ناصرالدین شاه؛ محبوب یا منفور؟

۲۵ تیر امسال، یکصد و هشتاد و ششمین سال تولد ناصرالدین شاه قاجار است. نمی‌دانم چه سِرّی است وقتی یاد سلــــطانِ صاحبقــــرانِ تاریخِ ایران می‌افتم، احساسی مُرکّب از دل‌سوزی همراه با ترحّم و اندکی علاقه در درونم نقش می‌بندد. با اینکه خوب می‌دانم این قبله عالم، چه رفتارهای نادرست و چه تصمیمات نابخردانه‌ای داشته، اما احساس می‌کنم که تاریخ در حق او اجحاف کرده و آنگونه که باید، به بُعد مثبت و کارهای مهم و برجسته‌ او، نپرداخته است. شاید نوع ارتباط او با درباریان و زیردستانش باعث شده که آنها پس از مرگش در وصف او به نیکی‌هایش نپردازند و یا شاید توصیفات منفی که در دوران پس از قاجار درباره‌ او و سایر پادشاهان قاجار بیان شد، باعث شده که نام ناصرالدین شاه بیشتر، ما را یاد یک انسان خوشگذرانِ بی‌کفایت بیاندازد تا یاد یک انسان با روحیاتی لطیف و دستانی هنرمند و خدماتی گاهاً برجسته به کشور! ادامه‌ی خواندن

حاشیه

داستان‌های سفر – 3

Travel Stories

جشنواره کارلووی‌واری که تمام شد، از طریق سایت blablacar.com ماشینی را پیدا کردم که مسیر سفرش با من تقریبا یکی بود. من قصد داشتم از کارلووی‌واری به میلان بروم و راننده ماشین – که نامش دومنیکو  بود – از شهر پیلسن (Pilsen) به میلان می‌رفت. وقتی مطمئن شدم که می‌توانم با او این مسیر را بروم، بلیط اتوبوس تهیه کردم و مسیر یک ساعت و چهل دقیقه‌ای از کارلووی‌واری به پیلسن را طی کردم تا مسیر حدودا 850 کیلومتری پیلسن تا میلان را با دومنیکو و پژو قرمز رنگش با هم برویم. ادامه‌ی خواندن

چمدانم، وطنم!

در يكي از پروازهاي متعددي كه اين روزها از اين كشور به آن كشور و از اين قاره به آن قاره كردم، قسمتي از چمدانم شكست و گوشه اش هم فرو رفتگي پيدا كرد. با اين وضعيت كه مواجه شدم، به بخش مربوط به خدمات بار در فرودگاه مقصد مراجعه كردم.

photo 2

ابتدا خانمي خوش برخورد شديدا از بروز اين اتفاق اظهار تاسف كرد و بعد من را به همكارش معرفي كرد. آقايي خوش رو توضيحاتي داد و براي خرابي چمدانم اظهار تاسف كرد. فرمي را پر كرد و به من داد و از من آدرس محل اقامتم در شهر را خواست. به او توضيح دادم كه دو روز بيشتر در اين شهر نيستم. چهره اش را در هم كشيد و گفت شايد درطول دو روز نتوانيم به موقع چمدانت را درست كنيم و يا تعويضش كنيم. با ترديد و كمي شرمندگي آدرسي را روي نقشه نشان داد و پرسيد آيا مي تواني خودت چمدان آسيب ديده را به اينجا ببري؟ اگر اين كار را انجام بدهي، همان موقع رسيدگي خواهد شد و درگير ماجراهاي سرويس حمل و نقل نخواهي شد. بدون هيچ تاملي پذيرفتم. ادامه‌ی خواندن

داستان‌های سفر – 2

اسپانیا و دنیای کوچکِ کوچکِ کوچک

سال‌ها پیش جمله‌ای را خواندم که شاید همه آن را خوانده باشیم. این جمله خیلی روی من اثر گذاشت: “برای کشف اقیانوس­‌های جدید، باید شهامت ترک ساحل آرامش را داشت”. من این جمله را باور کردم…

“سفر” شاه‌راه کشف اقیانوس‌های جدید است. چه داستان‌ها و ماجراهایی که در سفر پیش نمی‌آید و چه واقعیت‌های زندگی که در سفر خود را نشان نمی دهد. اگر من به این سفر اخیر نرفته بودم…

دنیای کوچک 1

چند ماه پیش، هم زمان با بازی فوتبال ایران و آرژانتین در جام جهانی، من در لندن بودم. برای دیدن بازی به اتفاق دوستانم به محله Egg London رفتیم و بازی را در کنار ایرانی‌های ساکن لندن با هم دیدیم. من از عکس العمل ایرانی‌ها در حین تماشای بازی عکس می‌گرفتم. بعد از بازی و بازگشت به ایران، سفرنامه ای از لندن و تماشای بازی ایران به همراه ایرانی ها در همین وبلاگ با عنوان “لندن – بازی با آرژانتین” نوشتم و تعدادی از عکس‌های عکس‌العمل‌های تماشاگران ایرانی‌ را در این مطلب گذاشتم. ماجرا به ظاهر تمام شده بود.

چند روز پیش نمایشگاه فیتور مادرید که تمام شد، با تعدادی از دوستان ایرانی که در غرفه ایران فعالیت می‌کردند، برای شام بیرون رفتیم. یکی از دوستانی که در غرفه ایران بود و ساکن مادرید، به دلیل اینکه میزبان دوستان خودش در خانه‌اش بود، نتوانست به ما ملحق شود. او از همه ما دعوت کرد که برای شام یا بعد از شام به خانه او برویم. اما شام را که خوردیم، اکثر دوستان برای استراحت به اقامتگاه‌های خودشان رفتند. در نهایت سه نفر که بیشتر و پیشتر با هم آشنا بودیم به خانه این دوست رفتیم. صحبت‌هایمان حسابی گل کرد. روی مبلی که من نشسته بودم، یکی از دوستان میزبان نشسته بود که ساکن لندن بود و برای حضور در نمایشگاه فیتور به مادرید آمده بود. کمی که صحبت کردیم، متوجه شدیم که “عکاسی” وجه مشترک ما است. در اینستاگرام هم را پیدا کردیم. عکس های اینستاگرامش را که مرور می کردم، عکس های فوتبالی زیادی دیدم. ناگهان یاد لندن و فوتبال و بازی ایران و آرژانتین افتادم. فهمیدم که او هم بازی را در Egg London دیده است! گفتم نکند از عکس‌العمل‌های تو هم در حین بازی عکس گرفته باشم! وبلاگ را باز کردم و مطلب مربوطه را به او نشان دادم تا ببیند. عکس‌ها را که نگاه می‌کرد، ناگهان از تعجب خشکش زد. عکس او هم در بین عکس‌های من بود… ادامه‌ی خواندن

بارسلونا و سیب گاز زده

Barcelona and Apple Store

برای یک سفر کاری به بارسلونا رفتم. روزهای بسیار شلوغ و پر کاری را پشت سر گذاشتم، به نحوی که فرصت نشد حتا یک مطلب از این سفر را در طول روزهای سفر منتشر کنم. اما در این چند روزی که به تهران بازگشته‌ام، مرور یک اتفاق جالب که در این سفر رقم خورد، بارها ذهنم را به خود معطوف کرده است. عکس‌العمل بعضی از دوستانم در قبال شنیدن روایت شفاهی داستان، من را به این فکر واداشت که داستان این اتفاق را بنویسم. شاید شما بخواهید دانسته کاری که من ناخواسته انجام دادم را در یک سفر خارجی انجام دهید.

داستان سفر بارسلونا

 به گمانم روز چهارم سفر بود که فرصتی دست داد تا بعد از چند روز درگیری‌های کاری، در شهر قدمی بزنیم. با یکی از همکارانم از هتل به سمت خیابان لارامبلا (La Rambla) راه افتادیم و مسیر این خیابان را تا میدان کاتالونیا (Plaza Catalonia) طی کردیم. به میدان که رسیدیم، همکارم فروشگاه Apple را دید و گفت: “من بدم نمیاد یه سَری به این فروشگاه بزنیم. شاید من بخوام iPhone 6 بگیرم”. من هم برای تماشای دوباره محصولات نسبتا جدید اَپِل بی‌تمایل نبودم. لذا وارد فروشگاه شدیم. همکارم بعد از دیدن گوشی‌های iPhone 6 و iPhone 6 Plus به سراغ یکی از متصدیان فروشگاه رفت تا سئوالات تخصصی‌ترش را بپرسد. من اما فکری از سرم خطور کرد!

NewImage10

ادامه‌ی خواندن

از اسپانیا…

ساندویچ مرغ و بطری آبی که از فرودگاه فرانکفورت در کوله پشتی‌ام مانده را در یخچال خانه می‌گذارم. پرتقال کوچکی را هم که از مایورکا تا بارسلونا و بعد تا مادرید و بعد دوباره تا بارسلونا و بعد تا فرانکفورت و بالاخره تا تهران با خودم حمل کرده ام بر روی میز می‌گذارم تا شاید بالاخره وقت خوردنش فرا رسیده باشد. بسته بیسکویت کوچکی که از مادرید گرفته بودم را نیز در کابینت می‌گذارم. وسیله ها را که از کوله پشتی خارج می‌کنم، تازه چشمم به کیکی می‌افتد که در بارسلونا خریده بودم و در کوله گذاشته بودم. خوشحال آن را از داخل جیب کوله پشتی بیرون می‌آورم. همه اینها من را به فکر فرو می‌برد. سعی می‌کنم روزهای سفرم را دوباره مرور کنم. سعی می‌کنم مرور کنم که بجز این خوردنی‌ها که هر کدام از یک شهر تا اینجا همراه من آمده‌اند، چه چیزهای دیگری از شهرهای مختلف در این سفر با من همراه بوده است؟ نتیجه این بررسی بسیار جالب و تفکر برانگیز است…

.

majiderfanian 5نقاشی‌های یک نقاش آرژانتینی در اسپانیا ادامه‌ی خواندن

داستان‌های سفر – 1

داستان میلاد و مارتین و فرشته‌ها

عصر روز سه شنبه در مادريد نشسته بودم كه ناگهان يادم آمد بايد به “برونو” در برلين ايميل ميزدم تا نامه اي را براي من آماده و ارسال كند. اين كار را انجام دادم. صبح روز چهارشنبه “برونو” پاسخ داد كه در آمريكا است، اما با دفترش در برلين هماهنگ مي كند كه اين كار را انجام دهند. از من خواست تا خودم متن نامه را آماده كنم تا كار زودتر به نتيجه برسد. بلافاصله با “محسن” در ايران تماس گرفتم و از او خواهش كردم زحمت اين كار را برعهده بگيرد. صميمانه پذيرفت و نامه را از تهران براي من كه در مادريد بودم فرستاد.
نامه را براي “برونو” در آمريكا فرستادم. چند ساعت بعد ايميلي از برونو دريافت كردم كه حكايت رد و بدل شدن چند ايميل بين او و دفترش در برلين داشت. در نهايت برای من نوشته بود كه نامه صبح پنجشنبه ساعت ١٠ در برلين آماده تحويل است.
ساعت حوالي ٨ شب بود. بايد ظرف چند ساعت كسي را در برلين پيدا مي‌كردم كه نامه را حضوري دريافت كند. با توجه به تعطيلي رسمي جمعه اين هفته در آلمان و تعطيلي هفتگي جمعه ها در ايران، ارسال از طريق پست ريسك بالايي داشت. چون نامه بايد روز شنبه در تهران به دستم مي‌رسيد. به اين فكر كردم كه اگر كسي كه نامه را در برلين دريافت مي كند، می‌توانست نامه را به طريقي در روز جمعه (امروز) به فرانكفورت ارسال كند، مي توانستم خودم در حدفاصل پرواز كانكشن بين بارسلونا و تهران كه در فرانكفورت توقف دارد، آن را دريافت كنم.
زمان خيلي كم بود. بايد ظرف يكي دو ساعت كسي را در برلين پيدا مي كردم. با چند نفر از دوستان در شهرهاي مختلف مطرح كردم. مسيح در مادريد كه همراهم بود با چند نفر از دوستانش در آلمان موضوع را طرح كرد و بسيار پيگيري كرد. فرشته (که به دلیل حضور یک دوست دیگر در این ماجرا با همین نام، و به دلیل ورود زودتر او به ماجرا او را بعد از این فرشته اول می‌نامم) هم در تهران خيلي جدي دست به كار شد و با خيلي از دوستانش در جاهاي مختلف ارتباط گرفت. حدود دو سه ساعتي من و مسيح و فرشته اول در مادريد و تهران در حال پيغام فرستادن براي دوستانمان در شهرهاي مختلف آلمان بوديم. تقريبا همه آنهايي كه احتمال مي داديم بتوانند كمك كنند، به دلايل مختلف اعلام كردند كه نمي توانند. فقط مانده بود كه فرشته (دوم) دوست مشترك من و فرشته اول كه در برلين زندگي مي كند و از بدِ شانسِ ما در این روزها را در آمريكا می‌گذراند، جواب دهد. آخرشب بود كه فرشته اول خبر داد كه فرشته دوم را پيدا كرده و او در حال تماس با دوستانش در برلين است. ادامه‌ی خواندن

وبلاگ و بیمه

تجربه داستان بیمه و بیمارستان رفتن من در اسپانیا به شیوه‌ای تقریبا غیرمعمول نسبت به آنچه که در ایران اتفاق می‌فتد، به پایان رسید. توضیحات مربوط به این ماجرا را در ادامه همان مطلب قبلی به صورت پی‌نوشت اضافه کردم که همه مطلب یکجا جمع باشد. شاید شما هم مثل من از نتیجه حاصل شده تعجب کنید!

لینک مطلب “اسپانیا با بیمه مسافرتی”