم. هوس یک قهوه یونانی بدجور قلقلک میداد. بنا بر این رفتم خیابان میائولی و این حس رو پاسخ دادم!

همین موقع، یک گروه یا لباس هایی مثل لباسهای نظامی در حالی که مارش میزدن، از اونجا عبور کردن که دنبالشون هم کلی از مردم راه میرفتن. از عکس العمل آدمای اونجا متوجه شدم که این بخشی از مراسم بزرگداشت یک تازه مرحوم شده است.

خستگی مفرط و خواب آلودگی، اجازه نداد که مکاشفات رو ادامه بدم. اتاق خواب شدیدا من رو صدا میزد و من این دعوت رو با تمام وجود اجابت کردم.

پی نوشت:

–         کبوترها تقریبا همه جا هستن. درست مثل سگ ها و گربه ها. مشخصات کبوترهای آتن اینه که رنگشون غالبا خاکستریه و وقتی بهشون نزدیک میشی، ازت دور نمیشن و نمی پرن. سگ ها شدیدا ولو هستن و اصلا حوصله ندارن و این ور و اون ور افتادن. گربه ها هم که بدتر از سگ ها همشون چاق و همیشه خواب!

–         امان از کافه ها… واقعا فقط وقتی میبینی میتونی لمس کنی…

–         همه این مطالب رو قبلا هم نوشته بودم، اما همشون پرید! دوباره کاری واقعا سخت بود!

–         واقعا فرصتی برای سوعاتی خریدن نیست…!

دوحه

این اولین یادداشت من در یک سفر و به عنوان یک سفرنامه است. حدود ۳ ساعت طول کشید (درست تا ساعت ۴ صبح) که تجاربم رو در روز اول اقامت در آتن بنویسم. اما احمقانه ترین کاری که کردم تا اینجای سفر، این بود که اون رو مستقیم توی محیط بلاگفا تایپ کردم و بعد از فشردن دکمه ثبت، با این پیغام مواجه شدم که لطفا نام کاربری و کلمه عبور را وارد کنید!!!
قطعا نمیتونم در مورد احساسی که بهم دست داد توضیح بدم، اما میتونم به یقین بگم بدترین احساس ممکن بود…

به هرحال باید دوباره بنویسم و این بار از کمی قبل تر یعنی از دوحه می نویسم، البته فردوگاه دوحه.

نکته ای که در فرودگاه دوحه نظرم رو جلب کرد، این بود که حدودا از هر ۱۰ نفری که وارد فرودگاه میشدن، بیشتر از ۹ نفرشون میرفتن به سمت سالن ترانسفر که بیشترش هم مقاصد اروپایی بود و اگر کمی به حافظه مون رجوع کنیم، یادمون میاد که قطر کلی جنوبی تر از شهرهای مهم اروپا است، اما تونستن با یه سری چیزا کلی از مسافرای شرق رو به جنوب بکشونن و بعد به غرب ببرن!

حیف این موقعیت طلایی تهران که به همین سادگی از دست رفته… یعنی واقعا نمیشه توی سالن ترانزیت فرودگاه امام، قوانین اسلامی نباشه و از این موقعیت بهتر استفاده بشه؟

اما نکته جالب دیگه ای که توی فرودگاه دوحه بود، طراحی خاص سالن بود. به این ترتیب که یک سالن نسبتا بزرگ وجود داره با کلی کانتر که در جاهای مختلف سالن قرار داره، حتی وسط سالن. اما نکته اینجاست که هر کدوم از سالن های ترانزیت این کانترها، به صورت اختصاصی است و درست زیر کانتر واقع شده و مسافر بعد از عبور از گیت، با پله برقی به سمت سالن ترانزیت اختصاصی همون پرواز هدایت میشه. نمیدونم چند فرودگاه دیگه هم این سیستم رو دارن، اما برای من که اولین بار این سیستم رو دیدم خیلی جالب بود.

آنچه که مسلمه اینه که من باید دوباره همه چیز رو درباره آتن بنوسیم که تلاش میکنم امروز در حد فاصل آتن تا بندر پاترا توی اتوبوس این کار رو بکنم و در اسرع وقت با پیدا کردن اولین اینترنت کانکشن، آپلود کنم.

پی نوشت:

– از آرش عزیز و اشکان عزیز که از قبل از سفر تا الآن همراه و یاورم بودن و هنوز هم لطفشون شامل حالمه واقعا ممنون.

– آتن خیلی هوا گرمه، خیلی زیاد

– سفرنامه را باید اول در فایل ورد نوشت و بعد در بلاگفا کپی کرد!

– توی آتن یه دوست خیلی خوب پیدا کردم که خیلی اطلاعات ازش گرفتم.