وین

چند دقیقه مانده به ساعت 7 صبح وارد وین شدم. بعد از کمی نشستن و چرت زدن، تصمیم گرفتم که به اقامتگاهم مراجعه کنم و وسایلم رو بذارم اونجا تا زمان چک-این برسه.ساعت 9 رسیدم هتل. با کمال تعجب متوجه شدم که بدون پرداخت هزینه اضافی، میتونم اتاق رو تحویل بگیرم. رفتم توی اتاق و ایمیلم رو چک کردم. دیدم خیلی خسته ام؛ تصمیم گرفتم یه چرتی بزنم. اما خوابیدن در ساعت 10 همان و بیدار شدن در حوالی ساغت 3 همان! عقده تمام نخوابیدن های روزها و شبهای قبل یه جا در رفت…

بی درنگ زدم بیرون. اولش خیلی گیج شده بودم. به هر طرف که نگاه می کردم، یه ساختمون تاریخی میدیدم. به این فکر میکردم که همه این ساختمونها چند روز طول میکشه! واقعا همه طرف خیابوناش پر از ساختمونهاییه که تاریخی و قشنگند. اما وقتی چند ساعتی گشتم، تازه فهمیدم که چه خبره. فهمیدم که کدوماش ارزش توقف و عکس گرفتن رو داره و کدوماش نداره.

راجع به غذاش اینو بگم که رفتم توی یک رستوران و گفتم که غذای اتریشی می خوام. گفت یه غذایی هست به اسم اشنیتزل. گفتم بیار. وقتی آورد؛ تازه فهمیدم که همون شنیسل خودمونه! البته شنیسل خودشونه؛ چون احتمالا از اینجا این غذا وارد فرهنگ ما شده. نوشیدنی سنتی شون هم یه لیموناد بسیار خوشمزه بود که انصافا با توجه به اینکه غیر الکلی بود، میشه گفت جاش توی نوشیدنی های رنگ و وارنگ ایران خالیه.

 

 

و اما در دو روزی که در وین بودم، خیلی جاها رو دیدم که به چند تا از مهماش اشاره می کنم:

کلیسای بزرگ استفانزدوم

مجموعه کاخ های هافبورگ

کلیسای تاریخی کیزرگرافت

ساختمان Secssion

ساختمان گالری آلبرتینا

مجموعه کاخ شون برون

و البته خیلی جاهای دیگه مثل ساختمان اپرا، ساختمان موزه کوارتیر، کنیسه یهودی ها، خانه موتزارت، کلیساهای مختلف، مکانهای توریستی و مهم شهر مثل خیابان کارنتر، خیابان کونلمارکت، خیابان نگلرگاسه، میدان اسفانز، میدان کارلز و …

پراگ

پراگ؛ شعبه 2 فلورانس

توی این سفر فشرده، روز اول سفر به پراگ برای من غنیمت بزرگی بود. اون هم از چند جهت! یکی اینکه یه دوست (یه آشنای هم زبون) رو میدیدم. دوم اینکه فرصت بیشتری برای موندن (به نسبت دو شهر قبلی) داشتم. سوم اینکه دوستم با ماشین اومده بود دنبالم و در طول روز اول حضورم در پراگ، همه جا رو با ماشین رفتم. چهارم اینکه لازم نبود از روی نقشه دنبال جاذبه های شهر بگردم، چون یه آشنای محلی همرام بود. پنجم اینکه اطلاعات مربوط به جاذبه ها رو لازم نبود به انگلیسی بخونم، بلکه به فارسی میشنیدم! و ششم اینکه هوا بارونی نبود.

در یک نگاه کلی، پراگ به فلورانس شباهت داره. بیشترین شباهتشون هم به خاطر سقف های شیروانی قرمز رنگشون، به خاطر جایگاه رود وسط شهر و پل هایی که روی هر دوی این رودها وجود داره و به خاطر سبک معماری غالب ساختمانها شونه. البته تفاوت های قابل توجهی هم بینشون وجود داره. یکی اینکه مهمترین جاذبه پراگ، مجموعه کاخ تاریخیشه که یکی از بزرگترین مجموعه کاخ های دنیا است (کتاب لونلی پلنت نوشته بزرگترین مجموعه کاخ تاریخی دنیا)، در حالی که مهمترین جاذبه فلورانس، کلیسای سانتا ماریا دلفیوره است که بزرگترین دهانه گنبد دنیا رو داره. تفاوت دیگرش هم اینه که فلورانس شهر نقاش ها و نقاشی ها است؛ در حالی که پراگ نویسنده هاش معروف ترند (فرانس کافکا و میلان کوندرا)؛ البته فکر کنم معروف تر از این نویسنده ها، آب جو پراگ (کشور چک) باشه که طبق یادداشت های «لونلی پلنت» بهترین Beerدنیا در پراگه. علاوه بر همه اینها، پراگ محله یهودی نشین و سه کنیسه (Synagogue) دارد که همچنان یهودی ها و همین طور صهیونیست ها در آن زندگی می کنند.

به هر حال از مقایسه که بگذریم، پراگ شهری است زیبا و البته با روح. خیلی از شهرها دیدنی هستند اما روح ندارن، مثل برلین. اما اینجا شهریه که روح داره.

قرار بود روز اولی رو که در پراگ هستم، به اتفاق «نازی» دوست قدیمی ام (هم کلاسی دانشگاه) و همسر اهل چک اون یعنی «مارتین» پراگ رو ببینیم و روز دوم بریم «کوتنا هورا» که در نزدیکی پراگ هست و در اون جاذبه ای از لیست جاذبه های ثبت شده در میراث جهانی وجود داره، رو ببینیم. حتا مارتین و نازی بخاطر اینکه خونشون یک ساعت تا پراگ فاصله داشت، بخاطر من شب رو در هتل توی پراگ موندن. اما فقط روز اول برنامه مون عملی شد، چون متاسفانه هکرها به کارت بانکی نازی دسترسی پیدا کرده بودن و ازش 1000 یورو برداشته بودن و به همین دلیل وقتی نازی متوجه این موضوع شد، ناچار شد که برای اقدامات بانکی بره به شهر محل اقامتش تا مدارک رو برداره و به بانک مراجعه کنه. لذا من روز دوم رو به روال مابقی سفرم، تنها موندم و به کشف گوشه های بیشتری از شهر پرداختم و البته بیشتر عکاسی کردم!

 

 

در طول مدت اقامتم در پراگ، این جاذبه ها رو دیدم که شرح مختصری از هر کدوم رو می نویسم:

کاخ پراگ (Prague Castel)

بزرگترین مجموعه کاخ دنیا در سمت غرب پراگ و رود ولتاوا در نقطه بلندی از شهر که مشرف به تمام شهر است، واقع شده. این مجموعه به خاطر وسعتش بیشتر به یک دهکده بزرگ شباهت داره. اینجا مرکز قدرت چک، دفتر ریاست جمهوری و محل نگهداری جواهرات ملی است. این مجموعه دارای 4 کلیسا و چندین کاخ، برج، حیاط و مکان دیدنی و تاریخی است که دیدن کل مجموعه بین نیم تا یک روز زمان می خواد. نگهبانان ورودی اصلی مجموعه مثل نگهبانان پارلمان یونان یا شهر واتیکان، راس هر ساعت با حرکاتی طراحی شده که چند دقیقه به طول می انجامه، عوض میشن. طراح این حرکات، تئودور پیستک طراح فیلم آمادئوس بوده و خود این تعویض نگهبانان کلی مشتری داره. کلیسای اصلی این مجموعه (سنت ویتاس) در سال 1344 ساخته شده و از نمونه های ارزشمند گوتیک در چک است.

 

شهر قدیمی (Stare Mestoیا Old Town)

پرشورترین بخش پراگ، همین شهر قدیمی یا Old Townپراگه. کلیسای دو مناره گوتیک «تین»، کلیسای باروک «سنت نیکولاس» و برج ساعت قدیمی شهر با ساعت «آسترونومیکال» در کنار مجسمه «جان هاس»، خیابان Celetna(که به نوعی مرکز خرید اصلی توریست ها است) و خیابان های اطراف میدان Stare Mestoنظیر خیابان پاریس، رستوران ها و کافه ها و دستفروش ها، موزه هایی نظیر موزه آثار ملی و موزه آثار کوبیسم چک، بناها و آثار مختلف و ارزشمندی از معماران قدیمی و اخیر چک، محله یهودی ها و کنیسه های آن نظیر کنیسه اسپانیایی ها، کنیسه پینکاس و کنیسه قدیمی- جدید (که قدیمی ترین کنیسه تاریخی فعال در اروپا است)؛ همه و همه تنها بخشی از این بخش تاریخی شهر است.

 

شهر جدید (Nove Mestoیا New Town)

ساخته های اطراف شهر قدیمی که از سال 1348 میلادی به بعد ساخته شدند، در مقابل شهر قدیمی، جدید به حساب می اومدن. برای همین علیرغم گذشت 650 سال، همچنان با نام شهر جدید شناخته می شن که البته این بخش شهر در مقابل بخش جدید و امروزی پراگ، قطعا تاریخی به حساب میاد. در این بخش از شهر نیز آثار مختلفی مثل رستورانها، بانکها، پاساژها، موزه ملی، موزه موچا، موزه شهر پراگ، موزه کمونیسم، موزه پل چارلز و راسته ها، کوچه ها و خیابانهایی پر از فروشگاه وجود داره.

 

پل چارلز

قدیمی ترین پل پراگ که زمانی تنها پل موجود بر روی رود میانی شهر بوده، الآن یکی از جاذبه های اصلی پراگ محسوب میشه. این پل در سال 1357 میلادی ساخته شده و 650 سال قدمت داره و تا سال 1841 تنها پل پراگ بوده. این پل یک برج انحصاری نیز به نام برج مالا استرانا دارد و خوشبختانه با مرمت انجام شده در سالهای اخیر، همچنان سر پا و پابرجاست.

 

محدوده هاردچانی (Hardcany)

این محدوده در غرب مجموعه کاخ پراگ به عنوان محدوده اصلی مسکونی به همراه فروشگاه ها و رستوران ها است. در سال 1598 میلادی، این منطقه در آتش سوخت و کاخ های ساخته شده در قرن 17 و 18 (خارج از محدوده مجموعه کاخ پراگ)، بر روی ویرانه های آن ساخته شد. همچنین کلیسای «منطقه بانوی ما، لورتا» در این محدوده واقع شده.

پی نوشت:

– اقامت من در پراگ، در یک بتل (Botel) بود. یعنی هتلی که روی آبه. اصلا نمیدونستم که همچین اقامتگاهی هم داریم. تجربه جالبی بود.

– دو تا از غذاهای محلی شون رو امتحان کردم. یکی گولاش (عکسش توی گالری تصاویر چک هست) و یکی پرنده اسپانیایی (یه نوع رولت گوشته). به غیر از اینها مابقی غداهای محلی شون همه از گوشت خوک بود.

برلین

از وایمار تا برلین حدود دو ساعت و نیم با قطار راه بود. عجیب بود که قطارش حدود 40 دقیقه تاخیر داشت.

ایستگاه قطار برلین عظمتی است باور نکردنی! این ایستگاه بزرگترین ایستگاه و قطب قطار اروپا است و 5 طبقه است. یعنی در یک لحظه به طور همزمان دهها قطار در طبقات مختلف این ایستگاه در حال رفت و آمد هستن. همین ایستگاه به تنهایی ضرورت دیدن برلین رو تبیین میکنه!

برلین شهر عریضیه. یعنی از شرق تا غرب شهر خیلی فاصله است. چند تا جاذبه مهم و اساسی توی برلین وجود داره که راجع بهشون توضیحاتی رو میدم. البته این جاذبه ها، همه جاذبه های برلین نیست قطعا؛ بلکه اونایی است که من دیدم.

دیوار برلین

شاید کسی فکر نمی کرد که دیوار منفوری که سالها بین مردم آلمان کشیده شده بود، تبدیل به جاذبه گردشگری بشه! اما الآن بخشهای محدودی که از این دیوار باقیه و هنوز خراب نشده، تبدیل به جاذبه گردشگری شده که روی تمام قسمت های اون پر از نقاشی های هنرمندانی از کشورهای مختلف دنیاست. این هم اطلاعات این دیوار:

«دیوار برلین اصلی‌ترین نماد جنگ سرد بود که به پردهٔ آهنین مشهور شد و به مدت ۲۸ سال شهر برلین را به دو منطقهٔ شرقی و غربی تقسیم کرد.

پس از جنگ جهانی دوم و در سال ۱۹۴۵، چهار کشور اصلی پیروز جنگ یعنی متفقین شامل آمریکا، بریتانیا، فرانسه و شوروی، کشور اشغال‌شدهٔ آلمان را به چهار بخش که هر کدام تحت کنترل یکی از آن‌ها بود تقسیم کردند. برلین به عنوان پایتخت آلمان نیز از قاعدهٔ جداسازی مستثنی نبود. بنابر این با وجود این که تمام شهر برلین در قسمت تحت نفوذ شوروی قرار داشت میان متفقین تقسیم شد. البته قسمت تحت کنترل نیروهای شوروی به مراتب بیشتر از سایر قسمت‌ها بود و شامل بخش شرقی شهر می‌شد.

در اولین ساعات روز یک شنبه سیزدهم آگوست ۱۹۶۱، نیروهای نظامی آلمان شرقی در مرز مشخص شده مشغول ساختن دیوار شدند. با ایجاد این حصار که ارتفاع آن به دو متر می‌رسید، ارتباط بین بخش‌های شرقی و غربی شهر کاملاً قطع شد. احداث این دیوار چنان شتابان انجام گرفت که بسیاری از خانواده‌ها که در مناطق مختلف شهر زندگی می‌کردند برای مدت ۲۸ سال از یکدیگر جدا شدند و سرنوشت‌های ناگواری را برای بسیاری از خانواده‌های آلمانی رقم زد. زنان از شوهران، فرزندان از والدین، برادران و خواهران از یکدیگر برای سال‌ها جدا شده و بسیاری از آن‌ها تا آخر عمر موفق به دیدار دوباره یکدیگر نشدند. گروهی از آن‌ها آن‌قدر زنده نماندند که فروریختن دیوار برلین را شاهد باشند و امکان دیدار دوبارهٔ خانواده‌های خود را پیدا کنند.

در ۲۰ سپتامبر ۱۹۶۱، کار ساخت حصار موازی با فاصله‌ای در حدود ۹۱ متر از سوی هر دو آلمان آغاز شد. تمام خانه‌هایی که در فاصلهٔ بین این دو حصار قرار داشتند، تخریب شدند و بین دو حصار، محدوده‌ای به وجود آمد که به آن نوار مرگ می‌گفتند. این نوار که خاک آن کاملاً کوبیده شده‌بود، با شن پوشیده شد تا ردپای کسانی که قصد فرار از این حصارها را داشتند براحتی مشخص شود. فاصلهٔ زیاد بین دو حصار این امکان را به نگهبانان مرزی می‌داد تا در صورت لزوم بتوانند به فراریان شلیک کنند.

در پاییز 1989، تظاهرات اعتراض‌آمیز مردم موجب شد تا دولت جدید آلمان شرقی تصمیم گرفت به ساکنان برلین شرقی اجازه دهد تا برای سفر به برلین غربی تقاضای ویزا کنند. با اعلام این مطلب از سوی دولت ده‌ها هزار نفر از ساکنان برلین شرقی خود را به محل‌های مشخص شده رساندند تا از مرز عبور کنند و به برلین غربی بروند. هجوم این جمعیت به کنار مرز ماموران و نگهبانان را دچار مشکل کرد. سرانجام ماموران مرز را گشودند و مردم توانستند از آن عبور کنند. در آن طرف مرز، اهالی برلین غربی برای استقبال از همشهریان سابقشان جمع شده بودند. به این ترتیب نهم نوامبر ۱۹۸۹ به روز فروپاشی دیوار برلین تبدیل شد. این دیوار ظرف روزها و هفته‌های بعد و توسط کسانی که از دیگر نقاط آلمان شرقی خود را به برلین رسانده بودند به تدریج خراب شد. فرو ریختن دیوار برلین، اولین قدم در راه اتحاد مجدد دو آلمان بود که سرانجام در سوم اکتبر ۱۹۹۰ صورت گرفت.»

نمایی از دیوار برلین

 دروازه بندنبرگ

این دروازه (Brandenburg Gate) در ابتدا در سال 1791 به عنوان یکی از 18 دروازه شهر ساخته شده بوده. اما دروازه فعلی همزمان با ساخت دیوار برلین در سال 1961 ساخته شد. این دروازه در نیمه شرقی شهر واقع شده و بسیار زیبا و بزرگ است.

دروازه بندنبرگ

ساختمان ریچستاگ

ساختمان Reichstagدر شمال غربی دروازه بندنبرگ واقع شذه و گنبد شیشه ای آن مکانی است برای تماشای برلین. این ساختمان در گذشته (هیتلر) و حال مرکز قدرت در آلمان بوده و گنبد شیشه ای آن نیز در سال 1999 به آن اضافه شده است.

ساختمان ریچستاگ

بنای یادبود

یادمانی متشکل از 2711 سنگ یادبود که در ارتفاع های مختلف، در مساحتی حدود 19000 متر مربع توسط پیتر ایسنمن ساخته شده و درست در جنوب دروازه بندنبرگ واقع شده است.

بنای یادبود

 خیابان آنتر دن لیندن

خیابان Unter den Lindenبرای برلین همون جایگاهی رو داره که خیابان شانزه لیزه برای پاریس داره. دروازه بندنبرگ در انتهای غربی این خیابون واقع شده و در شرق این خیابان هم کلیسای بزرگ برلین قرار دارد.

بخیابان آنتر دن لیندن

 برج تلویزیونی

بلندترین سازه شهر برلین با ارتفاع 368 متر به عنوان یکی از نمادهای فعلی برلین محسوب میشه و در سال 1969 بنا شده. این برج برای جام جهانی 2006 آلمان نیز به زیبایی تزیین شده بوده است.

برج تلویزیونی

 

میدان الکساندر

میدانی بزرگ و دوست داشتنی (برعکس خیلی از نقاط دیگر شهر که اصلا دوست داشتنی نیست) که هر چیزی در وسط و اطراف اون پیدا میشه. از ایستگاه مترو گرفته، تا انواع کلوپ های روزانه و شبانه، فود کورت و رستوران، برج های اداری و تفریحی، مراکز خرید، خطوط تراموا، مجموعه سینمایی، ساعت بین المللی و …

وایمار

درست در قلب آلمان در نزدیکی شهر ارفورت، شهر کوچکی وجود داره که برای آلمانی ها جایگاه بسیار ویژه ای داره. آلمانی ها اینجا رو مرکز فرهنگی خودشون میدونن و بزرگان زیادی در این شهر به دنیا اومدن که مهمترینشون “گوته” و “شیلر” هستن که هم موزه و هم خونه های این دو نفر تو این شهر زیبای تاریخی است. اینجا “وایمار” است.

 اطلاعاتی در مورد وایمار:

وایمار (به آلمانی: Weimar) شهری است فرهنگی که در مرکز آلمان و در ایالت تورینگن واقع شده است. این شهر با حدود ۶۵٬۰۰۰نفر جمعیت (بر اساس آمار سال ۲۰۰۷) در شمال جنگل تورینگن، شرق شهر ارفورت و جنوب غربی شهرهای لایپزیگ و هاله قرار دارد. اولین بار در سال ۸۹۹از وایمار در متون تاریخی نام برده شده است.

وایمار همچنین به علت تأسیس جمهوری وایمار (۱۹۳۳-۱۹۱۹) در آن دارای اهمیت تاریخی است. دانشگاه وایمار با نام کامل دانشگاه باوهاوس وایمار (به آلمانی: Bauhaus-Universität weimar) عمدتاً در رشته‌های راه و ساختمان، معماری و هنر فعال است. یک دانشسرای عالی موسیقی به نام فرانتس لیست (Hochschule für Musik Franz Liszt) نیز در وایمار وجود دارد. در سال ۱۹۹۹میلادی وایمار، توسط یونسکو، به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا انتخاب گردید.

تاریخ

وایمار یکی از مهم‌ترین شهرهای فرهنگی اروپا محسوب می‌شود. اقامت و فعالیت بسیاری از مشاهیر ادبی و فرهنگی آلمان همچون گوته، شیلر، هردر و یوهان سباستین باخ و موسیقیدانانی چون هومل (از شاگردان موتزارت) و فرانتس لیست در این شهر سبب افزایش اهمیت آن به عنوان یک مرکز فرهنگی در آلمان و اروپا بوده است. آرامگاه گوته (که بخشی از میانسالی و سالهای پایانی عمرش را در وایمار گذراند) و شیلر و همچنین گنجینه کتابهایشان در این شهر قرار دارد.

جمهوری وایمار

 دوره تاریخ آلمان در بین سالهای ۱۹۱۹تا ۱۹۳۳را معمولاً با نام جمهوری وایمار می‌شناسند. در این سال‌ها تشکیلات دولتی از پایتخت، برلین، به وایمار انتقال یافته بود. دلیل این انتقال شورش‌های خیابانی مرسومی بود که بعد از انقلاب ۱۹۱۸شهر برلین را به محلی ناامن برای برگزاری جلسات قانون گذاری تبدیل کرده بود. وایمار در کنار دسائو یکی از مراکز جنبش باوهاس بوده و خانه‌های هنر و گالری‌ها همچنین موزه‌ها و تئاتر ملی آلمان دانشگاه باوهاس و مدرسه موسیقی لیست بسیاری از دانشجویان، هنردوستان، موسیقیدانان، مهندسین و معماران را به سمت وایمار جذب می‌کنند.

جنگ جهانی دوم

در طول جنگ جهانی دوم اردوگاهی با نام بوخن‌والد (به آلمانی: Buchenwald) در فاصله ۸کیلومتری از مرکز شهر وایمار قرار داست. بیش از ۵۵۰۰۰زندانی تحت شعار «هر کسی را داشته‌اش» در این بازداشتگاه به کار اجباری برای صنایع محلی (کارخانه صنایع نظامی ویلهلم گوستلوف – Wilhelm-Gustloff-Werk)گمارده بودند.

جمهوری دمکراتیک آلمان

در بین سالهای دوپاره‌گی آلمان، ۱۹۴۹تا ۱۹۹۰، وایمار تحت سلطه جمهوری دمکراتیک آلمان قرار داشت.

سال‌های اخیر

در سال ۱۹۹۹یونسکو وایمار را به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا انتخاب کرد. در ۳سپتامبر ۲۰۰۴کتابخانه آنا آمیلیا طعمه حریق شد. یک کتاب مقدس مربوط به سال ۱۵۳۴از آتش سوزی در امان ماند. خسارت ناشی از آتش‌سوزی میلیون‌ها دلار برآورد شد. تعداد کتاب‌های این کتابخانه بیش از ۱میلیون جلد بود که ۴۰تا ۵۰هزار جلد از آنها بر اثر آتش‌سوزی از بین رفتند. کتابخانه که قدمت آن به سال ۱۶۹۱بر می‌گردد، متعلق به میراث جهانی یونسکو و یکی از قدیمی‌ترین کتابخانه‌های اروپاست.این آتش‌سوزی فقدان فرهنگی بزرگی برای آلمان، اروپا و حتی جهان محسوب می‌گردد. تعدادی از کتابها برای جلوگیری از پوسیدگی در شهر لایپزیگ در معرض شوک سرمایی قرار گرفتند.

شخصیت‌های مهم ساکن در وایمار

یوهان سباستین باخ

یوزی گال

هکتور برلیوز

مارلنه دیتریش

یوهان ولفگانگ گوته

والتر گروپیوس

واسیلی کاندینسکی

پل کله

فرانتس لیست

مارتین لوتر

فریدریش نیچه

فریدریش شیلر

آرتور شوپنهاوئر

رودولف اشتاینر

ریچارد اشتراوس

ریچارد واگنر

آموزش

دانشگاه باوهاس وایمار

مدرسه موسیقی لیست وایمار

به نظر من دیدن آلمان بدون وایمار یک اشتباه محضه. وایمار واقعا دلنشین و زیبا است. این هم وایمار از نگاه من:

 

دوسلدورف – فرانکفورت

دوسلدورف شروع سفر من بود. ساعت 10:15 به وقت محلی، یعنی ساعت 12:45 ظهر پنجشنبه به وقت تهران رسیدم دوسلدورف. همیشه اولی که وارد یه شهر میشی، کمی طول میکشه تا خودت رو پیدا کنی. نیم ساعتی گیج زدم تا تونستم بفهمم کجام و چه باید بکنم.

با عوض کردن چند تا مترو و قطار بالاخره به ایستگاه اصلی قطار شهر رسیدم و تا زمان حرکت قطار به سمت فرانکفورت، توی فروشگاه ها یه چرخی زدم. بعد هم سوار قطار شدم به سمت فرانکفورت. ساعت 15 توی فرانکفورت بودم. این چند تا عکس مربوط به فرانکفورته.

سفرنامه اروپا 2

این شروع دومین سفر بک پکری من به کشورهای اروپا است. و این بار کشورهای اروپای مرکزی.

سفرم از صبح فردا (پنجشنبه، 30 مرداد) شروع میشه و بیش از 2 هفته ادامه خواهد داشت. تمام سعی ام رو به کار میگیرم تا بتونم به روز باشم و سفرنامه آنلاین بنویسم. به هرحال شروع سفرم از آلمان خواهد بود و امشب رو در وایمار در وسط آلمان میگذرونم. امیدوارم که سفر خوبی بشه…

تا بارسلونا

سلام

 به لطف خدا و کمک دوستان خوبم، انشاءالله جمعه هفته بعد (2 مهر) نمایشگاهی از عکس های سفرم رو در کاخ نیاوران (گالری جهان نما) به مدت 8 روز برگزار می کنم.

حتما برای دیدن عکس ها برنامه ریزی کنید. منتظر همه تون هستم…

راستی؛ اسم نمایشگاهم رو گذاشتم:

… تا بارسلونا

سفر در یک نگاه

آمارهای کلی:

از روزی که برگشتم، بیشترین سئوالی که همه دوستان راجع به سفر از من پرسیدن، سئوالاتی درباره کلیات سفر مثل هزینه های سفر، وسیله های سفر، تعداد روزهای سفر و امثال اینها بود. گفتم یه کلیاتی رو در این باره بنویسم که بطور دقیق همه موارد رو شامل بشه.

روزهای سفر: 17 روز

اول تا هفدهم جولای 2010 – دهم تا بیست و ششم تیر 89

تعداد کشورها: 6 کشور

یونان، ایتالیا، واتیکان، فرانسه، هلند و اسپانیا

تعداد شهرها: 11 شهر

آتن، پاترا، باری، رم، واتیکان، فلورانس، ونیز، پاریس، آمستردام، بارسلونا و مادرید

 

اهداف سفر:

– آشنایی با کشورهای اروپای غربی که دارای بالاترین آمار ورود گردشگر در جهان هستند.

– دیدن مهمترین جاذبه های گردشگری اروپا

– آشنایی با سیستم های خدماتی که به گردشگران در این کشورها ارائه میشود.

– آشنایی با وضعیت تبلیغات در اروپا

– آشنایی با سیستم و تاسیسات حمل و نقل شهری و بین شهری در اروپا

– آشنایی با انواع اقامتگاه های مسافرین در اروپا

– آشنایی (کلی) با فرهنگ هر یک از کشورهای سفر

– دیدن و تجربه کردن

– عکاسی و ثبت تصاویر از زاویه نگاه شخصی

 

هزینه سفر

 کل هزینه ها از ابتدا تا انتها: حدود 3100 یورو

·        کلیه هرینه های بلیط: 1630 یورو

·        کلیه هزینه های اقامت: 585 یورو

·        جریمه: 50 یورو

·        بلیط ورودی جاذبه های گردشگری: 120 یورو

·        کرایه تاکسی، مترو، اتوبوس و تراموا: 155 یورو

·        اجاره دوچرخه: 35 یورو

·        غذا: 250 یورو

·        نوشیدنی شامل آب، انواع قهوه، انواع آب میوه و کوکا: 200 یورو

·        سایر هزینه ها (مایحتاج سفر): 100 یورو

 

وسیله های سفر:

·        هواپیما: 5 مسیر

·        قطار: 6 مسیر

·        اتوبوس: 1 مسیر

·        کشتی: 1 مسیر

 

تعداد شبهای اقامت: 13 شب

تعداد شبهای در مسیر: 3 شب

بیشترین اقامت در یک شهر: بارسلونا – 5 روز و 4 شب

کمترین اقامت در یک شهر: پاترا – کمتر از 5 ساعت

مهمترین اتفاق سفر: دیدن بازی فینال جام جهانی در اسپانیا (قهرمان جام) در بین مردم بارسلونا

 

مسیر سفر:

مسیری که من برای سفرم انتخاب کردم، از ماه ها پیش بر روی اون فکر کرده بودم و بررسی کرده بودم و راجع بهش تحقیق و مشورت انجام داده بودم. نتیجه این تحقیقات، این بود که از این مسیر رفتم. شهرهای زیر، همه اون شهرهایی است که من با اتوبوس، قطار یا کشتی ازشون رد شدم و در آنها ولو برای چند دقیقه، توقف داشتم.

شروع سفر: تهران – دوحه – آتن

یونان: آتن – پاترا – ایگومنیتسا

ایتالیا: باری – فوجیا – بنه ونتو – کاسینو – رم – پروجا – فلورانس – بولونیا – پادوا – ونیز – ورونا – میلان

سوئیس: بریگ – لائوسان

فرانسه: دیجون – پاریس – لیل

بلژیک: بروکسل – آنتورپن

هلند: روتردام – آمستردام

اسپانیا: بارسلونا – لیدا – زاراگوسا – مادرید

من برگشتم!

بالاخره این سفر طولانی تموم شد.و الان من پرم از کلی حرف، تحلیل، ایده و…البته قبل از هرچیز باید اول سفرنامه آمستردام، بارسلونا (ی عزیز) و مادرید رو بنویسم و گزارش های تصویری شون رو بذارم. من از خیلی از دوستان شنیدم که عکس ها در blogger باز نمیشه و الان که اومدم دیدم همین طوره. الان کلی عکس آماده آپلود دارم که دارم دنبال یه جای خوب میگردم که بتونم آپلود کنم. اگر کسی راهکار مناسبی داره، لطفا کمک کنه.

بعد از اون هم تلاش میکنم تا با نوشتن بعضی از مسائل، مثل مقایسه یه سری چیزا در شهرهای اروپایی، گزارش های تصویری، انجام تحلیل در مورد دیده های سفر و مسائلی از این دست باز هم این وبلاگ رو به روز نگه دارم.

ممنون از همه دوستانی که توی این سفر همراه بودید. منتظر ادامه ماجرا باشید…

پاریس

قطار ونیز – پاریس، تقریبا مثل قطارهای درجه یک 6 تخته خودمون بود. 4 جوان پسر از کره جنوبی و یک پیرزن فرانسوی هم سفرهای من بودن که پیرزنه خیلی زود از کوپه ما رفت. ا موندیم و 4 تا کره ای. حالا هرچی فکر میکردم که اسم اون سریال مسخره شون (جو مونگ) یادم بیاد که سر صحبت رو باز کنم، یادم نمی اومد! فوتبال اما بهانه خوبی بود. خیلی برام جالب بود، اونا خیلی محکم بر این باور بودن که ایران خیلی قوی تر از کره است. جدی از تیم ایران هراس دارن.

 پاریس

صبح ساعت 9 پاریس بودم. از قبل چند تا درخواست رزرو هاستل فرستاده بودم که وقتی رسیدم پاریس و چک میل کردم، فقط یکیشون کانفرم کرده بود. اما با توجه به توضیحاتی که راهنمای توریست ها توی ترمینال کرده بود، محله این هاستل زیاد جالب نبود. لذا بی خیال اش شدم و با کمک همراه اصلی سفرم ( کتاب اروپای غربی Lonely Planet عزیز)، تلاش کردم هاستل هایی که توی خیابان خوب پاریس هست رو پبدا کنم. بعد از حدود 2 ساعت تلاش و پیاده روی، بالاخره یه جا در محله بسیار خوب پاریس، یعنی خیابان ری وولی و درست روبروی ساختمان تاریخی هتل دیویل به نام هاستل ری وولی پیدا کردم.

پاریس توسط رود سن به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم میشه. به بخش شمالی اش میگن Right Bank و به بخش جنوبی اش هم میگن Left Bank. خیابان ری وولی نزدیک رود سن در بخش رایت بانک واقع شده بود. البته همین رایت بانک از یه جایی به بالا دیگه میشه محله پر خطر که اصلا برای اقامت در شب توصیه نمیشه.

تلاش کردم که از راهی برم به سمت هاستل که یه سری چیزا رو تو مسیر ببینم. خیابان شیر (Lyon)، میدان باستیل، اپرای باستیل، کلیسای سنت ماری و کلیسای سنت پائول جاهایی بود که دیدم.

به هرحال اتاق رو گرفتم. اتاقش حمام داشت ولی توالت نداشت. وسایل رو گذاشتم و راه افتادم به سمت کشف پاریس.

تجربه شهرهای قبلی باعث میشد که خیلی زود بتونم خودم رو توی شهر پبدا کنم و این موضوع برای من که کلا 3 روز توی پاریس بودم، خیلی عالی بود. انتخاب برام خیلی سخت بود. کلی جا بود برای دیدن و من نمیدونستم از کدوم شروع کنم.

کلیسای سنت جِروایــز

اولین جایی که رفتم، 2 دقیقه تا هتل فاصله داشت. کلیسایی بزرگ و مرتفع به سبک گوتیک (فکر کنم) که خیلی خوب موقعی رسیدم. چون یه مراسمی داشت داخلش برگزار میشد که من اسمش رو نمیدونم و اونجا هم از هرکس که تونستم پرسیدم، اما انگلیسی زبان پیدا نکردم و آخرش هم نفهمیدم که چی بود. اما هرچی که بود خیلی خوب بود. یه جا وسط مراسم یهو همه خوشحال از جاهاشون بلند شدن و به سمت هم رفتن و خنده کنان یه چیزی رو به هم تبریک گفتن. یه حای دیگه مراسم هم یه کشیش با دو راهبه، آب مقدس آوردن و یه چیزی توی آب میزدن و توی دهان مردم می ذاشتن.

 جزیره ها

وسط رود سن، یه بخش هایی مثل جزیره هست که اونجا مقصد بعدی من بود. اسم منطقه اش ایل دلا سیت بود که منطقه تمیز و زیباییه و من از قسمت شرقش از روی پل ماری واردش شدم.

 کلیسای بزرگ نوتردام

از همون شمال رود، کلیسای نوتردام خودنمایی میکنه. وقتی که نزدیکش میرسی تازه عظمت خودش رو به رخ میکشه. مخصوصا اگر نمای رو غربی اش رو ببینی که واقعا غوغا کردن و چیزی کم نذاشتن. حیف که نمیدونم چرا کلیسا تعطیل بود و از دیدن داخلش محروم شدم. اما همون بیرونش اونقدر جذاب هست که برای دقایقی حسابی میخکوبت میکنه.

جزیره رو به سمت غرب ادامه دادم و چندتا بنای مهم و بزرگی که اونجا بود رو عکاسی کردم. یه ساختمان بزرگ به نام Pref De Pol، کلیسای گوتیکی سنت چاپه له و ساختمان میدان جوستیک. اطلاعات زیادی فعلا نتونستم در موردشون پیدا کنم جز اینکه همه اینها ساختمانهای مهم قلب پاریس هستن.

به غرب جزیره که رسیدم، از روی پل نئوف برگشتم رایت بانک و مستقیم رفتم تا میدان بسیار بزرگ لوور.

 غروب لوور تا میدان کنکورد

چند سالی بود انتظار کشیده بودم تا خودم شخصا غروب خورشید از پشت هرم های موزه لوور رو به تصویر بکشم. از سمت شرق وارد میدان کور کری شدم که ابتدای محدوده موزه لوور هست و در اصل یه میدان محصور در ساختمان غربی موزه است. این میدان از طریق یک دالان به میدان اصلی که هرم ها داخلش هست، وصل میشه و تماشای منظره غروب از این قسمت دیدنیه.

خیلی جالبه که ساعت کشورهای غرب اروپا مثل ایتالیا، فرانسه، بلژیک، هلند و اسپانیا مثل هم هست و بالطبع هرچی که به سمت غرب میریم، غروب دیرتر میشه. باور کنید تا غروب کامل شد، ساعت حدود 10:15 شب بود.

کشیدگی بدنه موزه لوور تا غرب، خیلی ادامه داره، تا حدی که دروازه پیروزی رو هم دربر میگیره (البته دروازه کوچکش رو. دو تا دروازه پیروزی هست: یکی دروازه پیروزی که اسم کاملش Arc the Triomphe Du Carrousel هست که همین کوچیکه است و در محدوده میدان موزه لوور قرار داره و یکی اش هم دروازه پیروزی بزرگ تر هست که همه به نامArc the Triomphe  میشناسیمش. مسیر رو به سمت غرب پاریس و به موازات رود سن همچنان ادامه دادم. رسیدم به پارک بسیار بزرگ  دِس تویلِریس که واقعا دیدنیه و پر از مردمیه که برای پیک نیک اومدن بیرون. شمال این پارک هم یه شهر بازی هست که یه سری هم اونجا زدم و وسیله هاش رو با وسیله های شهربازی های خودمون مقایسه کردم که انصافا تفاوتشون خیلی نبود. انتهای غربی این پارک بزرگ به میدان معروف کنکورد و نماد مصری اش ختم میشه که به دلیل انجام امور شهری، یه بخش هایی اش بسته بود.

 شانزلیزه

بچه که بودم، وقتی اسم لاتین یه سری از جاهای دنیا رو میشنیدم، تصور میکردم که تلفظ فارسی شون درسته و بقیه به خاطر محدودیت های زبانشون این طوری تلفظ میکنن. این شانزلیزه هم از همونا بود. هر وقت میشنیدم که تو فرانسه بهش میگن Champ Elysees، میگفتم ببین چه اسم رو میپیچونن!

به هرصورت، خیابان شانزلیزه از میدان کنکورد در شرق شروع میشه و تا دروازه پیروزی (بزرگ) در غرب امتداد داره. حدود ساعت 11:30 بود که من میدان کنکورد بودم و گفتم که برم پیاده روی در شانزلیزه رو تجربه کنم. حالا هرچی میرفتم، فقط یه خیابان عریض بود که تابلو اش حکایت از شانزلیزه بودنش داشت، اما خبری از مغازه های معروفش نبود!

گفتم شاید تصور ما از اینکه این خیابون پر از مغازه است، اشتباهه! لذا به نیت دیدن دروازه پیروزی، مسیر رو به سمت غرب ادامه دادم. ولی آخه هرچی میرفتی تموم نمیشد که…

اونقدر رفتم تا اینکه از نزدیکیای دروازه پیروزی، تازه بخش معروف خیابان شانزلیزه رو که پر از فروشگاههای برندهای معروفه رو کشف کردم. خط بطلان بر تصور اشتباهم کشیدم و تلاش کردم که راه رفتن در شانزلیزه رو با تمام وجود لمس کنم. مثل همه جای دیگه، اینجا هم پر از کافه و رستورانه. منتها فرقش اینه که اینجا شانزلیزه است…!

آخر شب هم با مترو رفتم هتل. آخربن متروی پاریس، از همه ایستگاههاش ساعت 1 راه میافته و من فکر کنم با آخرین مترو رفتم هتل. واقعا اینکه میگن متروی پاریس واسه خودش یه شهره، درست میگن و فقط وقتی که تجربه میکنی، معناش رو درک میکنی.

 دوچرخه سواری در پاریس

دیدم پاریس مثل بقیه شهرها نیست که بشه با پیاده روی به همه بخش هاش یه سرکی زد. با کمی جستجو، محل اجاره دوچرخه رو پیدا کردم. همه جای شهر ایستگاههای دوچرخه هست، اما اونا کارت اعتباری میخواد که من نداشتم. در حین جستجو برای پیدا کردن محل اجاره دوچرخه، یه نمایشگاه از کارای یه عکاس رو هم دیدم که موضوعش مراسم عروسی در فرهنگ های مختلف بود.

به هر ترتیب دوچرخه رو گرفتم و پاریس نوردی رو شروع کردم.

 قبرستان پرلاشز

قبرستان معروف پرلاشز که محل دفن خیلی از آدمهای معروفیه که ما باهاشون آشنا هستیم، در بخش شرقی شهر و در نیمه میانی شمال شهر واقع شده. بعد از کلی طی کردن سربالایی، خیس از عرق رسیدم اونجا. دوچرخه رو قفل کردم و رفتم داخل. خیلی ها اونجان. نویسنده ها، دانشمندان، شاعران، کشته شده های سوانح مثل سقوط هواپیما و… و منیر مجیدی (خواننده قدیم ایرانی)، غلامحسین ساعدی و صادق هدایت.

فاتحه ای برای همه شون خوندم و یه چرخی حدود یک ساعت و نیم داخل قبرستان زدم و به سمت مقصد بعدی راه افتادم.

 کلیسا و تپه موماخ

رفتم به سمت منطقه نا امن تر پاریس. ناچار بودم برای رسیدن به تپه ای که از روی اون میشه همه پاریس رو دید، باید بریم اونجا. یه جاهایی اش دقیقا مثل میدون شوش خودمونه. سربالایی ها، دیگه یه جاهایی اش خیلی شدید بود. به هر صورت رسیدم پای پله هایی که از تپه میرفت بالا. وقتی میرسی بالا، منظره اش وصف ناشدنیه. خیلی خوبه. هرکیس میره پاریس، اگه اینجا رو نبینه واقعا یه دیدنی مهم رو از دست داده.

این بالا فقط یه کلیسا و یه منظره نیست. یه بخشی از زندگی جاریه. مردم روی پله ها میشینن و نوازنده ها و خواننده ها اجرا میکنن. مردم حسابی زنده ان، زندگی میکنن. این حس و حال من رو ساعت هایی اونجا نگه داشت.

داخل کلیسا هم خیلی قشنگه. اما عکاسی ممنوع بود، لذا ناچار شدم مثل خیلی از جاهای دیگه دزدکی عکس بگیرم که البته سخت بود، اما لذتش بیشتره!

این محدوده کلا به منطقه مونت مارتی مشهوره.

 راسته تاتر و اپرا

یه محدوده نسبتا وسیعی، به محدوده اپرا و تاتر معروفه. یه خیابان هست به نام خیابان اپرا که انتهاش بنای معروف اپرا قرار داره. ساختمان اپرا خیلی بزرگ و با ابهت بود و فقط به بخش هایی از داخلش اجازه بازدید بود.

غیر از این راسته، دو راسته دیگه هم هست که در اصل شامل 8 محله است و همه اینها محدوده ایه که تاتر و اپرا اونجا زیاده.  با دوچرخه یه دور کامل توی این محله ها زدم و از دیدن این همه کافه لذت بردم.

 برج ایفل

دوچرخه رو پس دادم و با مترو رفتم به سمت ایفل. یه ایستگاه زودتر پیاده شدم تا از هتل دس اینولیدِس عکس بگیرم. بعد هم پیاده رفتم به سمت برج ایفل. من از سمت شرق وارد محوطه بزرگ فضای سبز جلوی برج شدم که حدودا یک ربعی تا خود برج، پیاده راه بود. رفتم توی صف و درست یک ساعت انتظار کشیدم برای بالا رفتن. برج سه ایستگاه داره. ایستگاه 2 همه باید از آسانسور پیاده بشن. حتی اونایی که میخوان برن بالاتر. آسانسوری که میره تا ایستگاه 2، در داخل هر 4 تا پایه برج وجود داره و به صورت اریب بالا میره. اما ایستگاه 2 تا 3 یه آسانسور مستقیمه که در مرکز برج قرار داره و صاف میره بالا. ایستگاه 2 دوباره یه صف هست برای این آسانسور که در مجموع حدود 2 ساعت طول کشید تا بالا رسیدم و تقریبا دیگه هوا تاریک شده بود. بلیط برای این ایستگاه حدودا 13 یورو بود که از همون پایین میشد تهیه اش کنی. بالای برج هم که دیگه نیاز به تعریف نداره. منظره شهر پاریس و رود سن و… خلاصه باز هم جای همه خالی.

تا اومدم پایین، ساعت 12:30 بود و برگشتم هتل.

 موزه لوور

صبح مثل سحرخیزها، ساعت 8:30 رفتم دم موزه و خوشبختانه قبل از تشکیل صف اونجا بودم. خیلی جلو افتادم. درست ساعت 9 رفتم داخل موزه و داخل هم حسابی خلوت بود. یک موزه بسیار بسیار بزرگ که دیدنش در یک روز رو باید فراموش کرد.

خوشبختانه نقشه بسیار خوبی داره که میتونی انتخاب کنی که کجاش رو ببینی. من در فرصت چند ساعته امٍ این بخش ها رو دیدم:

اشیای مصر باستان، اشیای یونان، اشیای ایران، مجسمه های ایتالیایی، نقاشی های ایتالیایی، تمدن آفریقا و یه سرک پراکنده ای به چند جای دیگه.

بعد از اون هم دیگه عصر شده بود و باید یواش یواش با پاریس خداحافظی میکردم.

پی نوشت:

– دارم تند تند مینویسم برای جبران. ببخشید اگه غلط تایپی دارم.

– دیگه آخر سفر نزدیکه. من مادریدم

– مونده نوشتن آمستردام و بارسلونا

– نظر دادن براي مطلبي كه آخر نوشته قبلي بيان كردم، يادتون نره

1 21 22 23 24