زوریخ

شاید از سالهای کودکی که من (و همه ما ایرانیها)، درباره سوییس و زیباییهای سوییس شنیده بودم، این اشتیاق را داشتم که این کشور را ببینم. ما ایرانیها یک سری تصورات داریم که این تصورات در باورهای ما به عنوان یک واقعیت ثبت شده. مثلا در یک نگاه عمومی نظر ما ایرانیها نسبت به آلمانی ها این است که مردمانی خشک و ماشینی هستند و غالبا نگاه مثبتی به مردم آلمان (در مقایسه با مردم کشورهای اروپای غربی) وجود ندارد. یا مثلا وقتی که می خواهیم از زیبایی جایی حرف بزنیم، اون مکان رو به سوییس تشبیه می کنیم. حتما در اولین فرصت یک مطلب راجع به تصورات ما ایرانیها (با تکیه بر تصورات شخصی خودم) در مورد اروپا و اروپاییها و مقایسه اون با واقعیت های موجود و قابل لمس (بر اساس ادراکات شخصی خودم) می نویسم.
از این مقدمه که بگذریم، واقعیتش زوریخ به اندازه تصوراتی که از قبل برام ساخته شده بود، زیبا نبود. البته اذعان می کنم که زوریخ واقعا شهر زیبایی است و دیدنش – و از اون مهمتر، درک کردن این شهر – خیلی خیلی لذت بخشه. اما تصوری که من نسبت به این شهر داشتم، خیلی فراتر از این بود که فکر می کنم دلیلش همون مسئله تصوراتی است که از قبل در ذهنم (ذهنمون) ساخته شده.

چند تا نکته شاخص توی زوریخ به وضوح قابل دیدنه که به اونها اشاره می کنم:

قیمت: اینجا واقعا قیمت ها بالا است. بالاتر از تمام کشورهای دیگه! من حدود 14 کشور اروپایی رو دیدم؛ اما توی هیچ کدوم تا این حد از لحاظ قیمت اذیت نشده بودم.
ساعت: اینجا ساعت خیلی زیاده. بزرگترین ساعت کلیسا در اروپا هم اینجاست. روی یک برج که از خیلی از جاهای شهر قابل دیدنه.
مد: یک خیابان معروف که راسته مد و فشن هست و همیشه پر از آدم. این مهمترین خیابون زوریخه.
دریاچه: یک دریاچه زیبا در دل شهر! خیلی از شهرهای اروپا وسطش رود یا کانال های آب هست (که البته در زوریخ هم هست)، اما وجود یک دریاچه در دل شهر، اتفاق بسیار مبارکیست!
نقاشی های روی شیشه: مهمترین نقاشی های روی شیشه جهان، بر روی شیشه های کلیسای فرامونستر زوریخ انجام شده که گردشگران زیادی برای دیدن این نقاشی ها به این کلیسا می آیند.

اتفاق خیلی خوبی که در زوریخ برای من افتاد، این بود که در ابتدای شهر گردی، به کیوسک کرایه دوچرخه برخورد کردم. برای من که وقتم برای بازدید از جاذبه های شهر خیلی محدوده، استفاده از دوچرخه واقعا غنیمته. از اینها که بگذریم، دو تا نکته مهم در این کرایه دوچرخه وجود داشت:

بابت در اختیار قرار دادن دوچرخه به متقاضیان، پولی دریافت نمی کردند! یعنی اجاره رایگان دوچرخه. با توجه به بالا بودن قیمت ها در زوریخ، لذت دوچرخه رایگان چند برابر بود…
دو مدل دوچرخه برای اجاره بود. دوچرخه های معمولی و دوچرخه های موتوردار. دوچرخه های موتوردار یک وسیله مکانیکی داشت که با باتری کار می کرد و وقتی که روشنش می کردم، سرعت حرکت رو زیاد می کرد. یعنی وقتی که رکاب می زدم، اگر اون دستگاه خاموش بود، سرعت حرکت مثل یک دوچرخه عادی بود؛ اما وقتی روشنش می کردم، سرعت حرکت تقریبا نزدیک به دو برابر می شد. به عبارت دیگه با یک انرژی کم، میشد با سرعت زیاد حرکت کرد. این یکی واقعا تجربه منحصر بفردی بود.

و اما توضیحاتی درباره زوریخ و بعد هم توصیف جاذبه هایی که از زوریخ در مدت اقامتم دیدم:

شهر زویخ در شمال سوییس، مرکز کانتون و بزرگترین شهر این ایالت است. این شهر در شمال غربی دریاچه زوریخ، در اطراف رود لیمات قرار گرفته است که این شهر را به دو قسمت تقسیم می کند. مرکز تاریخی شهر، لیدنهوف (lidenhof) تپه طبیعی کوچکی در سمت چپ ساحل رودخانه لیمات و حدود 700 متری دریاچه است، اما مرکز مدرن و جدید شهر در غرب رودخانه قرار دارد.

خیابان بانهوف (Bohnhofstrasse):

نبض فعالیت های اصلی زوریخ در این خیابان می زند. فروشگاه های تجاری و برندهای سرشناس پوشاک و ساعت و ساختمان های اداری و تجاری در بخش های مختلف این خیابان تاریخی به وفور دیده می شوند و خیل مردم و گردشگرانی که در این خیابان در حال راه رفتنند.

تپه لیندنهوف (Lindenhof):

اینجا یک پارک (تپه) هست که بلندترین نقطه بخش تاریخی شهر زوریخ محسوب میشه و از داخل این پارک میشه نماهای بسیار زیبایی از شهر زوریخ رو ملاحظه کرد.

کلیسای سنت پیتر (St Peter):

این کلیسا یکی از 3 کلیسای اصلی شهر زوریخ (شامل کلیساهای گراس مونستر، فرامونستر و سنت پیتر) است که تاریخچه طولانی دارد و در دوره های مختلف از جمله رومانسک و گوتیک تغییرات مهمی در آن ایجاد شده است. ساختمان فعلی کلیسا در سال 1706 میلادی ساخته شده و بزرگترین صفحه ساعت کلیسا در اروپا بر روی برج این کلیسا قرار دارد که قطر آن نزدیک به 9 متر است.

کلیسای فرامونستر (Fraumunster):

کلیسای قدیمی شهر زوریخ که قرن ها صومعه ای مهم بوده است، پس از تخریب صومعه در سال 1898، اکنون کلیسایی با معماری گوتیک است و می توان گفت که مهمترین پنجره های کلیسا در جهان را داراست؛ چرا که این پنجره ها را مارک شاگال (Marc Chagallنقاش برجسته یهودی‌الاصل فرانسوی – روسی و از پیشگامان سبک اکسپرسیونیسم انتزاعی است. برخی از تابلوهای وی هم‌اکنون در موزه هنرهای معاصر تهران و کاخ سعدآباد تهران نگهداری می‌شوند. این آثار در زمان سلطنت محمدرضا پهلوی و به همت فرح پهلوی خریداری شدند) نقاشی کرده است. همچنین شیشه های شمالی این کلیسا نیز توسط آلبرتو جیاکومتی (Alberto Giacometti۱۹۰۱-۱۹۶۶مجسمه‌ساز و نقاش سوئیسی که کارهای او در بسیاری از موزه‌های معتبر جهان از جمله موزه هنرهای معاصر تهران نگهداری می شود. از اواخر دهه ۱۹۳۰ مجسمه‌هایش را با دست و پا و بدن درازتر از معمول ساخت. در ۱۹۶۲ جایزه اول بینال ونیز را برد و به شهرت جهانی رسید. در فوریه ۲۰۱۰ یکی از مجسمه‌های او به نام مردی که راه می‌رود به مبلغ ۶۵ میلیون دلار فروخته شد که تا آن زمان گران‌ترین مبلغ در حراج آثار هنری بوده‌است) نقاشی شده است.

گراس مونستر(Grossmunster”great minster”):

کلیسای بزرگ درست در مقابل کلیسا (صومعه) فرامونستر قرار داشته و به نوعی این دو عبادتگاه رقیب هم محسوب می شده اند. این کلیسا دارای برجهایی دو قلو به سبک رومی است که خود را در شهر زوریخ کاملا متمایز می نمایاند. این دو برج برای اولین بار بین سالهای 1487 و 1492 میلادی ساخته شدند. اما بخش های مهمی از آن در سال 1781 در آتش تخریب شد و به دنبال آن بخش هایی به سبک نئو گوتیک به آن اضافه شد. برجهای این کلیسا از سوی ریچارد واگنر به دو فلفل پاش (فلفل ساب) تشبیه شده است. در بخش زیر زمین این کلیسا نیز قبرستانی تاریخی کشف شده است. از دیگر ویژگیهای این کلیسا می توان به شیشه های رنگی نقاشی شده آن توسط آگوستو جیاکومتی (Augusto Giacometti1877–1947 نقاش سوییسی) و درهای برنزی آن که در سال های 1935 و 1950 اضافه شد، اشاره کرد.

این کلیسا از یک لحاظ دیگر نیز در میان مردم زوریخ دارای جایگاه خاصی است که دلیل آن اتفاق تاریخی است که آغازگر اصلاحات اساسی در زوریخ بوده است.

دریاچه زوریخ:

در جنوب شرقی شهر زوریخ این دریاچه زیبا واقع شده و چشم انداز بسیار زیبایی دارد. همواره مردمان زیادی در کناره این دریاچه نشسته اند و از منظره زیبا و حرکت پرندگان و تفریحات آبی موجود لذت می برند.

لوگزامبورگ

لوگزامبورگ

درست در فاصله بین آلمان و فرانسه و بلژیک، کشور کوچکی وجود دارد که هم نام کشور و هم نام پایتخت آن لوگزامبورگ است. برای رسیدن به لوگزامبورگ راه طولانی را طی کردم و البته از طی کردن این مسیر دور و دراز اصلا ناراضی نیستم. این شهر برای من تداعی کننده خاطرات پاریس بود. شهری نسبتا کوچک که زبان فرانسوی آنها و دو رنگ بودن پوست ساکنان آن (هم سفید پوست و هم سیاه پوست) کاملا آدم رو یاد پاریس میندازه. وقتی که جلوی درب یک ماشین ایستاده بودم و داشتم از یه منظره عکس می گرفتم، صدای راننده ماشین رو که می خواست پیاده بشه، اما نمیتونست؛ شنیدم که گفت: موسیو، و من یک لحظه احساس کردم که نکنه من اشتباهی اومدم پاریس!

این شهر یک پل تاریخی و بزرگ داره که در کنار میدان اصلی شهر یعنی میدان بانوی طلایی واقع شده. نماد این میدان دو مجسمه است که یکی بر روی یک پایه بلند واقع شده و دیگری مجسمه ای است که من اسمش رو سوگ از دست رفتن میگذارم، چون اسمش رو نمیدونم!

شهر لوکزامبورگ به اضافه مناطق حومهٔ آن یعنی هسپرانگه، ساندوایلر، اشتراسن، والفردانگه ۱۰۳٬۹۷۳ نفر جمعیت دارد.

لوکزامبورگ یکی از ثروتمندترین شهرهای جهان است و به صورت یکی از مراکز مهم بانک‌داری و اداری درآمده‌است. این شهر مقر چندین نهاد مربوط به اتحادیه اروپا است از جمله، ساختمان دادگستری اروپا، دیوان حسابرسی اروپا و بانک سرمایه‌گذاری اروپا در این شهر قرار گرفته‌اند. 

کلیسای اصلی شهر، کلیسای نتردام است و باز میشه این کلیسا رو هم مدل کوچکی از کلیسای نتردام پاریس دونست. البته از سر این کلیسای نتردام، میشه باز هم توی شهرهای اروپا پیدا کرد. مثلا کلیسای اصلی وین رو خواهر کلیسای نتردام میدونن. یا تو بعضی از شهرهای دیگه، مثل خود وین و لوگزامبورگ، کلیسایی به نام نتردام وجود داره.

و اما یک مطلب مهم:

من این مطلب رو توی قطار نوشتم و توی وب سایتم گذاشتم؛ یعنی اینکه توی قطاری با سرعت 138 کیلومتر بر ساعت، اینترنت پر سرعت وجود داره و این موضوعیه که بسیار آزار دهنده است؛ چرا که وقتی یاد تهران میافتم که توی جایی که مثلا ثابته (توی خونه یا محل کار) و اصلا از سرعت 138 کیلومتری هم خبری نیست، برای دسترسی به اینترنت مشکل دارم…

نمیدونم واقعا گردشگری ایران هم رونق میگیره؟ 

کرواسی 2 – زاگرب

زاگرب انصافا زیباتر از اون چیزی بود که تصور می کردم. کشور برانکو ایوانکویچ و میروسلاو بلاژویچ که یه موقعی سرمربی تیم ملی ایران بودن، پایتختی زیبا داره با مردانی چشم رنگی و مردمانی علاقه مند به داشتن سگ! چون بیشتر مردمی که توی شهر دارن می گردن، یه سگ همراهشونه، در اندازه ها و رنگ های مختلف.

بافت تاریخی و قدیمی زاگرب، دو بخشه، یه چیزی مثل پراگ. با این تفاوت که بخش خیلی قدیمی شهر به طرز مشخصی از بخش قدیمی اما جدیدتر، جدا شده. اما این دو بخش درست در کنار هم قرار دارن و میدان اصلی شهر یعنی میدان اکوئست رین (Equestrain) این دو بخش رو به هم متصل می کنه.

ویژگی بسیار مهمی که بافت تاریخی و قدیمی تر زاگرب داره، اختلاف ارتفاعی است که در وسط بافتش داره. یعنی در فاصله تنها یک کوچه، شهر یه چیزی حدود 250 متر اختلاف ارتفاع داره و برای رفتن از این کوچه به کوچه بعدی، باید حدود 150 تا پله رو بالا رفت. یه بخش هایی از این بلندی شهر، فضای بسیار مناسبی است برای دیدن منظره شهر.

یکی از خیابونهای اصلی بافت تاریخی زاگرب، راسته کافه ها و رستورانها است و آدم رو یاد آتن (شهر کافه ها) میندازه. اسم این خیابون تکالچیسوا (امیدوارم درست تلفظ کرده باشم: Tkalciceva) و سرتاسرش پر از رستوران و بار و کافه است.

عضو نبودن کرواسی در کشورهای شنگن، کاملا مشخصه. چون به هیچ وجه تعداد توریست ها با سایر کشورهای اروپایی عضو شنگن قابل مقایسه نیست. صحبتی که کنسول کرواسی توی ایران می کرد، این بود که تا دو سال دیگه اونها هم به اعضای شنگن می پیوندن.

 

 

جدا از زیبایی هایی که خیابانها و کوچه های بافت تاریخی (اعم از قدیمی تر و جدیدتر) شهر داره و معماری زیبایی که باید از طریق قدم ردن توی این خیابونها کشفش کرد، چند تا بنای مهم توی شهر وجود داره که من  سعی کردم از همشون بازدیدکنم.

کرواسی 1 – پلیتویتسه و زادار

کرواسی 1 (پارک ملی پلیتویتسه – شهر بندری زادار)

توی یک کلام می تونم بگم که از رفتن به کرواسی واقعا راضی ام. انصافا با اینکه بنا به دلایلی اجبارا کرواسی رو انتخاب کردم، اما تمام سه جایی که دیدم، زیبا بودن و مطمئنم جاهایی رو هم که ندیدم (مثل دوبرونیک و اسپلیت و کلی شهرهای دیگه) واقعا زیبا هستن. اصلا کرواسی خودش یه سفر درست و حسابی میخواد. مقصد خیلی خوبیه که هم آثار تاریخی چند هزار ساله داره، هم آثار تاریخی چند صد ساله و هم آثار طبیعی بی نظیر. از همه مهمتر این که تا حدود یکی دو سال دیگه هنوز عضو شنگن نیست و ساده میشه ویزاش رو گرفت. و اما سفرنامه…

از وین (که هنوز مطلبش کامل نیست)، با قطار رفتم به سمت کرواسی. برام تجربه شد که دیگه از مرز اروپا با قطار خارج نشم. بخاطر اینکه پلیس کشور شنگن (من از اسلوونی خارج شدم) توی یه شهر مرزی یه بار میاد تو قطار که مهر خروج بزنه و کلی معطلی داره. بعدش هم چند کیلومتر اون ورتر پلیس کشور غیر شنگن (مثل کرواسی) یه بار میاد که تو ویزای خودش مهر ورود بزنه. هر دوتاشون هم معطلی دارن و چون بنده های خدا اونجا بیکارن، به مسافرا گیر می دن و وسیله هاشون رو میگردن و… . خلاصه تجربه شد. تجربه هم نه ارزون به دست میاد، نه ساده!

آخر شب رسیدم کرواسی و توی زاگرب خوابیدم. صبح زود از ترمینال اتوبوس راه افتادم به سمت پارک ملی پلیتویتسه. سیستم اتوبوس توی کرواسی خیلی گسترده تر از سیستم قطاره. هم برای مقاصد مختلف اتوبوس هست (که با قطار برای خیلی از شهرهای مهم کرواسی نیست)، هم سرعت رسیدن به مقصد با اتوبوس خیلی بیشتره (توقف قطار خیلی زیاده؛ یه مسیر 3:30 ساعته با اتوبوس رو قطار توی 6 تا 7 ساعت میره. یعنی حدود دو برابر!).

واحد پول کرواسی کونا است. هر یورو حدود 7.1 تا 7.3 کونا میشه. بلیط اتوبوس 90 کونا بود برای مسیر حدودا 2 ساعته. بیشتر اتوبوس هم مسافرای پارک ملی و دریاچه پلیتویتسه بودن. جالبه که کلی از محلی ها هم سوار اتوبوس بین شهری میشدن که به ده یا شهر کوچک خودشون در بین راه برن و در طول مسیر که شاید 45 دقیقه هم طول می کشید، می ایستادن. مثل اتوبوس شهری! یه توریست هم بود که برای پلیتویتسه بلیط گرفته بود، اما جا نبود بشینه! نگو یکی از همین محلی ها که نیم ساعت بعد پیاده شد، جاش رو گرفته بود. آخه خیلی مقید نیستن که طبق شماره بشینن. برای همین معلوم نیست که کی کجا میشینه.

پارک (دریاچه) ملی پلیتویتسه (Plitvice Lakes National Park):

من توی اینترنت نتونستم خیلی جستجو کنم تا اطلاعات مناسبی به دست بیارم. کتابم هم کشور کرواسی رو نداشت. برای همین اطلاعاتی رو که شفاهی از محلی های اونجا گرفتم می نویسم که شاید الزاما درست نباشه.

 

 

این پارک حدود 295 کیلومتر مربع مساحت داره و شامل مجموعه ای است از صدها آبشار، دهها دریاچه کوچک و بزرگ، دهها کوه، انواع و اقسام هزاران درخت زیبا، نیزارها، گلها و هر چه زیبایی طبیعی است که خدا روی زمین آفریده. دو تا سیستم حمل و نقل اونجا هست، قایق (هم کوچک و هم اتوبوس های دریایی) و هم اتوبوس که دور دریاچه می چرخه. چند تا ایستگاه دارن هر کدوم از اینها که معمولا توریست ها با یکی اش تا یه جایی میرن و از اونجا تا ایستگاه وسیله بعدی، پیاده میرن. سرتاسر این وسعت پهناور رو پل های چوبی بسیار زیبا ردن که میشه کل این پارک رو پیاده طی کرد. یعنی باید پیاده رفت تا زیبایی ها رو دید. در بدو ورود تابلوهایی هست که کل پارک رو نشون میده و چند تا برنامه پیشنهادی هم داده که از کجا با کدوم وسیله به کجا بریم و بعد چه مسیری رو پیاده بریم و با چه وسیله ای برگردیم.

پارک ملی و طبیعی پلیتویتسه در سال 1979 (من یک ساله بودم!) در فهرست میراث طبیعی یونسکو به ثبت رسیده و واقعا ارزش این رو داره که آدم زحمت کرواسی رفتن رو (حتا با قطار!) به خودش بده. انواع و اقسام حیوانات جنگلی، آبی، آسمانی، زمینی و… هم درونش هست که البته من فقط آسمانی و آبی اش رو دیدم.

 

 

 زادار (Zadar)

زاگرب رو که مستقیم به سمت جنوب بیایم پایین، تلاقی اش با دریای آدریاتیک میشه زدر. شهر نسبتا کوچکی که در نگاه اول چندان جذاب به نظر نمیاد (مبدا ورودی شهر یعنی ترمینال). اما همین که پا تو بخش تاریخی اش میذاری، دیگه دلت نمیخواد بری!

یک شهر پر جنب و جوش و زیبا که بسیار انرژی مثبتی داره. این بخش تاریخی تقریبا توی دل آب قرار داره و ارتباطش با خشکی فقط از سمت جنوب شرقی ممکنه. از طریق شمال شرقی هم پلی رو زدن که ارتباطش رو با بخش جدیدتر زدر برقرار میکنه. شمال این بخش تاریخی هم بندر و محل پهلو گرفتن کشتی ها است (به زبون خودشون بدر میشه مارینا). مساحت کل بخش تاریخی زادار حدود 10 کیلومتر مربعه که حدودا 2 کیلومتر شمال تا جنوب و حدود 500 متر هم عرضشه. البته مساحت کل زدر، دهها برابر اینه و خیلی بزرگتر از این حرفا است. کلا چند تا جاذبه انگشت شمار بیشتر اونجا نیست، اما دیدنش واقعا ارزش داره. کلی هم تورهای چند ساعته و نیم روزی و یک روزی داره که دیدن جادبه های دریایی و البته تاریخی اطراف رو با قایق شامل میشه.

مهمترین و قدیمی ترین بخش شهر، بقایای فروم رومی ها است که به نام Roman Forumمیشناسنش. همین طور دیوار تاریخی دور شهر که محدوده شرقی- شمالی شهر رو شامل میشه به همراه دروازه تاریخی شهر از مهمترین جاذبه های زدر میشه عنوان کرد.

کلیسای سنت آناستازیا بارویی داره که میشه ازش بالا رفت و شهر رو دید. تجربه دیدن حدود بیست شهر اروپایی ثابت کرده که تقریبا همه این شهر ها یه چیزی برای بالا رفتن دارن که از بالاش بشه شهر رو دید. حالا یا باروی کلیسا، یا قلعه، یا دیوار شهر، یا گنبد کلیسا و… .

دو تا جاذبه جدید هم در شمال غربی شهر، کنار دریا ساختن که یکی اش ارگ دریایی (Sea Organ) است که با موج دریا، موسیقی می نوازه و بسیار حس خوبی داره. دومیش هم یک صفحه گرده که نور رو منعکس می کنه و سایه رنگی میسازه. اسم این رو هم گذاشتن سلام (یا احترام) به خورشید (Greeting to the Sun).

البته که بناها و کلیساهای تاریخی دیگه ای هم اونجا هست که دیدنشون خالی از لطف نیست و فقط به اسمشون اشاره می کنم. میدان اصلی شهر (همراه با اینترنت وایرلس رایگان)، 5 تا چرخ چاه تاریخی، کلیساهای سنت سیمون و سنت میشل، صومعه های سنت ماری و سنت فرانسیس و کلیسای سنت چریسوگونوس. جاتون خالی یه غذایی رو هم توی یه رستوران دیدم که از ظاهرش و رنگ و لعابش خیلی خوشم اومد. منم سفارش دادم اسمش باگت بود، ولی فکر نمی کردم که واقعا فقط باگت باشه! یه نون باگت بود که لای نون رو سس گوجه زده بودن و روش هم پنیر! این هم از شام محلی… . ضمنا شب رو هم توی یه اتاق توی خونه یکی از ساکنین محلی زدر گذروندم. چون که این شهر توریستیه، خیلی از ساکنینش اتاق اجاره میدن. یه بنده خدایی اومده بود توی ترمینال و پیشنهاد داد که اتاق کرایه کنم. چون قبلا این مطلب رو میدونستم که این کار اینجا عرفه، منم قبول کردم. حسنش این بود که با وسیله شخصی اش من رو برد تا اونجا و از اونجا هم باز برد تا بخش تاریخی. البته بماند که شب ساعت 1 راه رو یه کوچه اشتباه رفتم و درست 3 کیلومتر اون طرف تر سر در آوردم. اما بالاخره خوابیدم.

وین

چند دقیقه مانده به ساعت 7 صبح وارد وین شدم. بعد از کمی نشستن و چرت زدن، تصمیم گرفتم که به اقامتگاهم مراجعه کنم و وسایلم رو بذارم اونجا تا زمان چک-این برسه.ساعت 9 رسیدم هتل. با کمال تعجب متوجه شدم که بدون پرداخت هزینه اضافی، میتونم اتاق رو تحویل بگیرم. رفتم توی اتاق و ایمیلم رو چک کردم. دیدم خیلی خسته ام؛ تصمیم گرفتم یه چرتی بزنم. اما خوابیدن در ساعت 10 همان و بیدار شدن در حوالی ساغت 3 همان! عقده تمام نخوابیدن های روزها و شبهای قبل یه جا در رفت…

بی درنگ زدم بیرون. اولش خیلی گیج شده بودم. به هر طرف که نگاه می کردم، یه ساختمون تاریخی میدیدم. به این فکر میکردم که همه این ساختمونها چند روز طول میکشه! واقعا همه طرف خیابوناش پر از ساختمونهاییه که تاریخی و قشنگند. اما وقتی چند ساعتی گشتم، تازه فهمیدم که چه خبره. فهمیدم که کدوماش ارزش توقف و عکس گرفتن رو داره و کدوماش نداره.

راجع به غذاش اینو بگم که رفتم توی یک رستوران و گفتم که غذای اتریشی می خوام. گفت یه غذایی هست به اسم اشنیتزل. گفتم بیار. وقتی آورد؛ تازه فهمیدم که همون شنیسل خودمونه! البته شنیسل خودشونه؛ چون احتمالا از اینجا این غذا وارد فرهنگ ما شده. نوشیدنی سنتی شون هم یه لیموناد بسیار خوشمزه بود که انصافا با توجه به اینکه غیر الکلی بود، میشه گفت جاش توی نوشیدنی های رنگ و وارنگ ایران خالیه.

 

 

و اما در دو روزی که در وین بودم، خیلی جاها رو دیدم که به چند تا از مهماش اشاره می کنم:

کلیسای بزرگ استفانزدوم

مجموعه کاخ های هافبورگ

کلیسای تاریخی کیزرگرافت

ساختمان Secssion

ساختمان گالری آلبرتینا

مجموعه کاخ شون برون

و البته خیلی جاهای دیگه مثل ساختمان اپرا، ساختمان موزه کوارتیر، کنیسه یهودی ها، خانه موتزارت، کلیساهای مختلف، مکانهای توریستی و مهم شهر مثل خیابان کارنتر، خیابان کونلمارکت، خیابان نگلرگاسه، میدان اسفانز، میدان کارلز و …

پراگ

پراگ؛ شعبه 2 فلورانس

توی این سفر فشرده، روز اول سفر به پراگ برای من غنیمت بزرگی بود. اون هم از چند جهت! یکی اینکه یه دوست (یه آشنای هم زبون) رو میدیدم. دوم اینکه فرصت بیشتری برای موندن (به نسبت دو شهر قبلی) داشتم. سوم اینکه دوستم با ماشین اومده بود دنبالم و در طول روز اول حضورم در پراگ، همه جا رو با ماشین رفتم. چهارم اینکه لازم نبود از روی نقشه دنبال جاذبه های شهر بگردم، چون یه آشنای محلی همرام بود. پنجم اینکه اطلاعات مربوط به جاذبه ها رو لازم نبود به انگلیسی بخونم، بلکه به فارسی میشنیدم! و ششم اینکه هوا بارونی نبود.

در یک نگاه کلی، پراگ به فلورانس شباهت داره. بیشترین شباهتشون هم به خاطر سقف های شیروانی قرمز رنگشون، به خاطر جایگاه رود وسط شهر و پل هایی که روی هر دوی این رودها وجود داره و به خاطر سبک معماری غالب ساختمانها شونه. البته تفاوت های قابل توجهی هم بینشون وجود داره. یکی اینکه مهمترین جاذبه پراگ، مجموعه کاخ تاریخیشه که یکی از بزرگترین مجموعه کاخ های دنیا است (کتاب لونلی پلنت نوشته بزرگترین مجموعه کاخ تاریخی دنیا)، در حالی که مهمترین جاذبه فلورانس، کلیسای سانتا ماریا دلفیوره است که بزرگترین دهانه گنبد دنیا رو داره. تفاوت دیگرش هم اینه که فلورانس شهر نقاش ها و نقاشی ها است؛ در حالی که پراگ نویسنده هاش معروف ترند (فرانس کافکا و میلان کوندرا)؛ البته فکر کنم معروف تر از این نویسنده ها، آب جو پراگ (کشور چک) باشه که طبق یادداشت های «لونلی پلنت» بهترین Beerدنیا در پراگه. علاوه بر همه اینها، پراگ محله یهودی نشین و سه کنیسه (Synagogue) دارد که همچنان یهودی ها و همین طور صهیونیست ها در آن زندگی می کنند.

به هر حال از مقایسه که بگذریم، پراگ شهری است زیبا و البته با روح. خیلی از شهرها دیدنی هستند اما روح ندارن، مثل برلین. اما اینجا شهریه که روح داره.

قرار بود روز اولی رو که در پراگ هستم، به اتفاق «نازی» دوست قدیمی ام (هم کلاسی دانشگاه) و همسر اهل چک اون یعنی «مارتین» پراگ رو ببینیم و روز دوم بریم «کوتنا هورا» که در نزدیکی پراگ هست و در اون جاذبه ای از لیست جاذبه های ثبت شده در میراث جهانی وجود داره، رو ببینیم. حتا مارتین و نازی بخاطر اینکه خونشون یک ساعت تا پراگ فاصله داشت، بخاطر من شب رو در هتل توی پراگ موندن. اما فقط روز اول برنامه مون عملی شد، چون متاسفانه هکرها به کارت بانکی نازی دسترسی پیدا کرده بودن و ازش 1000 یورو برداشته بودن و به همین دلیل وقتی نازی متوجه این موضوع شد، ناچار شد که برای اقدامات بانکی بره به شهر محل اقامتش تا مدارک رو برداره و به بانک مراجعه کنه. لذا من روز دوم رو به روال مابقی سفرم، تنها موندم و به کشف گوشه های بیشتری از شهر پرداختم و البته بیشتر عکاسی کردم!

 

 

در طول مدت اقامتم در پراگ، این جاذبه ها رو دیدم که شرح مختصری از هر کدوم رو می نویسم:

کاخ پراگ (Prague Castel)

بزرگترین مجموعه کاخ دنیا در سمت غرب پراگ و رود ولتاوا در نقطه بلندی از شهر که مشرف به تمام شهر است، واقع شده. این مجموعه به خاطر وسعتش بیشتر به یک دهکده بزرگ شباهت داره. اینجا مرکز قدرت چک، دفتر ریاست جمهوری و محل نگهداری جواهرات ملی است. این مجموعه دارای 4 کلیسا و چندین کاخ، برج، حیاط و مکان دیدنی و تاریخی است که دیدن کل مجموعه بین نیم تا یک روز زمان می خواد. نگهبانان ورودی اصلی مجموعه مثل نگهبانان پارلمان یونان یا شهر واتیکان، راس هر ساعت با حرکاتی طراحی شده که چند دقیقه به طول می انجامه، عوض میشن. طراح این حرکات، تئودور پیستک طراح فیلم آمادئوس بوده و خود این تعویض نگهبانان کلی مشتری داره. کلیسای اصلی این مجموعه (سنت ویتاس) در سال 1344 ساخته شده و از نمونه های ارزشمند گوتیک در چک است.

 

شهر قدیمی (Stare Mestoیا Old Town)

پرشورترین بخش پراگ، همین شهر قدیمی یا Old Townپراگه. کلیسای دو مناره گوتیک «تین»، کلیسای باروک «سنت نیکولاس» و برج ساعت قدیمی شهر با ساعت «آسترونومیکال» در کنار مجسمه «جان هاس»، خیابان Celetna(که به نوعی مرکز خرید اصلی توریست ها است) و خیابان های اطراف میدان Stare Mestoنظیر خیابان پاریس، رستوران ها و کافه ها و دستفروش ها، موزه هایی نظیر موزه آثار ملی و موزه آثار کوبیسم چک، بناها و آثار مختلف و ارزشمندی از معماران قدیمی و اخیر چک، محله یهودی ها و کنیسه های آن نظیر کنیسه اسپانیایی ها، کنیسه پینکاس و کنیسه قدیمی- جدید (که قدیمی ترین کنیسه تاریخی فعال در اروپا است)؛ همه و همه تنها بخشی از این بخش تاریخی شهر است.

 

شهر جدید (Nove Mestoیا New Town)

ساخته های اطراف شهر قدیمی که از سال 1348 میلادی به بعد ساخته شدند، در مقابل شهر قدیمی، جدید به حساب می اومدن. برای همین علیرغم گذشت 650 سال، همچنان با نام شهر جدید شناخته می شن که البته این بخش شهر در مقابل بخش جدید و امروزی پراگ، قطعا تاریخی به حساب میاد. در این بخش از شهر نیز آثار مختلفی مثل رستورانها، بانکها، پاساژها، موزه ملی، موزه موچا، موزه شهر پراگ، موزه کمونیسم، موزه پل چارلز و راسته ها، کوچه ها و خیابانهایی پر از فروشگاه وجود داره.

 

پل چارلز

قدیمی ترین پل پراگ که زمانی تنها پل موجود بر روی رود میانی شهر بوده، الآن یکی از جاذبه های اصلی پراگ محسوب میشه. این پل در سال 1357 میلادی ساخته شده و 650 سال قدمت داره و تا سال 1841 تنها پل پراگ بوده. این پل یک برج انحصاری نیز به نام برج مالا استرانا دارد و خوشبختانه با مرمت انجام شده در سالهای اخیر، همچنان سر پا و پابرجاست.

 

محدوده هاردچانی (Hardcany)

این محدوده در غرب مجموعه کاخ پراگ به عنوان محدوده اصلی مسکونی به همراه فروشگاه ها و رستوران ها است. در سال 1598 میلادی، این منطقه در آتش سوخت و کاخ های ساخته شده در قرن 17 و 18 (خارج از محدوده مجموعه کاخ پراگ)، بر روی ویرانه های آن ساخته شد. همچنین کلیسای «منطقه بانوی ما، لورتا» در این محدوده واقع شده.

پی نوشت:

– اقامت من در پراگ، در یک بتل (Botel) بود. یعنی هتلی که روی آبه. اصلا نمیدونستم که همچین اقامتگاهی هم داریم. تجربه جالبی بود.

– دو تا از غذاهای محلی شون رو امتحان کردم. یکی گولاش (عکسش توی گالری تصاویر چک هست) و یکی پرنده اسپانیایی (یه نوع رولت گوشته). به غیر از اینها مابقی غداهای محلی شون همه از گوشت خوک بود.

برلین

از وایمار تا برلین حدود دو ساعت و نیم با قطار راه بود. عجیب بود که قطارش حدود 40 دقیقه تاخیر داشت.

ایستگاه قطار برلین عظمتی است باور نکردنی! این ایستگاه بزرگترین ایستگاه و قطب قطار اروپا است و 5 طبقه است. یعنی در یک لحظه به طور همزمان دهها قطار در طبقات مختلف این ایستگاه در حال رفت و آمد هستن. همین ایستگاه به تنهایی ضرورت دیدن برلین رو تبیین میکنه!

برلین شهر عریضیه. یعنی از شرق تا غرب شهر خیلی فاصله است. چند تا جاذبه مهم و اساسی توی برلین وجود داره که راجع بهشون توضیحاتی رو میدم. البته این جاذبه ها، همه جاذبه های برلین نیست قطعا؛ بلکه اونایی است که من دیدم.

دیوار برلین

شاید کسی فکر نمی کرد که دیوار منفوری که سالها بین مردم آلمان کشیده شده بود، تبدیل به جاذبه گردشگری بشه! اما الآن بخشهای محدودی که از این دیوار باقیه و هنوز خراب نشده، تبدیل به جاذبه گردشگری شده که روی تمام قسمت های اون پر از نقاشی های هنرمندانی از کشورهای مختلف دنیاست. این هم اطلاعات این دیوار:

«دیوار برلین اصلی‌ترین نماد جنگ سرد بود که به پردهٔ آهنین مشهور شد و به مدت ۲۸ سال شهر برلین را به دو منطقهٔ شرقی و غربی تقسیم کرد.

پس از جنگ جهانی دوم و در سال ۱۹۴۵، چهار کشور اصلی پیروز جنگ یعنی متفقین شامل آمریکا، بریتانیا، فرانسه و شوروی، کشور اشغال‌شدهٔ آلمان را به چهار بخش که هر کدام تحت کنترل یکی از آن‌ها بود تقسیم کردند. برلین به عنوان پایتخت آلمان نیز از قاعدهٔ جداسازی مستثنی نبود. بنابر این با وجود این که تمام شهر برلین در قسمت تحت نفوذ شوروی قرار داشت میان متفقین تقسیم شد. البته قسمت تحت کنترل نیروهای شوروی به مراتب بیشتر از سایر قسمت‌ها بود و شامل بخش شرقی شهر می‌شد.

در اولین ساعات روز یک شنبه سیزدهم آگوست ۱۹۶۱، نیروهای نظامی آلمان شرقی در مرز مشخص شده مشغول ساختن دیوار شدند. با ایجاد این حصار که ارتفاع آن به دو متر می‌رسید، ارتباط بین بخش‌های شرقی و غربی شهر کاملاً قطع شد. احداث این دیوار چنان شتابان انجام گرفت که بسیاری از خانواده‌ها که در مناطق مختلف شهر زندگی می‌کردند برای مدت ۲۸ سال از یکدیگر جدا شدند و سرنوشت‌های ناگواری را برای بسیاری از خانواده‌های آلمانی رقم زد. زنان از شوهران، فرزندان از والدین، برادران و خواهران از یکدیگر برای سال‌ها جدا شده و بسیاری از آن‌ها تا آخر عمر موفق به دیدار دوباره یکدیگر نشدند. گروهی از آن‌ها آن‌قدر زنده نماندند که فروریختن دیوار برلین را شاهد باشند و امکان دیدار دوبارهٔ خانواده‌های خود را پیدا کنند.

در ۲۰ سپتامبر ۱۹۶۱، کار ساخت حصار موازی با فاصله‌ای در حدود ۹۱ متر از سوی هر دو آلمان آغاز شد. تمام خانه‌هایی که در فاصلهٔ بین این دو حصار قرار داشتند، تخریب شدند و بین دو حصار، محدوده‌ای به وجود آمد که به آن نوار مرگ می‌گفتند. این نوار که خاک آن کاملاً کوبیده شده‌بود، با شن پوشیده شد تا ردپای کسانی که قصد فرار از این حصارها را داشتند براحتی مشخص شود. فاصلهٔ زیاد بین دو حصار این امکان را به نگهبانان مرزی می‌داد تا در صورت لزوم بتوانند به فراریان شلیک کنند.

در پاییز 1989، تظاهرات اعتراض‌آمیز مردم موجب شد تا دولت جدید آلمان شرقی تصمیم گرفت به ساکنان برلین شرقی اجازه دهد تا برای سفر به برلین غربی تقاضای ویزا کنند. با اعلام این مطلب از سوی دولت ده‌ها هزار نفر از ساکنان برلین شرقی خود را به محل‌های مشخص شده رساندند تا از مرز عبور کنند و به برلین غربی بروند. هجوم این جمعیت به کنار مرز ماموران و نگهبانان را دچار مشکل کرد. سرانجام ماموران مرز را گشودند و مردم توانستند از آن عبور کنند. در آن طرف مرز، اهالی برلین غربی برای استقبال از همشهریان سابقشان جمع شده بودند. به این ترتیب نهم نوامبر ۱۹۸۹ به روز فروپاشی دیوار برلین تبدیل شد. این دیوار ظرف روزها و هفته‌های بعد و توسط کسانی که از دیگر نقاط آلمان شرقی خود را به برلین رسانده بودند به تدریج خراب شد. فرو ریختن دیوار برلین، اولین قدم در راه اتحاد مجدد دو آلمان بود که سرانجام در سوم اکتبر ۱۹۹۰ صورت گرفت.»

نمایی از دیوار برلین

 دروازه بندنبرگ

این دروازه (Brandenburg Gate) در ابتدا در سال 1791 به عنوان یکی از 18 دروازه شهر ساخته شده بوده. اما دروازه فعلی همزمان با ساخت دیوار برلین در سال 1961 ساخته شد. این دروازه در نیمه شرقی شهر واقع شده و بسیار زیبا و بزرگ است.

دروازه بندنبرگ

ساختمان ریچستاگ

ساختمان Reichstagدر شمال غربی دروازه بندنبرگ واقع شذه و گنبد شیشه ای آن مکانی است برای تماشای برلین. این ساختمان در گذشته (هیتلر) و حال مرکز قدرت در آلمان بوده و گنبد شیشه ای آن نیز در سال 1999 به آن اضافه شده است.

ساختمان ریچستاگ

بنای یادبود

یادمانی متشکل از 2711 سنگ یادبود که در ارتفاع های مختلف، در مساحتی حدود 19000 متر مربع توسط پیتر ایسنمن ساخته شده و درست در جنوب دروازه بندنبرگ واقع شده است.

بنای یادبود

 خیابان آنتر دن لیندن

خیابان Unter den Lindenبرای برلین همون جایگاهی رو داره که خیابان شانزه لیزه برای پاریس داره. دروازه بندنبرگ در انتهای غربی این خیابون واقع شده و در شرق این خیابان هم کلیسای بزرگ برلین قرار دارد.

بخیابان آنتر دن لیندن

 برج تلویزیونی

بلندترین سازه شهر برلین با ارتفاع 368 متر به عنوان یکی از نمادهای فعلی برلین محسوب میشه و در سال 1969 بنا شده. این برج برای جام جهانی 2006 آلمان نیز به زیبایی تزیین شده بوده است.

برج تلویزیونی

 

میدان الکساندر

میدانی بزرگ و دوست داشتنی (برعکس خیلی از نقاط دیگر شهر که اصلا دوست داشتنی نیست) که هر چیزی در وسط و اطراف اون پیدا میشه. از ایستگاه مترو گرفته، تا انواع کلوپ های روزانه و شبانه، فود کورت و رستوران، برج های اداری و تفریحی، مراکز خرید، خطوط تراموا، مجموعه سینمایی، ساعت بین المللی و …

وایمار

درست در قلب آلمان در نزدیکی شهر ارفورت، شهر کوچکی وجود داره که برای آلمانی ها جایگاه بسیار ویژه ای داره. آلمانی ها اینجا رو مرکز فرهنگی خودشون میدونن و بزرگان زیادی در این شهر به دنیا اومدن که مهمترینشون “گوته” و “شیلر” هستن که هم موزه و هم خونه های این دو نفر تو این شهر زیبای تاریخی است. اینجا “وایمار” است.

 اطلاعاتی در مورد وایمار:

وایمار (به آلمانی: Weimar) شهری است فرهنگی که در مرکز آلمان و در ایالت تورینگن واقع شده است. این شهر با حدود ۶۵٬۰۰۰نفر جمعیت (بر اساس آمار سال ۲۰۰۷) در شمال جنگل تورینگن، شرق شهر ارفورت و جنوب غربی شهرهای لایپزیگ و هاله قرار دارد. اولین بار در سال ۸۹۹از وایمار در متون تاریخی نام برده شده است.

وایمار همچنین به علت تأسیس جمهوری وایمار (۱۹۳۳-۱۹۱۹) در آن دارای اهمیت تاریخی است. دانشگاه وایمار با نام کامل دانشگاه باوهاوس وایمار (به آلمانی: Bauhaus-Universität weimar) عمدتاً در رشته‌های راه و ساختمان، معماری و هنر فعال است. یک دانشسرای عالی موسیقی به نام فرانتس لیست (Hochschule für Musik Franz Liszt) نیز در وایمار وجود دارد. در سال ۱۹۹۹میلادی وایمار، توسط یونسکو، به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا انتخاب گردید.

تاریخ

وایمار یکی از مهم‌ترین شهرهای فرهنگی اروپا محسوب می‌شود. اقامت و فعالیت بسیاری از مشاهیر ادبی و فرهنگی آلمان همچون گوته، شیلر، هردر و یوهان سباستین باخ و موسیقیدانانی چون هومل (از شاگردان موتزارت) و فرانتس لیست در این شهر سبب افزایش اهمیت آن به عنوان یک مرکز فرهنگی در آلمان و اروپا بوده است. آرامگاه گوته (که بخشی از میانسالی و سالهای پایانی عمرش را در وایمار گذراند) و شیلر و همچنین گنجینه کتابهایشان در این شهر قرار دارد.

جمهوری وایمار

 دوره تاریخ آلمان در بین سالهای ۱۹۱۹تا ۱۹۳۳را معمولاً با نام جمهوری وایمار می‌شناسند. در این سال‌ها تشکیلات دولتی از پایتخت، برلین، به وایمار انتقال یافته بود. دلیل این انتقال شورش‌های خیابانی مرسومی بود که بعد از انقلاب ۱۹۱۸شهر برلین را به محلی ناامن برای برگزاری جلسات قانون گذاری تبدیل کرده بود. وایمار در کنار دسائو یکی از مراکز جنبش باوهاس بوده و خانه‌های هنر و گالری‌ها همچنین موزه‌ها و تئاتر ملی آلمان دانشگاه باوهاس و مدرسه موسیقی لیست بسیاری از دانشجویان، هنردوستان، موسیقیدانان، مهندسین و معماران را به سمت وایمار جذب می‌کنند.

جنگ جهانی دوم

در طول جنگ جهانی دوم اردوگاهی با نام بوخن‌والد (به آلمانی: Buchenwald) در فاصله ۸کیلومتری از مرکز شهر وایمار قرار داست. بیش از ۵۵۰۰۰زندانی تحت شعار «هر کسی را داشته‌اش» در این بازداشتگاه به کار اجباری برای صنایع محلی (کارخانه صنایع نظامی ویلهلم گوستلوف – Wilhelm-Gustloff-Werk)گمارده بودند.

جمهوری دمکراتیک آلمان

در بین سالهای دوپاره‌گی آلمان، ۱۹۴۹تا ۱۹۹۰، وایمار تحت سلطه جمهوری دمکراتیک آلمان قرار داشت.

سال‌های اخیر

در سال ۱۹۹۹یونسکو وایمار را به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا انتخاب کرد. در ۳سپتامبر ۲۰۰۴کتابخانه آنا آمیلیا طعمه حریق شد. یک کتاب مقدس مربوط به سال ۱۵۳۴از آتش سوزی در امان ماند. خسارت ناشی از آتش‌سوزی میلیون‌ها دلار برآورد شد. تعداد کتاب‌های این کتابخانه بیش از ۱میلیون جلد بود که ۴۰تا ۵۰هزار جلد از آنها بر اثر آتش‌سوزی از بین رفتند. کتابخانه که قدمت آن به سال ۱۶۹۱بر می‌گردد، متعلق به میراث جهانی یونسکو و یکی از قدیمی‌ترین کتابخانه‌های اروپاست.این آتش‌سوزی فقدان فرهنگی بزرگی برای آلمان، اروپا و حتی جهان محسوب می‌گردد. تعدادی از کتابها برای جلوگیری از پوسیدگی در شهر لایپزیگ در معرض شوک سرمایی قرار گرفتند.

شخصیت‌های مهم ساکن در وایمار

یوهان سباستین باخ

یوزی گال

هکتور برلیوز

مارلنه دیتریش

یوهان ولفگانگ گوته

والتر گروپیوس

واسیلی کاندینسکی

پل کله

فرانتس لیست

مارتین لوتر

فریدریش نیچه

فریدریش شیلر

آرتور شوپنهاوئر

رودولف اشتاینر

ریچارد اشتراوس

ریچارد واگنر

آموزش

دانشگاه باوهاس وایمار

مدرسه موسیقی لیست وایمار

به نظر من دیدن آلمان بدون وایمار یک اشتباه محضه. وایمار واقعا دلنشین و زیبا است. این هم وایمار از نگاه من:

 

دوسلدورف – فرانکفورت

دوسلدورف شروع سفر من بود. ساعت 10:15 به وقت محلی، یعنی ساعت 12:45 ظهر پنجشنبه به وقت تهران رسیدم دوسلدورف. همیشه اولی که وارد یه شهر میشی، کمی طول میکشه تا خودت رو پیدا کنی. نیم ساعتی گیج زدم تا تونستم بفهمم کجام و چه باید بکنم.

با عوض کردن چند تا مترو و قطار بالاخره به ایستگاه اصلی قطار شهر رسیدم و تا زمان حرکت قطار به سمت فرانکفورت، توی فروشگاه ها یه چرخی زدم. بعد هم سوار قطار شدم به سمت فرانکفورت. ساعت 15 توی فرانکفورت بودم. این چند تا عکس مربوط به فرانکفورته.

سفرنامه اروپا 2

این شروع دومین سفر بک پکری من به کشورهای اروپا است. و این بار کشورهای اروپای مرکزی.

سفرم از صبح فردا (پنجشنبه، 30 مرداد) شروع میشه و بیش از 2 هفته ادامه خواهد داشت. تمام سعی ام رو به کار میگیرم تا بتونم به روز باشم و سفرنامه آنلاین بنویسم. به هرحال شروع سفرم از آلمان خواهد بود و امشب رو در وایمار در وسط آلمان میگذرونم. امیدوارم که سفر خوبی بشه…