حاشیه

اختتامیه‌ای برای کارلووی‌واری

Closing Ceremony of Karlovy Vary Film Festival

فستیوال فیلم کارلووی‌واری تمام شد و این فرصت فراهم شد که در تمام مراحل مختلف اختتامیه آن حضور داشته باشم. درست به 10 روز قبل اگر بازگردم، حتا اطلاع نداشتم که تاریخ این جشنواره چه زمانی هست! اما امروز نه تنها از تاریخ آن مطلع هستم، بلکه بسیاری از فیلم‌های جشنواره را دیده‌ام و به عنوان یکی از 20 عکاس حاضر در اختتامیه، بر روی فرش قرمز آن و در مراسم اصلی اهدای جوایز عکاسی کرده‌ام. ادامه‌ی خواندن

حاشیه

در کارلووی‌واری، در چک

فستیوال فیلم کارلووی‌واری

فستیوال فیلم کارلووی‌واری به هشتمین روز و تجربه حضور در این فستیوال برای من به چهارمین روز رسیده است. به لطف دوست خبرنگارم، برای بعضی از فیلم‌ها به روی فرش قرمز رفته‌ام و از بازیگران و عوامل فیلم‌ها عکس گرفته‌ام. چندین فیلم را در این چند روز دیده‌ام و تجربه گرانبهایی را به دست آورده‌ام. به گمانم حضورم در این فستیوال یک نشانه بود برای اینکه با رویکردی جدی‌تر موضوع فیلم و فیلمسازی را پیگیری کنم. ادامه‌ی خواندن

حاشیه

جشنواره فیلم کارلووی‌واری

سفرنامه کارلووی‌واری در جمهوری چک

امروز که از کارلووی‌واری و از محل جشنواره فیلم این شهر می‌نویسم، حدود سه روز است که در سفر هستم و این چهارمین شهری است که در این سه روز تجربه کرده‌ام. حدود 6 ساعت در فرانکفورت، حدود 23 ساعت در دوسلدورف، حدود 11 ساعت در نورنبرگ و اکنون حدود 26 ساعت است که در کارلووی‌واری هستم. ساعت‌های زیادی را هم در اتوبوس و قطار و هواپیما و ماشین سواری در حدفاصل این شهرها بوده‌ام. ادامه‌ی خواندن

پراگ، پس از پیروزی ایران

ساعت 19:30 روز پنجشنبه، ساعاتی پس از موفقیت ایران در گرفتن امتیاز میزبانی کنوانسیون در سال 2017، برای حضور در مراسم ضیافت شام همه اعضای گروه به سالن کنفرانس هتل آمباسادور رفتیم. سالن مملو از جمعیت بود. تقریبا اکثر افراد از پیروزی ایران در رقابت میزبانی آگاه شده بودند. جالب بود که خوشحالی این پیروزی، فقط به گروه ایرانی محدود نمی‌شد. تقریبا این خوشحالی را می‌شد در چهره نمایندگان بسیاری از کشورها دید. سفر به ایران به یک آرزوی برآورده شده تبدیل شده بود و این هیجان را می‌شد در چهره آنها دید.

IMG_0643تصویری از گروه ایران که با ده‌ها دوربین توسط نمایندگان کشورهای مختلف ثبت شد

لحظه‌ای که همه اعضای گروه در سالن کنار هم ایستاده بودیم و با هم صحبت می‌کردیم که چه افرادی به عنوان نمایندگان ایران بر سر میز جلوی سالن بنشینند، اتفاق جالبی افتاد. یکی دو نفر از نمایندگان کشورها جلو آمدند تا از گروه ما یا با اعضای تیم ما عکس یادگاری بگیرند. پشت سر آنها چند نماینده دیگر آمدند و بعد از آنها چند نماینده دیگر و باز هم نمایندگانی دیگر…! شاید نزدیک به ده دقیقه گروه ما ایستاده بودند و افراد از کشورهای مختلف می‌آمدند و عکس می‌گرفتند.

در شرایطی که گروه ایرانی سوژه عکس گرفتن نمایندگان کشورها بود، یک لحظه موبایلم را بالا آوردم تا از این لحظه و ازدحام افراد برای عکس گرفتن از گروه، عکس بگیرم. البته صدای اعتراض همه باعث شد تا نتوانم عکس کاملی بگیرم و ناچار شدم دوربین را پایین بیاورم ادامه‌ی خواندن

ایران برد

پیغام کوتاه، اما پر معناست؛ “ایران” برد! ما همه ایرانیم…

این نخستین عکس نمایندگان ایران پس از پیروزی در پراگ است:

imageپایین از راست به چپ: آرش نورآقایی، سوسن جهرمی، عاطفه دهقان، مهسا مطهر، پگاه لطیفی، محسن حاجی‌سعید

بالا از راست به چپ: مسیح شریف، مجید عرفانیان، حسین دهقان

انتخاب و سرنوشت

حدود دو ماه قبل، در یکی از دیدارهای کاری روزانه‌ای که با مسیح شریف داشتم، مسیح موضوع ساخت یک فیلم برای کانون سراسری انجمن‌های صنفی راهنمایان گردشگری ایران را مطرح کرد. او گفت که کانون برای میزبانی کنوانسیون جهانی خودش را کاندید کرده و برای اثبات شایستگی باید یک پرزنتیشن انجام دهد. مسیح گفت که خودش قرار است برای اجرای پرزنتیشن به پراگ برود، چه ساخت فیلم را قبول کنیم و چه نکنیم. اما پیشنهاد داد که اگر من هم موافق باشم، ساخت این فیلم را با هم برعهده بگیریم. چرا که هم موضوع، یک موضوع ملی بود، هم گردشگری بود و هم ساخت یک فیلم بود. هر سه این موضوعات همیشه مد نظر ما قرار داشت و جمع شدن هر سه اینها در این فرصت، باعث شد که کار را قبول کنیم.

از روزی که کار را قبول کردیم، تمام کارها و پروژه های دیگری که در دست داشتیم را کنار گذاشتیم. تمام قرارهای خانوادگی و دوستانه و کاری را محدود کردیم. سفرهایمان را به تعویق انداختیم و از همه مهمتر، روالی که برای شروع یک پروژه مشترک درپیش گرفته بودیم را کاملا برهم زدیم. یعنی از روز شروع پروژه، یک مسیر متفاوت از روزهای قبل را آغاز کردیم.

امروز ما در پراگ هستیم. فیلمی که برای ساختش بسیار وقت گذاشتیم، در پرزنتیشن موفق ایران به نمایش درآمده است. ذهنم اما به شدت مشغول یک موضوع است. ما حدود دو ماه قبل، در یک انتخاب درظاهر کوچک، تصمیم گرفتیم که این فیلم را بسازیم و در نتیجه ما امروز در پراگ، در تکاپوی بی پایانی برای موفقیت نهایی ایران هستیم. اما اگر ساخت این فیلم را قبول نمی کردیم، شاید من به پراگ نمی آمدم و مسیح نیز بسیار کمتر برای این پرزنتیشن وقت می گذاشت. شاید ما در یکی از جلسات روزانه خودمان، به یک ایده کاری می رسیدیم و به سراغ اجرای آن ایده می رفتیم. شاید در یکی از همین روزها – اگر در پراگ نبودیم – در یک ملاقات مهم، با فردی دیدار می کردیم که او به ما پیشنهاد ساخت یک فیلم برای یک هتل، یک شهر و یا یک استان را می داد. اما امروز ما در پراگ هستیم. امروز ما نام سرباز وطن را برای خودمان انتخاب کرده ایم. انتخاب دو ماه قبل من و مسیح، این سرنوشت را برای ما رقم زده است که امروز در این جایگاه و در این موقعیت باشیم. انتخاب دو ماه قبل ما باعث شد تا ایده کمپین Come2Iran شکل بگیرد. انتخاب دو ماه قبل ما باعث شده است تا امروز ما با بسیاری از راهنمایان گردشگری کشورهای دیگر ارتباط برقرار کنیم. کسی چه می داند! شاید یکی از همین افراد مسیر جدیدی پیش روی ما قرار دهد و باز سرنوشت پیش روی ما را عوض کند.

ما هر روز در معرض انتخاب هستیم؛ از انتخاب های کوچک تا انتخاب های بزرگ. شاید وقتی در حال رانندگی هستیم، به جای اینکه از کوچه اول به خیابان بعدی برویم، مسیر کوچه دوم را انتخاب کنیم، باعث شود که کسی را در کوچه دوم ببینیم و با او راجع به موضوعی صحبت کنیم و اصلا مقصد را عوض کنیم و با او به جای دیگری برویم. حتما هر کدام  از ما بسیاری از این نمونه ها را در ذهن داریم. اما آثار برخی از این انتخاب ها در زندگی ما محسوس تر است و ساده تر می توان آثار انتخاب انجام شده را در زندگی عادی لمس کرد. انتخاب و تصمیم ما برای ساخت فیلمی که بعدها آن را Come to Iran نام گذاری کردیم، یکی از همین نمونه ها بود. انتخاب ما نه تنها سرنوشت من و مسیح را عوض کرده است، بلکه در نگاهی کلان تر مسیر حرکت کانون راهنمایان گردشگری و حتا مسیر تصمیم گیری راهنمایان گردشگری جهان را تغییر داده است (مثبت یا منفی بودن تغییر ملاک نظرم نیست). شاید اگر ساخت فیلم را فرد یا افراد دیگری برعهده می گرفتند، امروز وضعیت رقابت ایران متفاوت از وضعیت امروز می بود. شاید اوضاع بهتر می بود و یا شاید بدتر. ادامه‌ی خواندن

همه ما “ایران” هستیم

We are all IRAN

بعد از هفته‌ها و ماه‌ها کار و تلاش شبانه‌روزیِ یک گروه چند نفره، بالاخره روز دوشنبه 26 ژانویه سال 2015 از راه رسید و روز مهم ایران در شانزدهمین کنوانسیون فدراسیون جهانی انجمن‌های راهنمایان گردشگری در شهر پراگ آغاز شد و ایران – نه دولت ایران – در آستانه آزمونی بزرگ قرار گرفت.

DSC_3969

به روزها و هفته‌ها و ماه‌هایی که گذشت، به امکاناتی که برای حضور در چنین آوردگاهی در اختیارمان قرار گرفت، به حمایتی که خیلی دوستانمان بی‌ هیچ چشمداشتی بی‌دریغ انجام دادند، به انتظاری که از بعضی از متولیان و مدعیان گردشگری داشتیم و هرگز متناسب با انتظار حداقلی‌مان پاسخ نگرفتیم، به جلساتی که گاه و بی‌گاه ناچار می‌شدیم از بی‌جایی در خانه دوستان عزیزمان برگزار کنیم، به همکاری و همراهی افراد حرفه‌ای که صرفا به عشق ایران، شبانه‌روز به یاری این پروژه آمدند، به افرادی که علیرغم جایگاه‌های مناسب اجتماعی و صرفا با هدف سربلندی ایران، حاضر شدند هرگوشه‌ی به زمین مانده از کار را در دست بگیرند و به خیلی از ماجراهای اینچنینی دیگر که نگاه می‌کنم، حسی در درونم شکل می‌گیرد که نمی‌توانم آن را بیان کنم. ادامه‌ی خواندن

همچنان فشرده در چک

عصر شنبه كه كوتناهورا رو با تموم زيبايي ها و هواي بي نظيرش ترك كرديم، مقصدمون جايي در غربي ترين نقطه چك به نام “كارلووي واري” بود كه نزديك به ٣ ساعت تا اونجا راه داشتيم. براي رسيدن به اين شهر بايد مسيري از شرق تا غرب چك رو طي ميكرديم و از شهر پراگ هم عبور ميكرديم. توي راه فرصت بسيار خوبي بود تا با يه دوست ١٥ ساله گپ بزنم و ياد خاطراتي كنم كه ماهها بود سراغ آرشيو مربوط به اونها در ذهنم نرفته بودم. تمام طول مسير رو در بارون و مه شديد طي كرديم و گاهي شدت بارون اونقدر زياد ميشد كه دور تند برف پاك كن هم از همراهي عاجز بود. تراكم مه هم يه جاهايي باعث ميشد سرعت حركت رو به حدود ٢٠ كيلومتر در ساعت كاهش بديم تا بشه به سختي انحناي جاده رو ديد.
.
كارلووي واري
حوالي ساعت هشت و نيم شب بود كه رسيديم به شهر رويايي Carlovy Vari و با صحنه اي مواجه شدم كه محاله حالا حالا فراموشش كنم. انگار صحنه اي از يك فيلم خيلي قشنگ بود كه براي من رقم خورد. داستان از اين قرار بود كه همين طور كه مسير جاده رو در مه بسيار غليظ ادامه داديم، رسيديم به جايي كه جاده به صورت زيگزاگي بود و ارتفاعمون آروم آروم كم شد و همزمان شدت مه هم ذره ذره كم شد و وقتي كه به پايين ترين نقطه رسيديم، با صحنه اي واقعا رويايي از شهر مواجه شدم كه توصيفش نه كار قلم هست و نه كار عكس! خيلي دوست داشتم از قبل ميدونستم كه قراره همچين صحنه اي رو ببينم و فيلمبرداري ميكردم. انگار يك پلان از يك انيميشن والت ديزني بود كه براي من به طور ويژه اكران شد. مثل حركت Crain كه از بالاي شهر و از داخل مه شروع شد و اومد پايين كه ديگه از مه خبري نبود و ميشد ساختمونهاي رنگي و بسيار زيبا رو در نور زرد رنگ چراغها ديد؛ در حالي كه تكه هايي از ابرها رو هنوز ميشد در اطراف نورها و ساختمونهاي بلند مشاهده كرد.

فشرده در چك

بعد از ماهها، دوباره با قطار از مرز بين دو كشور رد شدم. از درسدن در شرق آلمان با يك قطار ١٦ يورويي، مسافت ٤٥ دقيقه اي تا “ديه چين” در غرب چك رو طي كردم و در حالي از قطار پياده شدم كه از دور، دستهاي پر حرارت نازي و مارتين رو ديدم كه داره با شوق تكون ميخوره و آغوش گرمي كه اومده به استقبال من.

بعد از خوش و بش اوليه، فهميدم كه اين دو تا دوست مهمون نواز، برنامه فشرده اي رو براي من تدارك ديدن و اين برنامه از همون لحظه شروع شد!

.

ديه چين
از ايستگاه قطار رفتيم بالاي تپه بلندي (به نام پاستيرسكا استيه نا) در ديه چين كه از اونجا ميشد بيشتر شهر رو با نماي زيبايي از رود “لابه” مشاهده كرد. مشاهده قصر ديه چين، خونه هاي رنگي با سقف هاي شيرواني، ريل و تونل قطار، جنگل و… از اون بالا، تصاوير زيبايي بودن كه يك شروع بسيار خوب براي اين سفر بود. اين شهر اولين شهر چك بعد از آلمان محسوب ميشه و بيشتر به عنوان يك شهر فقير شناخته ميشه. وسعت شهر نسبتا محدوده و ميشه ظرف چند دقيقه با ماشين دور شهر رو چرخيد. رود لابه اين شهر رو به دو قسمت عمده تقسيم كرده و ادامه اين رود به هامبورگ ميرسه و به دريا ميريزه.
از بالاي تپه رفتيم خونه نازي و حدود يك ساعت توقف داشتيم و گپ زديم و يواش يواش آماده شديم براي يك سفر ٤٨ ساعته با ماشين به دور چك!

نمایی از دیه چین و رود لابه

ادامه‌ی خواندن