رم، واتیکان، فلورانس و ونیز؛ پایان ایتالیایی!

موزه واتیکان

صبح روز سومی که رم بودم، کمی دیرتر از برنامه ام حدود ساعت 7:30 بیدار شدم. سریع امور نظافت رو انجام دادم و با مترو رفتم واتیکان. دیوارهای بلند موزه باعث میشد که واتیکان زیاد خوب دیده نشه. بعد از طی مسیری کوتاه رسیدم به یک صفی که هیچ از آخرش خبری نبود. درست یک ساعت و بیست دقیقه طول کشید تا رفتم داخل. بلیطش 15 یورو بود. یه تشکر ویژه باید از آرش بکنم که با راهنمایی اش برای گرفتن کارت موزه خیلی کمکم کرد و نه تنها اینجا، که خیلی جاهای دیگه رو هم با همون کارت میشد رایگان وارد بشی.

تعریف کردن داخل موزه که چندان جالب نیست. چ.پون اصولا موزه رو باید خود بیننده ببینه. اما من فقط میتونم بگم که موزه شامل 16 بخش بود و پر بود از مجسمه ها و نقاشی های منحصر بفرد. راستش زیاد از موندن حدود یک ساعت و نیم در صف راضی نبودم تا اینکه رسیدم به سالن نقاشی بی نظیر میکل آنژ. بابا عجب اعجوبه ای بوده این نقاش. اینجا متوجه شدم که تا چند ساعت هم ایستادن در صف مجاز بود! علیرغم ممنوع بودن عکاسی، چند تا عکس گرفتم که چند تاش از جاهای مهم نقاشی بود.

واتیکان

نوبت، نوبت واتیکان بود. میدانی بسیار بزرگ که به هرحال واسه خودش کشوریه و دورش در هر دو طرف؛ دو راهرو یا دالان نیم دایره است که به دو ساختمان موازی هم ختم میشن و این دو به یک دالان عمود هستند که این در اصل شروع خود کلیسا است. از بالای کلیسا وقتی رو به شرق رم، یعنی رو به میدان بزرگ می ایستی، این دو راسته ساختمان و دو نیم دایره دالان ها درست مثل دو تا دست از آرنج است که انگار روی زمین گذاشته شده و داره از یه چیزی محافظت میکنه که مثلا میشه نماد وسط میدان رو در نظر گرفت. صرفا برای تداعی بهتر، لوگوی کمیته امداد رو در نظر بگیرین که قسمت دستش همون راهرو هاست و قسمت مچ تا آرنجش همون ساختمانها. از آناتومی که بگذریم، داخل سانتا ماریا واقعا بزرگه حس خوبی اونجا جاریه. خوشبختانه عکاسی ممنوع نبود و این فرصت میداد که آنچه دیده میشه به تصویر کشیده بشه. انتهای کلیسا سمت چپ، یه جاییه که عکس، مجسمه یا حداقل اسمی از پاپ ها از گذشته تا الان وجود داره. روی یک سنگ روی دیوار اسم همه پاپ ها نوشته شده و خیلی هم دیگه جا نداره. فکر کنم کمتر از 15 تا جا داشت. به یه دلیل امنیتی از ساعت 12 ظهر دیگه نمیذاشتن کسی بره بالا و متاسفانه این شامل حال من هم شد.

واتیکان اونقدر وقتی نیست که مرکز مسیحیت شده. چرا که تا چند ده سال پیش، یه کلیسای دیگه توی رم و قبل ترش هم جاهای دیگه ای مرکز مسیحیت بوده که فرانچسکو بهم گفت (ولی چون آخر شب گفته بود و من ننوشتم، یادم نیست)، اما بعد از چالش بین سیاستمداران و سران مذهبی مسیحیت و تلاش برای وجود جایی برای مسیحیت، سران مسیحیت اصرار میکنند که جایی باشد که صرفا مربوط به دین باشد و اینجا خارج از حیطه قدرت سیاستمداران باشد که در نهایت واتیکان برای این منظور توافق میشه. خوب که فکر کنیم، الگوی خوبیه…

 قلعه سنت آنجلز

از واتیکان که بیرون اومدم، همون راسته رو ادامه دادم تا رسیدم به انتهای خیابان و از اونجا میشد هم رود رو دید و هم قلعه رو. رفتم به سمت قلعه و طبق معمول همه مکانهای دیگه، یه صف بود به چه بلندی… وارد قلعه که میشی، باید یه دالان طولانی و عریض رو که با توجه به پلان هسته مرکزی قلعه، دور یه استوانه میچرخه رو بری بالا. اونقدر میریم تا میرسیم به یک راه پله که این راه پله با چند بار پیچیدن، ما رو به یه حیاط رهنمون میکنه. اینجا کلی اتاق و فضا و دالان هست برای دیدن و نمای قشنگی از شهر و واتیکان.

از داخل یک اتاق بسیار زیبا، دوباره پلکانی هست البته باریک، برای بالاتر رفتن و رسیدن به بام قلعه. وقتی که میرسی اون بالا، نتیجه اش حیرت انگیزه… واقعا منظره زیبا و بی نظیری از شهر جلوی چشمات دیده میشه که توصیفش خیلی سخته. واتیکان هم از اینجا دیدنیه. فکر کنم از لحاظ ارتفاع، به اندازه بالای کلیسای واتیکان بود.

وداع با رم

ایستگاه ترمینی هم نقطه شروع من بود در  رم و هم نقطه پایان. فکر کنم دو سه دقیقه اگر دیرتر میرسیدم، قطار رفته بود. آخه یکی نیست بگه تو که ایتالیایی بلد نیستی، لا اقل یه ربع زودتر برو تا بتونی لاینی که قطار مورد نظر هست رو پیدا کنی. اونم تو اروپا که هر دقیقه حرکت قطار هست…

 فلورانس زیبا

خیلی از فلورانس خوشم اومد. خیلی دیدنیه. یه شهر نه چندان بزرگ از استان توسکانی که همه چیزش عالیه. هم مردمش، هم امنیتش، هم منظره اش، هم از همه مهمتر حس اش. تو مدت کمتر از 2 روزی که اونجا بودم، واقعا لذت بردم و اگه برنامه ربزی برای فینال جام جهانی نداشتم و بلیط های شهرهای بعدی رو نخریده بودم، حتما موندنم رو تمدید میکردم.

 کلیسای سانتا ماریا نووِلا

یک کلیسای آجری رنگ (آجر قرمز) به سبک کلیساهای گوتیک با ارتفاع بلند و قامت کشیده. داخلش یه توریست اینفورمیشن بود که خیلی کمک میکرد. بهترین محل راهنمای گردشگر در کل سفرم همینجا بود. یه لیست کامل از تمام هاستل ها بهم داد و یه لیست از ساعت کار همه جاذبه های گردشگری شهر.

حدود 3 ساعت به بیشتر هاستل های شهر سر زدم. اما خبری از جا نبود که نبود. درست تو همین دو روز، یه شوی فشن خیلی معروف در محل نمایشگاه فلورانس برگزار میشد که باعث شده بود همه هتل ها و هاستل ها پر باشن. دیدم این طوری نمیشه. زمان رو داشتم از دست میدادم. گفتم پیدا کردن هتل باشه برای غروب. رفتم سراغ دیدنی ها، البته با دو تا کوله سنگین…

 سانتا ماریا دل فیوره

یک کلیسای بسیار بسیار بزرگ از گوتیک با رنگ های سفید و سبز (یه سبز خاص) که اگر اشتباه نکنم، دهنه گنبدش بزرگترین دهنه توی دنیا باشه یا حداقل جزو 3 تای اول هست. از همون اولی که وارد میشی، به سمت پله ها هدایت میشی و باید حالا حالا حالا حالاها بری. خیلی زیاده. شاید 20 طبقه؟ 25 طبقه؟ نمیدونم. پله ها هرجا یه شکلیه. یه جا با پاگرد، یه جا گِرد، یه جا پیچ در پیچ. خلاصه رس آدم کامل کشیده میشه. خیلی از جاهاش هم عبور د نفر از کنار هم غیر ممکنه. اونجا ها هم که عبور دو نفر از کنار هم ممکنه، واقعا به سختی ممکنه… برای همین بجز یه قسمتهای خاص، همه مسیر رفت از مسیر برگشت مجزا است.

اولش یه جا از پله ها بیرون میایم که درست زیر گنبد هستیم. نقاشی های زیبا در زیر گنبد و کلیسای با عظمت در زیر پا حس خیلی خوبی داره. بعد دوباره پله ها رو میریم بالا. اونم پله هایی که در اصل بین دو جداره گنبد قرار داره و لذا فرمش بسیار خاصه. همه اینها رو که بالا میریم، میرسیم به بالای گنبد کلیسا که یک نمای محشر از شهر رو بهت هدیه میده. فقط با جمله جای همتون خالی، میشه یک کمی از حس اش رو بیان کرد.

پایین اومدنی هم باید یه ضرب بریم بیرون. دیدن خود کلیسا ممکن نبود. اما من بهانه خوبی داشتم. گفتم کوله ام اون طرفه. اما مسئولش نشونم داد و اشاره کرد که زحمت من رو کم کردن و آوردنش این طرف! به هرحال اندکی اصرار کارساز شد و حدود دو دقیقه فرصت داده شد تا داخلش رو یه چرخ مختصری بزنم.

 موزه آکادمی

خوب کی پیدا میشه که فلورانس بره و نخواد مجسمه داوود رو ببینه. شاهکار میکل آنژ اونقدر بی نظیر هست که حتا اگر موزه رفتن رو هم دوست نداشته باشی، تو رو ترغیب به رفتن کنه. مجسمه های نیمه کاره میکل آنژ هم هست. آثار نقاشی و مجسمه هنرمندان معروف فلورانسی و ایتالیایی توی این موزه زیاد پیدا میشه. حیف که اینجا عکاسی ممنوع بود و نمیشد هنرمندی میکل آنژ رو در ساخت داوود به تصویر کشید. حتی رگهای پاش هم طبیعی بود. عالی بود. البته طبق معمول یه چندتایی عکس یواشکی که مجاز بود! این مجسمه رو میکل آنژ در سال 1504 در سن 29 سالگی ساخته و بدون تردید مهمترین مجسمه دنیای غرب محسوب میشه.

 جای خواب

به هرحال باید برای شب جا پیدا می کردم. اما نبود که نبود. آخرش توی یکی از هتلها از مسئولش خواهش کردم که کمکم کنه یه جا پیدا کنم. اونم بنده خدا شروع کرد به تک تک هاستل ها زنگ زدن. فکر کنم 45 دقیقه طول کشید تا یه اتاق پیدا شد. رفتم به سمتش و درخواست اتاق کردم. توضیح داد که فقط یه اتاق دو تخته داره بدون دستشویی و حمام. گفتم بده. خلاصه پول رو دادم و ازم پاسپورت خواست. تا پاسپورت رو دادم، به فارسی گفت: ایرانی هستی؟ منم به فارسی گفتم: آره. گفت: خوشبختم. بابک هستم! رفیقمون ایرانی بود و ما دو ساعت داشتیم انگلیسی حرف میزدیم. اتاقش خیلی تمیز بود و میتونم بگم یکی از بهترین جاهای سفرم بود. وسیله ها رو گذاشتم و زدم بیرون دوباره.

 میدان سن مارکو

یه میدان کوچیک که ضلع شمالش یه بنای قشنگ هست. منظره غروبی که از توی میدان میشه از توی یکی از کوچه ها دید، عالیه.

 خیابان کاوور

اینجا هم خیابان کاوور داره. اینجا هم خیابان کاوورش قشنگه و پیاده روی داخلش لذت بخش.

 میدان و کلیسای سن لورنزو

یکی از میادین اصلی شهر که کنارش یه بازار روزانه است و شب که میشه جمع میشه. ماشاءالله تا دلتون بخواد ایرانی بود توی این بازار. آخه یه جورایی حس جمعه بازار و شنبه بازار و این چیزا رو داشت دیگه، اونم اروپایی اش! کلیساش یکی از کلیساهای رنسانسی محسوب میشه و مربوط به قرن 15 است که داخلش با مجسمه هایی از دوناتلو تریین شده.

 میادین مختلف

من مسیرم اون طرف رود، بالای یه تپه بود که بتونم عکس های شب از نمای فلورانس بگیرم. برای همین، مسیری رو انتخاب کرده بودم که بتونم توی راه ،خیلی از خیابانها و میدان ها و بناهای مطرح رو ببینم. حداقل 10 میدان معروف و چندین بنای مهم رو توی این مسیر دیدم. میدان استروزی، چی یِسا دی ترینیتا، پل معروف وِچیو، میدان خیلی مهم سانتا کروکه، میدان فلورانس، میدان دِلا سینوریا، میدان وچیو و میدان جمهوری بخشی از اینها بودن که بسته به اهمیتشون، دقایقی رو توی آنها می موندم، عکس می گرفتم، مردم رو میدیدم و گاهی یه نوشیدنی میخوردم که همش انتخابم داغ بود؛ یا کاپوچینو، یا کافی (قهوه)، یا اسپرسو.

 میدان میکل آنژ

اما وقتی به سمت جنوب شرقی شهر میای، مسیر شیب داری هست که علاقه مندان رو به بالا فرا میخونه. برای پیاده ها هم مسیر مرکبی از شیبدار و پلکان وجود داره. بالا که میرسی، یه میدان خیلی بزرگ هست که در ورودی اش بعد از یه سری نیمکت، مجسمه داوود قرار داره. اما پشت سر، یه نمای بی نظیر از شهر دیده میشه که تمام بناهای مرتفع توش خودنمایی میکنه. حس عکاسی یقینا اینجا بدجوری گل میکنه، اما نمیدونم بدون سه پایه تو این مواقع چه میشه کرد؟

ساعت 2 صبح برگشتم هتل و یک گپی با بابک زدیم و بعد هم رفتم سراغ چک میل و این حرفا. فکر کنم ساعت 5 خوابیدم.

 موزه اوفیتزی

صبح هم مسیری رو انتخاب کردم که توش بتونم چند جا رو ببینم. میدان آنونزیاتا، میدان دل دومو که همون کلیسای معروف دل فیوره داخلشه و دوباره میدان سینوریا رو دیدم. یه سر هم به ساختمان موزه کاشف کروی بودن زمین زدم و رسیدم به موزه اوفیتزی. یک موزه بی نظیر که از شدت وجود نقاشی های مهم داره منفجر میشه که شاه بیت شون حتما نقاشی ونوس هست که پیدا کردنش توی این موزه بزرگ کار سخت و البته آسونیه!

خود موزه هم ساختمانش دیدنیه. ساختمان دو طبقه داره که بیشتر موزه در یک طبقه اش قرار داره. یه کافه هم توی تراسش هست که نماش به سمت میدان سینوریا است و واقعا زیباست. توصیف موزه همین بس که من که موزه دوست ندارم، عاشقش شدم و بلیطم  رو فراموش کردم و با اجازه همه دوستان، از قطار جا موندم! اما خوب یک ساعت بعدش قطار جا میداد و شهر زیبای فلورانس رو به امید دیدار مجدد هرچه زودتر، ترک کردم.

 ونیز

کلا یه نصف روز ونیز بودم. یه دیدار نسبتا فوری و فشرده از شهری که تاجرش حسابی معروف بود و مسافر معروفش آوازه جهانی داره و ایران هم اومده. خیلی دلم میخواست که خونه مارکوپولو رو اونجا پیدا کنم؛ اما حیف که وقت نبود.

از ایستگاه قطار، یه سری اتوبوس های آبی (داخل آب) بود که با 6 یورو مسافرا رو به میدان معروف سن مارکو میبرد. ترجیح دادم که اول با این اتوبوس ها برم و شهر رو از داخل آب ببینم و بعد از میدان سن مارکو اکتشاف رو شروع کنم. ونیز خیلی متفاوته نسبت به جاهای دیگه. من شاید بتونم طول و عرض یه جا رو بیان کنم یا ظاهرش رو به جایی یا چیزی تشبیه کنم، اما ونیز از اونجاهاییه که نمیشه هیچ جوره توصیفش کرد، جز اینکه خیلی دیدنیه!

تنها چیزی که میتونم بگم، اینه که اگر شهر رو که تقریبا فرم افقی داره، در نظر بگیریم، یه چیزی شبیه به حرف Z انگلیسی داخلش دیده میشه که این همون کانال معروف بزرگ یا  Grand Canal خودمونه. یه کانال بزرگ تر و عریض تر هم به صورت یک خط افقی زیرش وجود داره که اسمش کانال گیودکا است و یه بخشی از شهر هم زیر اون قرار داره.

این وسط ها هم که تا دلتون بخواد کانال های کوچک آب هست که از ونیز یه تصور متفاوت رو ساخته. مطمئنا همه عکس هاش رو دیدین و بهتر از توصیفات من، تصویرش توی ذهنتونه!

 میدان سن مارکو

این میدان در نزدیکی کانال گیودیا است و جهت کشیدگی میدان تقریبا شرقی غربی است. سه ضلع میدان شبیه میدان نقش جهان دورش رواق هست و یک طرفش هم کلیسای سن مارکو است. از کنار کلیسا هم یه ساختمان هست که تقریبا تا کنار آب اومده و عمود به ضلع بزرگ میدان قرار داره که این خودش در اصل یک مستطیل تو خالی است که وسطش یک میدان به نام دوکاله است.

یه برج مشهور هم توی ضلع جنوبی میدان هست که با 8 یورو میشه با آسانسور ازش رفت بالا که البته من هم رفتم و عکس های خوبی گرفتم.

طبق معمول همه بناهای اروپایی، داخل این میدان هم پر از کافه و رستورانه که چندتاش موسیقی زنده دارن و خیلی با صفاست. کبوترها هم وسط میدان داستانی دارن واسه خودشون…

 کوچه گردی

 از میدان سن مارکو که تقریبا جنوب شرقی ونیزه، من باید میرفتم میدان قطارش که شمال غربی ونیزه و اسمش یادم نیست. اما اسم ایستگاه قطارش لوسیا بود. طبق توصیه ها، بهتر بود که خیابات اصلی رو طی کنم. اما این طوری دیگه اسمش اکتشاف نمیشد. به هر صورت ریسکی بود که اگر توی مسیر راهی رو اشتباه میرفتم، تاوانش جا موندن از قطار پاریس بود. دل رو زدم به دریا و از کوچه ها راه افتادم. مسیر رو طوری در نظر گرفتم که بتونم پل معروف ونیز یعنی پل ری آلتو رو ببینم. طی کردن مسیر حدودا بیش از یک ساعت (با معطلی های عکاسی) طول کشید و غروب رسیدم به ایستگاه قطار و مهیا شدم برای رفتن به پاریس.

کوچه پس کوچه هاش بی نظیره و یه حسی توش جاریه. نمیدونم به چه دلیلی اونجا منو یاد ابیانه انداخت!

 پی نوشت:

– برای بعد از برگشت از سفر چند تا برنامه دارم. یکی اش گزارشات موضوعی عکسه. مثلا موضوع خیابانها یا مثلا موضوع کافه ها یا موضوع گردشگران در ارتفاع. خیلی دلم میخواد یه نمایشگاه عکس بذارم. بعضی از عکس هاش بد نشده. اگه نظر کمکی دارین بدین یا اگه جایی برای نمایشگاه بدون نوبت و پول سراغ دارین، بگین لطفا!

– یکی از کارای مهم در انتهای سفر، تحلیل سفر و شاید مقایسه بعضی چیزا توی این شهرها باشه که فکر کنم جالب بشه.

– 5 روز هم برای بارسلونا کمه! باور کنید…

– هنوز پاریس و آمستردام رو بهتون بدهکارم.

– امشب که نشستم برای نوشتن، ساعت شده 3 صبح. بیدار شدن فردا رو بگو…

– ممنون از دوستانی که نظراتشون راهگشا است. ممنون تر خواهم بود اگر باز هم من رو توی سفر راهنما باشید.

– این نوع سفر کردن، در عین حالی که سرشار از سختی هاست، اما به جاش حجم تجربیاتش چند برابر بقیه انواع سفرهاست. حتما این روش رو ادامه خواهم داد. ان شاءالله…

سفرنامه اروپا با کمی تاخیر

شرمنده ام… به خدا فشردگی سفر بیش از تصوره! آره، میتونم سرسری یه چیزایی بنویسم؛ اما به درد نمیخوره. برای کامل نوشتن هم که کو وقت؟ تازه همش یه چیزی کمه! یا لپ تاپ همرام نیست، یا باتری نداره یا اینترنت نیست یا…اما ممنون از لطفتون و پیگیری سفرنامه

من از رم رفتم فلورانس و ونیز رو دیدم و بعد اومدم پاریس و بعد آمستردام و الان هم که بارسلونا…

جای همگی خالی فینال رو وسط بر و بچ اسپانیولی و کاتالونی دیدم. تجربه بی نظیری بود.

چند روزی اینجا هستم و بعد هم مقصدم مادریده. دارم سعی میکنم که در فرصتهای مرده (اگر باتری لپ تاپ همراهی کنه) بنویسم و آپلود کنم. باید تاکید کنم که فلورانس بی نظیر بود…

پی نوشت:

– تو این روزا سفرنامه آنلاین ام تبدیل شده به سفرنامه با کمی تاخیر!

– خیال همه دوستان راحت، من نه وقت دارم برم خرید سوغاتی، نه پول دارم برای سوغاتی، نه توی دو تا کوله کوچیکم جا دارم که بخوام چیزی بیارم. خداییش با همین سفرنامه بسازین!

– بارسلونا کلا یه چیز دیگه است. همون طور که فکرشو می کردم یه دنیای دیگه است. اینجا میشه رنگ آبی واقعی رو دید…

– خوابم تعبیر شد: دوچرخه سواری در بارسلونا!

– این مطلب رو بواسطه اینترنت دزدکی از مک دونالد آپ کردم. برای اینکه حلال بشه، هرکی میخونه برای شادی روح مک دونالد دعا کنه…

رم؛ شهر فونتاناها (Fontana)!

حدودا ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه رسیدم رم. شهری که خودش رو وحشی تر از شهرهای قبلی نشون میداد. ایستگاه قطار ترمینی که وقتی 2- 3 روز اون طرفا موندم، مطمئن شدم که درست مثل محله راه آهن خودمونه. به هرحال وقتی رسیدم، قبل از اینکه خودم رو پیدا کنم، یه پیرمردی رو دیدم که گفت میتونه در پیدا کردن هتل کمک کنه. چند تا پیشنهاد داد تا اینکه بهش گفتم ایرانی هستم، گفت یه Bed & Breakfast سراغ داره که مسئولش ایرانیه. تلفن زد بهش و گوشی رو داد به من. اسمش نادر بود و خلاصه رفتم اونجا.

اتاق بزرگی بود و همه چیزش هم خوب بود. شبی 45 یورو توافق کردیم. گرچه اگر پورسانت پیرمرده نبود، کمتر میشد.

تا وسیله ها رو گذاشتم و لباس عوض کردم و خودم رو پیدا کردم، ساعت 8 بود و غروب نزدیک بود. از روی نقشه تلاش کردم که برم به کلوسئو (همون تاتر معروف رم) که اتفاقا کار نسبتا ساده ای بود. اقامتگاه من پشت ترمینال (شمال شرقی) بود و من از توی سالن ترمینال گذشتم و از طریق خیابان معروف کاوور، رفتم به سمت جنوب (با کمی تمایل به سمت غرب). در مسیر کلیسای سانتا ماریا ماجوره رو دیدم که انصافا زیبا بود. جلوی کلیسا فضایی هست که مردم میشینن و گردشگری یواش (البته به گفته آرش واژه “کم شتاب” مناسب تره) رو تجربه میکنن.

در کنار فشردگی بیش از حد سفر من و پر شتاب بودن اون، یه چیزی به من اجازه میداد که بتونم در یک زمان بسیار کوتاه خودم رو پیدا کنم و از وقتم استفاده کنم و اون شناخت کافی از جاهای دیدنی شهر قبل از ورود به شهر و کسب اطلاعات از دوستانی که قبلا به اون شهرها رفته بودن. مثلا برای خیلی از شهرها آرش و اشکان کلی اطلاعات بهم داده بودن و یا برای ایتالیا مهرناز خیلی وقت گذاشت و با عکس دونه دونه جاهای دیدنی رو نشونم داده بود و علاوه بر اینها من از چند ماه قبل موقعیت تمام جاذبه های شهرهای سفرم رو توی google earth پیدا کرده بودم و موقعیت همه شونو نسبت به هم می دونستم. این باعث میشد که هیچ جا معطل نمونم و شاید نسبت به شرایط عادی، بیش از دو برابر من جلوتر بودم. مثلا حتا اسم خیابونا و محله ها رو می دونستم، مثل همین خیابون کاوور. لذا حتما تلاش می کردم که جاهای مهم بشینم و حس کردنی ها رو حس کنم (البته در چارچوب وقتم)، و این ملغمه ای از یک گردشگری دور تند و گردشگری یواش رو ایجاد می کرد. البته که من قبل از سفرم تکلیف خودم رو روشن کرده بودم و پذیرفته بودم که روزی 10 ساعت باید راه برم و وجدانا نه تنها کمتر از این ساعت راه نمی رفتم، که بعضی روزها تا 15 ساعت هم راه رفتم که نتایجش در پاهای بنده مشهوده… بگذریم!

کلوسئو و کنستانتین

لختی کنار ماجوره موندم و بعد رفتم به سمت کلوسئو. طبق نقشه قبلی تلاش کردم از کوچه هایی برم که کلوسئو خودش رو یهو نشون بده. بنا بر این مسیر خاصی رو طی کردم تا رسیدم به این بنای بزرگ.

یک ساختمان عظیم که حدود دو سوم نمای بیرونی اش موجوده و بر اثر مرور زمان حسابی کثیف شده. اختلاف ارتفاع در خیابونای رم زیاد پیش میاد دور کلوسئو هم این ماجرا هست. من از مسیری رسیده بودم که بالا بودم. سعی کردم یه مقداری از بالا دورش بچرخم و بعد اومدم پایین و یک دور نسبتا کامل دورش چرخیدم. غروب رو هم همونجا تجربه کردم و بعد هم رفتم کنار دروازه کنستانتین و چند تا عکس گرفتم. بدبخت دروازه به این بزرگی که توی یک قفس آهنی گرفتاره!

تاکید موکد: عکاسی بی عکاسی

از همون روز اول سفر متوجه شدم که به هیچ وجه نمی تونم توی این سفر عکاسی کنم. چون عکاسی واقعا نیاز به زمان داره و من اینجا زمان ندارم. لذا فقط عکس می گیرم که تصاویرشون رو داشته باشم و واقعا به عکاسی نمی رسم. البته بجز یه جاهایی که آدم رو سر ذوق میاره و ناچار میشم خارج از برنامه، وقت بذارم. این رو گفتم که توقع همه دوستان با عکس هایی که می بینن مطابقت داشته باشه و منتظر معجزه نباشن!

فرانچسکو

بعد از دروازه کنستانتین، تلاش کردم که یه دور کامل، دور رومن فروم که یه سایت تاریخی در رم است (یه چیزی تو مایه های کرامیکوس در آتن) بچرخم و توی شب تجربه اش کنم. یه جای این دور زدن، نمیدونم چی شد که یه کوچه رو اشتباه انتخاب کردم و دیگه نفهمیدم کجام. البته میدونستم کجام، چون میدان پیاتزا ونیتزیا رو می دیدم. اما نمیدونستم چه طوری برسم اونجا.

توی یه کوچه که به نظر بن بست می رسید، از یه نفر که داشت با موبایل صحبت می کرد، تقاضای کمک مردم که اشاره کرد به دلیل صحبت نمی تونه کمکم کنه. لذا برگشتم به سمت اول کوچه. یهو دیدم که اون فرد، دنبالم دوید و اومد و عذرخواهی کرد. موضوع رو بهش گفتم و خواستم که بگه چطوری به پیاتزا ونیتزیا دسترسی پبدا کنم. اون هم از روی نقشه راهنمایی ام کرد. وقتی راه افتادم که برم گفت که اونم همون مسیر رو میره. با هم شروع کردیم به راه رفتن و در مسیر از کنار چند سایت تاریخی رد شدیم که با حوصله تک تکشون رو برام توضیح می داد. بعدش پیشنهاد داد میتونیم بجای مسیر اصلی، از کوچه هایی بریم که معماری زیبایی دارن و رفتیم و واقعا زیبا بود. به هرحال به این نتیجه رسیدیم که هر دوتامون گرسنه هستیم و باید یه جا شام بخوریم. رفتیم یه رستورانی که خیلی شلوغ بود و ظواهر امر نشون میداد رستوران خیلی خوبیه. به همین سادگی با فرانچسکو دوست شدم و برای فردا شب هم با هم قرار گذاشتیم. فرانچسکو یه مرد حدودا 40 ساله است که قیافه اش خیلی شبیه به سیاوش قمیشی است ولی سن اش کمتر از 40 نشون میده. تنها زندگی میکنه و کارش مرمت قاب های آثار هنری است. قرار بود فردا عصر در یک حراجی برای خرید یک آینه با قدمت بیش از 100 سال شرکت کنه.

به هرحال توضیحات فرانچسکو برای من که وقت خیلی کمی داشتم، واقعا ارزشمند و مفید بود. آخر شب هم از رستوران تا دم درب هتل، همراه من اومد، چون تاکید داشت که در شب محله مناسبی نیست و این رو وظیفه خودش می دونست که همراه من بیاد. واقعا ازش ممنونم.

روز دوم

وقت کم من در رم، باعث شد تا یک روز بسیار سخت از لحاظ فشردگی بازدید ها رقم بخوره. صبح بعد از گرفتن دوش، نشستم و همه اطلاعاتی که از همه جا کسب کرده بودم رو روی یک نقشه رم پیاده کردم. بعد یه محاسبه کردم که تا قرار با فرانچسکو، حدود 11 ساعت وقت دارم. یک مسیر پیاده روی از درب هتل تا محل قرار با فرانچسکو طراحی کردم (که شب فرانچسکو وقتی مسیر رو دید، ضمن تعجب از طولانی بودن مسیر، گفت این بهترین مسیری است که میشد انتخاب کنی و مطمئنم کرد که میتونم برای تهیه برنامه تور برای آژانس ها مفید باشم!) و از هتل زدم بیرون. توی مسیر از جاذبه های زیر بازدید کردم که بسته به وقتی که برای دیدن هر کدوم گذاشتم، در موردش توضیح می دم:

کلیسای سانتا ماریا دگلی آنجلی

یک کلیسای بزرگ با بخش های مختلف که درو کلیسا کلی دیوارهای قطور تاریخی وجود داره. داستان از این قراره که اینجا در سال 80 بعد از میلاد، به عنوان یک Bath که در اصل مکان بسیار بزرگی برای نظافت و استراحت بوده، ساخته شده. بزرگی این بنا به اندازه ای بوده که تمام فضای این کلیسا رو به اضافه تمام فضای میدان جمهوری رم به اضافه کلی از خیابانهای اطرافش رو دربر می گرفته. به هر حال در زمان میکل آنژ در محل بخشی از خرابه های این اثر، میکل آنژ این کلیسا رو بنا میکنه که انصافا هم زیبا است. بازدیدش حدود 30 دقیقه طول کشید.

میدان جمهوری

یک میدان دایره که یک نیمه اش همین کلیسا قرار داره و یک نیمه اش یک بنا که نیمی از یک دایره به حساب میاد و از دو قسمت قرینه تشکیل شده. این ساختمان هم جزوی از همان Bath بوده و در سال 1880 ساخته شده. وسط میدان هم یک Fontana (که نمیدونم فواره ترجمه میشه یا آبنما یا چیز دیگه) قرار داره که از کلی مجسمه تشکیل شده.

میدان باربرینی

عنصر مهم این میدان هم مثل همه جای دیگه شهر یک فونتانا (همون آب نما یا فواره) است که اسمش Tritone است.

فونتانا دی تِرِوی

یک فونتانای بسیار بسیار بزرگ که هم خیلی عریضه و هم خیلی مرتفع. این فونتانا روی یک دیوار بزرگ کار شده. خدا میدونه چند صد تا توریست در آنِ واحد اونجا بودن… این اثر توسط سالوی ساخته شده و تاریخ ساختش دقیقا مال سال 1732 میلادی است.

میدان کلونا

یک میدان بزرگ که یک نماد تقریبا استوانه ای شکل مرتفع در داخلش هست و دورش هم کلی ساختمانهای مرتفع. به نظر محله اداری می اومد.

بقایای بنای آدریان

یک ردیف ستون که معلومه باقی مونده از یک بنای تاریخی شبیه معابد یونانی ها است. درست مثل یک ردیف از ستونهای معبد آگورا.

پارتنون

کلیسای مدور و بسیار بزرگی که از مهمترین آثار رم محسوب میشه و مربوط به همون سده اول بعد از میلاد هست. دور تا دور داخل کلیسا پر از مجسمه های مختلفی است که هر کدومش زیبایی خودش رو داره. ارتفاع گنبد و دهنه اش هم واسه خودش داستانیه و به نظرم اگر از سلطانیه دهنه اش بیشتر نباشه، مطمئنا رقیب جدی اش هست. (دوستانی که میدونن راهنمایی کنن).

میدان ماداما

یک میدان بزرگ که یه ساختمان بزرگ به همین نام در داخلش قرار داره.

میدان ناوونا

این یکی واقعا محشره. یک میدان بزرگ که در نظر اول من رو یاد میدان نقش جهان انداخت (البته قطعا خیلی کوچک تره، اما خواستم فقط تداعی بشه). دور تا دورش پر از کافه است و وسطش بجز مجسمه ها، کلی نوازنده و نقاش و مردم و کبوتر و آب نما و… خلاصه خیلی جای خوبی بود. دور میدون هر بخشش یه خبریه. یه جا یکی ویولن میزنه، یه جا یکی معرکه گرفته، یه جا یکی نقاشی هاشو میفروشه، یه جا یکی داره پانتومیم طنز اجرا میکنه و خلاصه فضایی داره این میدون. اینجا زیاد موندم، چون میطلبید! گفتنی اینکه تاریخ ساختش مال زمان اواخر رنسانس دوم و اوایل باروک بوده. فقط همینو تونستم بفهمم.

میدان کمپو دی فیوری

اینم یه میدان دیگه است که میشه گفت همون میدون ناوونا است، منتها در ابعاد کوچک تر. اینجا هم بد نبود، ولی اصلا مثل اون نیست. در ادامه مسیر دو تا میدان به اسامی فارنس و اسپادا رو هم گذشتم که فقط دو تا ساختمان خوب داشت. ضمنا در یکی از کوچه ها خیلی اتفاقی توی یه کلیسای خیلی عجیب رفتم. از سالنش که رد شدم، یه راهروی مرموز بود و چندتا در. یکی از درها رو باز کردم پله میخورد به سمت پایین. تصور کنین چی اونجا بود؟ صدها جمجمه! وای… احساس عجیبی بود! اگه اشتباه نکنم این اتاق یه جور قبرستان محسوب میشد. اینم یه تجربه بود دیگه…

رود تِوِر

مسیر رو ادامه دادم تا رسیدم به رود شهر رم. رود Tevere که باز هم منو یاد اصفهان و زاینده رود انداخت. یه مسیر نسبتا طولانی رو کنار رود قدم زدم و چند تا پل به نامهای پونته سیستو و پونته گاریبالدی رو رد کردم تا رسیدم به جزیره وسط رود که اسمش Isola بود و با دو پل فابریچیو و کِستیو به دو طرف وصل میشد. من از پل فابریچیو رفتم توی جزیره و کلیسا و بناهای اونحا رو دیدم و دوباره از روی همون پل برگشتم به خیابان.

تاتر قدیمی مارچلو

بخشی از یک ساختمان تاتر وجود داره که واسه خودش داستانی داره. انگار در زمان موسیلینی، میخواستن یه خیابان ایجاد کنن که مشکلش عبور از چند سایت تاریخی از جمله همین تاتر بوده. جناب موسیلینی هم دستور میدن که خراب کنید و البته که خراب میکنن و به جاش یه خیابان میکِشن که اسمش رو گذاشتن خیابان تاتر مارچلو! میدونید که موسیلینی هم یه سری سربازهای فدایی یه نام لباس مشکی ها داشته که دست به هر کاری میزدن. موسیلینی چند تا کار خوب هم البته داشته. یکی اش تلاش برای وحدت ایتالیا بوده که الحق کار مهمی بوده. آخرش هم معلوم نمیشه که موسیلینی برای ایتالیایی ها شخصیت محبوبیه یا منفور. من از چند نفر پرسیدم و جوابهای کاملا متضادی گرفتم. به هر صورت ولی این خیابون جزو یادگارهای خیلی بدشه.

کمپیدوگلی

کمی بالاتر از این تاتر، اون طرف خیابان، یکی دیگه از یادگارهای میکل آنژ قرار داره که با یه پلکان طولانی شروع میشه و اون بالا به یه میدان ختم میشه. قابل تصوره که مجسمه زیاد باشه اینجا. میدانی که همیشه پر از آدمه و فکر کنم برای فعالان سیاسی (مردمی) هم مکان خوبیه. چون من که رسیدم، اونجا یه تجمع مردمی بود که نفهمیدم برای چی بود؟ هم پلکان، هم میدان و هم مجسمه هاش واقعا دیدنی هستن.

کلیسای آرا کوئلی

درست کنار همین پلکان، پلکان دیگه ای هست که بالاتر از پلکان قبلی میره و به یه کلیسا میره. یه کلیسای بزرگ که شامل یه سالن بزرگ و دو راهرو در دو طرفش هست. تزئینات سقف کلیسا مثال زدنیه. انعکاس نور در داخل کلیسا هم خیلی قشنگ بود و ذوق عکاسی رو قلقلک می داد. حیف که محدودیت زمان جلوش رو می گرفت!

پیاتزا ونیتزیا

و اما میدان معروف ونیتزیا که در کنار کلیسای کوئلی و در مجاورت میدان سن مارکو و در شرق سایت تاریخی رومن فروم واقع شده، از سنگ های سفید و مجسمه های گوناگونی تشکیل شده که رنگش با بقیه بناهای شهر متفاوته. دلیلش خیلی جالبه. این بنا در حوالیه سال 1400 میلادی ساخته شده. نمیدونم همون زمان یا بعدها در زمان بازسازی اش، سازنده اش میگه که این که کاری نداره که از سنگ های رم یک بنا ایجاد کنیم. لذا با نیت ایجاد یک ایتالیای متحد، سنگ های بنا رو از یک شهر دیگه میارن که رنگش کاملا با بقیه شهر متفاوته. بنا با پلکان شروع میشه و پس از گذشتن از پلکانهای مختلف، به قیمت اصلی بنا میرسه کلا به شکل یک هلال بسیار ملایمه که جلوش یه دالان وجود داره و پر از نقاشی های واقعا بی نظیره. سرتاسر پلکان و ساختمان و حتا بالای ساختمان پر از مجسمه است. بعضی از مجسمه هاش من رو یاد داستانهای شاهنامه می اندازه. هم به دلیل رنگ سنگش که مثل مجسمه های طوس بود هم به دلیل شکل شون.

سایت ترایان

یه سایت تاریخی دیگه در شمال شرقی میدان ونیتزیا که شامل یه کلونا یا برج یادبود و یه سری بقایای ستونها است. این هم یکی از فروم های تاریخی اونجا بوده که دیگه چیزی ازش نمونده.

رومن فروم

یک سایت بسیار بزرگ (فکر کنم بزرگ تر صفه از تخت جمشید) که تقریبا در مجموع به شکل یک متوازی الاضلاع یا لوزی است که در شرقش کلوسئو و دروازه کنستانتین، در شمالش ترایان فروم و دی آگوستینو فروم، در شمال غربی اش پیاتزا ونیتزیا و در غربش با کمی فاصله، رود تِوِر فرار داره. جنوبش هم بقایای Circo Massimo قرار داره که نرسیدم درست ببینمش و اطلاعاتی در موردش کسب کنم و فقط از دور دیدمش.

رومن فروم، بخشهای مختلفی داره  که یه جاهایی اش کاملا بالای بلندی تپه مانندی قرار داره، مثل بخش پالاتینو که من بالاش نرفتم. یه بخشی داره که در فضای مسطح واقع شده و من فقط همین بخش رو دیدم که البته خیلی بزرگ بود. از سایت، یه سری دیوارها، بقایای سالم و نا سالم ستونها، دروازه ها و یه سری ساختمانهای به نسبت سالم تر باقی مونده که دیدن کاملش شاید یه روز وقت میخواد که البته من نداشتم!

دی نِروا فروم

بعد از رومن فروم به سمت شمال برگشتم که سایت دی نروا فروم قرار داره که این سایت در مجاورت ساختمان Mercati Traianei واقع شده و از اسمش بر میاد که مربوط به سایت ترایانو فروم بوده. یه ساختمان نیم دایره و چند ساختمان متصل به نیم دایره مذکور، موجودیت سایت دی نروا رو تشکیل میده و من از پشت این ساختمانها بازدید کردم.

میدان کوئیرینال

در ادامه یه خیابان سر بالایی رو به سختی طی کردم تا رسیدم به یه میدان خیلی بزرگ که یه بخشی اش فقط عابران پیاده میتونستن بگذرن. یه ساختمان خیلی بزرگ هم تو این میدان هست که اسم میدان از همین ساختمان گرفته شده. به علت اختلاف ارتفاع میدان با خیابان بعدی که مقصدم بود، پله های بالای میدان رو به سمت پایین طی کردم. پله های بسیار عریض و زیبا.

تقریبا همه جاهایی که باید میدیدم رو دیده بودم و لذا خیابان پروپاگاندا رو در پیش گرفتم که به محل قرار با فرانچسکو میرسید؛ پله های اسپانیایی.

پله های اسپانیایی

رسیدم به جایی که میدونستم خیلی دوستش دارم. عمدا زود رسیدم که حدودا یک ساعت وقت داشته باشم. اول یه دور کامل پله ها رو بالا و پایین رفتم و بعد نشستم. نشستم و لذت بردم. همه اونجا میشنن. غلغله است. نمی تونم بگم چه خبره. پله ها از شدت توریست داره میترکه! پایین میدان هم مثل همه جای رم یه فونتانای دیگه است، با شکل منحصر به فرد خودش. در حین نشستن، سر صحبت با یه توریست از چک باز شد که اصلا انگلیسی بلد نبود. اما با زبان بدن و با زبان چکی، حدود 20 دقیقه با هم صحبت کردیم. نه در مورد آب و هوا، بلکه در مورد سیاست، در مورد رم، در مورد واتیکان. نمیدونم چطوری؟ اما باور کنید صحبت کردیم!

دوباره فرانچسکو

فرانچسکو اومده بود. غمگین؛ چرا که تو حراجی برنده نشده بود. راه افتادیم و یه سرکی به خیابان کوندوتی زدیم که خیابان برند های معروفه و قطعا گران! این خیابان درست روبروی پله ها واقع شده. از میدان اسپانیا رد شدیم و از طریق خیابان بابوئینو رسیدیم به میدان پوپولو.

میدان پوپولو

میدان پوپولو یکی از جاهای مهم رم است. یه میدان بزرگ که سه طرفش بناهای مختلفی هست. شمالش دوتا بنای کوچک و یه دروازه وسطش. جنوبش دو تا ساختمان بزرگ. از وسط این دو ساختمان و از دو طرف این دو، جمعا 3 تا خیابان منشعب میشه که ما از یکی از همین 3 تا خیابان به میدان رسیده بودیم. غربش هم یه ایوان دیده میشه که به واسطه یه مسیر شیب دار مارپیچ میشه ازش بالا رفت و به میدان و بلکه به شهر مسلط شد.

وسطش هم که باز فونتانا و یه نماد یادبود. این نماد که در چند جای دیگه هم دیده میشه، برگزفته از معماری مصر است و یک هرم با قاعده بسیار کوچک و ارتفاع بسیار بلند است که در نگاه اول اصلا تداعی هرم نداره. دور میدان مجسمه هاش هم رنگ و بوی مصر رو داره و معلومه که الهام گرفته از مصره.

ما از یکی از همون 3 خیابان جنوبی و این دفعه از یکی دیگه اش رفتیم تا یه رستوران و شام خوردیم. من یه پاستا سفارش دادم که جای همه خالی واقعا عالی بود. در حین شام هم فرانچسکو یه مرور کلی بر تاریخ ایتالیا رو برای من تدریس کرد که واقعا خیلی بهتر از اونچه که در دوران دانشگاه خونده بودم، یاد گرفتم. واقعا عالی بود.

بعد از شام هم برگشتیم میدان پوپولو و همون مسیر شبیدار رو تا بالا رفتیم و از بالا برای اولین بار گنبد واتیکان رو دیدم. این بالا نمای بی نظیری داره و کلی از مردم اینجا هستن و شادی میکنن و میزنن و می رقصن. ساعت 12:30 بود و دوباره دیر شده بود. باز فرانچسکو من رو تا هتل همراهی کرد! در مسیر از بالای پله های اسپانیایی رد شدیم و چند تا خیابان مهم رو نشونم داد که دیگه رمق نداشتم یادداشت بردارم. فقط دیدمشون. یه خیابانی که بیشتر بیزنسی بود. یه خیابانی که مثل هالیوود برای فیلم معروف بود و چند تا کلیسا. به هر حال ساعت 1 رسیدیم هتل. فرانچسکو رو به یه چای دعوت کردم. اومد و تا نیم ساعت بود و رفت.

روز سخت رم این طوری تموم شد!

پی نوشت:

– خداییش تصور کنین که چقدر راه رفتم؟ مطمئنم که بالای ۲۰ کیلومتر بود. عمرا اگه دیوانه ای میتونست من رو توی این سفر همراهی کنه!

– یه بنای دیگه هم از رم هست که فرداش بعد از واتیکان دیدم و همونجا توضیح میدم. (قلعه سنت آنجلو)

– بخدا خیلی طول میکشه تا این حجم مطلب رو با کیبوردی که فارسی نداره بنویسم.

– هورا……………………… اسپانیای قهرمان!

– نیمه سفر رو تا الان گذروندم. تو سرپایینی ام!

آغاز ایتالیایی

باری

ساعت 10 صبح چهارم جولای به وقت آتن و 9 صبح به وقت باری رسیدم باری. یه بندر در ایتالیا که در نگاه اول چندان جذاب به نظر نمی رسید. اولش تا از کشتی پیاده شدم، یه پلیس لباس شخصی ایتالیایی اومد سراغم و آرم فلزی پلیسی اش رو نشون داد و در مورد سفرم پرسید. چند دقیقه هم طول کشید که ویزام رو تلفنی با دفترشون چک کنه. به هرحال تموم شد و از بندر اومدم بیرون و به قولی وارد خاک ایتالیا شدم.

با یه اتوبوس اومدم به میدان اصلی باری که ایستگاه قطارش هم اونجاست؛ حدود ساعت 10 شده بود. طبق برنامه باید می رفتم ناپل مه هم بندرش رو ببینم و هم برم پمپی که یکی از مهمترین جاذبه های ایتالیا و رومنس محسوب میشه.

قطار مستقیم بین باری و ناپل وجود نداره و این منو مجبور می کرد که با اتوبوس برم. رفتم بلیط بگیرم، اما دیدم که اولین ساعت حرکتش برای ساعت 2 به بعده و این معناش این بود که امروز نمیتونم برم پمپی و در نتیجه یا باید صبح فردا از ناپل میرفتم پمپی که قطعا باعث عقب افتادن همه برنامه ام میشد، یا باید یه فکر دبگه میکردم. یه دو دو تا چار تا کردم و دیدم که نمیشه همه چیز رو عوض کرد. ناچار شدم که برنامه رو این طوری اش کنم که ناپل رو بی خیال شم و برم سراغ رم. این طوری یک کم فرصتم برای روزهای آینده هم بیشتر میشد.

اولین قطار رو برای ساعت 2 به رم گرفتم. حدودا 3 ساعت وقت بود و این 3 ساعت رو فرصت مناسبی دیدم برای اینکه برم باری رو ببینم. لذا رفتم توی شهر چرخیدم.

باری دو بخش کاملا متفاوت از هم داره. بخش قدیمی و بخش جدید که بهش نیو باری هم میگن.

قسمت شمالی شهر، همون قسمت قدیمی و تاریخی اش هست. از لحاظ نقشه فرم خاصی وجود داره. یه فرمی بین حرف V و حرف U رو البته به صورت برعکس اگر در نظر بگیریم، فرم خشکی منطقه قدیمی اش همین شکلیه که توسط آب احاطه شده. لذا قسمت شرقی و غربی و بخش شمالی منطقه که توسط آب احاطه شده. بخش جدیدتر شهر از قسمت جنوبی گسترش پیدا کرده.

به هر حال بخش تاریخی شهر، واقعا جالبه. همون سبک و معماری رو میشه دید که توی خیلی از بافت های تاریخی ایتالیا میشه دید. میشه گفت که 3 ساعت برای دیدن کامل بافت کافیه، چون من این کار رو انجام دادم. کوچه هایی با معماری خاص ایتالیا که بیشر جاهاش هم طبقه متوسط به پایین توش زندگی میکنن. وقتی داشتم میرفتم به سمت بافت قدیمی، پلیس تاکید کرد که حسابی حواست باشه…

چند تا اثر معماری نسبتا مهم و چند تا کلیسا توی این بخش هست که تا تونستم دیدمشون.

کلیسای سن نیکولا

یک کلیسای نسبتا  بزرگ که در قسمت شمالی و تقریبا مایل به راست بافت تاریخی و اون فرمی که توضیح دادم، قرار داره. این کلیسا اولین کلیسای نرماندی جنوب ایتالیا و یک نمونه قوی از سبک رمانسک محسوب میشه. این کلیسا در اصل به عنوان یک خانه ساخته شده بوده و بیشتر از 1000 سال قدمت داره. قسمت انتهایی سالن کلیسا 2 طبقه بود که یه عده ای هم اون پایین مشغول عبادت بودن. جالب ترین چیزی که دیدم، اتاقک هایی بود که برای صحبت مردم با کشیش ها در نظر گرفته شده که اگه اشتباه نکنم مربوط به همون اعتراف به گناه و این چیزا است.

 بقیه چیزایی که تو باری بود اونقدر اهمیت نداشت که بخوام خیلی ازش بنویسم جز یه قلعه قدیمی که راستش خیلی نتونستم در موردش اطلاعات پیدا کنم

پی نوشت:

– قول میدم امشب عقب موندگی ام رو جبران کنم و عکس بذارم. بخدا خیلی سفرم فشرده است و همش در حال دویدنم. همین بس که شرمنده پاهام هستم!

– امان از فلورانس و ونیز… مطلب بعدب رو بخونین حتما!

خداحافظ یونان – سلام ایتالیا

روز جمعه دوم جولای دومین روز سفر من این طوری شروع شد که خستگی های دیروز باعث شد که دیر بیدار شم. وقتی هم که بیدار شدم، تا دوش گرفتم و اومدم بیرون، حدود 12 بود. صبحانه و ناهار رو یکی کردم. یه ساندویچ هایی اونجا هست به نام “پیتا” که مواد اولیه اش درست مثل کباب ترکی دور یک میله چرخان پخته میشه. اما ساندویچش متفاوته. چون هم نون خاصی رو استفاده می کنن که هم نرم و هم خوشمزه است؛ هم شکل بستنی قیفی درستش می کنن، بالاش پهنه و پایینش کوچیک. البته کلا سایزش خیلی کوچیکه. قیمتش برای خریدن و بردن 2 یورو بود و برای همونجا نشستن و خوردن، 2 یورو و 50 سنت که من حالت دوم رو تجربه کردم.

روبروش هم یه مغازه بستنی فروشی بود که خیلی با حال بود و بدجوری صدات میزد. یکی از دوستان تاکید کرده بود که حتما بستنی یونانی ها رو تجربه کنم. رفتم و در موردش پرسیدم، اسمش اِک مِک بود و یک ظرف کوچیکش 1 یورو و 80 سنت قیمتش بود. به هرحال باید تجربه میشد!

بعدا فهمیدم که یه نوع شیرینی هم به همین اسم دارن که توی ظرف های یک بار مصرف درست می کنن و توی شیرینی فروشی ها می فروشن. پلمبیر رو به خاطر بیارین، نه مثل اون، اما بی شباهت بهش نیست.

معبد زئوس

اولین جایی که رفتم، معبد زئوس بود. زئوس که معرف همه هستن، خدای خدایان یونانی ها. اگه به خاطر داشته باشین، هر کدوم از خدایان، خدای یه چیزی بودن و زئوس خدای همه خدایان بوده.

راستی یه چیزی که جالبه، تکرار یه سری چیزا بین فرهنگ ها و البته ادیانه. آرش توی پی نوشت بخش اول نوشت که پانتئون معادل قلعه دختر خودمونه، چرا که هر دو بر اساس اسطوره دختر باکره شناخته میشن. اما من الان می خوام از مشابهت عددی (نه مقایسه) بین 12 امام اسلام شیعی و 12 خدای یونانی ها بگم که همون لحظه اول شنیدن تعدادشون، توی ذهنم تداعی شد. اسطوره هایی مثل قلعه دختر و پانتئون و یا تقدس اعداد رو میشه در بسیاری از جاها پیدا کرد که خارج از حوصله این نوشتاره.

از معبد زئوس، چند ستون شرقی اش باقی مونده. لازم به ذکره که تقریبا با کمی ملاحظه میشه گفت که همه معابد در جهت شرقی غربی ساخته شده ان و از زئوس یکی دو ستون از سمت غربی بنا باقی مونده و چندین ستون ایستاده شرقی. از لحاظ ظاهری میشه گفت که معابد باستانی یونان در کل از یک قالب کلی تبعیت می کنن و تقریبا همه به پانتئون شبیه هستن. تفاوتشون در تعداد ستونها، تزئینات، سایز و ارتفاع و این جور چیزاست.

استادیوم المپیک

خیلی حس خوبی ایجاد میشه وقتی توی استادیومی قدم میزنی که زادگاه المپیک بوده. (البته نه زادگاه 2000 سال پیشش، زادگاه صد و خورده ای سال پیش منظورمه). ظاهر استادیوم تداعی کننده تعداد محدود رشته های ورزشی مسابقات است و نشون میده که چند رشته بسیار محدود برای مسابقات وجود داشته که پایه همشون دو میدانی بوده.

اما اصلی ترین نکته اینه که یه سری هدفون اونجا هست که دم درب ورود بسته به زبان انتخابی بهت میدن. اونها رو که روی گوش ات میذاری، حس ات چند برابر میشه، چرا؟ چون همون اول که صدای تماشاگرا رو میشنوی، خودت رو در سالها قبل و در داخل استادیوم پر از تماشاگر حس میکنی. روی دستگاه پخش این صدا چند تا عدد هست. در بخش های مختلف استادیوم هم اعدادی رو میبینی. وقتی توی هر بخش استادیوم قدم میزنی؛ باید عدد مربوط به اون بخش رو روی دستگاه فشار بدی تا توضیحات مرتبط با اون بخش رو شنید.

من موندم که واقعا چرا نباید این کار برای تخت جمشید انجام بشه؟ تصور کنید علاوه بر برنامه نور و صدا که فقط در ساعت هایی خاص در روزهای خاصی از هفته و در ماه های خاصی از سال انجام میشه، این برنامه هم همیشه باشه و باردید کننده بتونه صدای شبیه سازی شده قدم زدن داریوش در کاخ تچر رو بشنوه…

من توی بدترین ساعت استادیوم رو دیدم و از شدت گرما و عرق کردن، خیس خیس بودم! اونجا خیلی از بازدید کننده ها میرفتن و یک دور به دور زمین – مثل دونده های مسابقات المپبک – می دویدن که خیلی حس نوستالژیکی داشت. بازار عکس هم که در حالت دونده و پرش و … داغ داغ بود.

پارک ملی (باغ ملی)

درست غرب استادیوم، نشنال پارک آتن قرار داره که قدم زدن در اون خالی از لطف نیست. از نظر مکانی، این پارک جایی واقع شده که پایین میدان سینتاگما است. شرقش استادیومه و غربش هم همون محله پلاکا. جنوبش هم پارک زاپیون و جنوب ترش هم سایت معبد زائوس هست.

توی مسیر عبور از پارک (از شرق به غرب)، ساختمان زاپیون رو هم دیدم که مربوط به سده های اخیر بود.

پارلمان

2 تا سرباز و چند تا حرکت خاص، شده جاذبه گردشگری! داستان اینه که جلوی پارلمان دو تا سرباز با لباس های خاص ایستادن که جز پلک زدن، هیچ کار دیگه ای نمیکنن. تکون نمیخورن اصلا. مردم هم میان و کنار این مجسمه های زنده که اتفاقا تفنگ به دست هم هستن، عکس میگیرن. وقتی این سربازها خسته میشن، با یک حرکات خاص، خستگی پاهاشون رو در می کنن. من زمان عوض شدن شیفتشون رو هم تجربه کردم که خیلی جالب بود. بالغ بر 100 نفر توریست اونجا جمع شده بودن که این تعویض شیفت رو ببینن.

محله اومانیا

از ساعت 3 تا ساعت 5، دقیقا دو ساعت توی تمام کوچه ها و خیابونای این محله چرخیدم و بخش های دیگه ای از فرهنگ مردم رو دیدم. مغازه های مختلف، بازارهای تخصصی، سینما ها، هتل ها، بانک ها، تابلوها، باز هم کافه ها و…

اونجا مغازه عطاری هم بود. بازار گوشت فروش ها یه اتفاق جالب داشت. وقتی یک یونانی فهمید که من ایرانی هستم، منو برد پیش یه نفر که توی یه قصابی بود؛ آقای اختیار عبدی که 20 سال بود ایران نیومده بود و عکس اسکناس 500 تومانی خودمون رو چسبونده بود روی صندوقشون. همکارش هم که یک زن یونانی بود، تا فهمید که من ایرانی ام، شروع کرد به صدا زدن: بیا همشهری، بیا همشهری! فکر کنم این تنها چیزی بود که از فارسی بلد بود.

به هر حال بعد از اکتشافات محله اومانیا، رفتم که برم سایت کرامیکوس رو ببینم. داشتم از کوچه های محله رد میشدم که یهو این تابلو نظرم رو جلب کرد: Athena By Bic و این دقیقا همون چیزی بود که میخواستم. درسته که دیر پیداش کردم، اما هنوز وقت بود. سریع یه دوچرخه گرفتم برای 3 ساعت و دوچرخه سواری رو شروع کردم. اول رفتم سراغ کرامیکوس.

سایت کرامیکوس

این سایت خیلی بزرگه و من اول تلاش کردم یه دور، دورش بچرخم تا درکش کنم. همین یه دور چرخیدن 10 دقیقه طول کشید. به هر حال وارد سایت شدم و یک فضای کاملا متفاوت رو تجربه کردم. اول سایت یه موزه است، رفتم یه نگاهی به اشیا بندازم. من زیاد اهل موزه نیستم و معتقدم که همه چیز رو باید سر جای خودش تجریه کرد؛ به جز موارد خاص که توضیحش مفصله! بگذریم.

توی موزه چیزای خیلی جالبی کشف کردم. یکی اش نماد یک سنگ قبر بود که در حاشیه کنارش 2 تا گل کار شده بود که یکی اش برای ما خیلی آشنا بود: گل لوتوس! البته با 18 پر، 9 تا نیمه بالا و 9 تا نیمه پایین. سال این سنگ طیق نوشته ها مربوط به 550 تا 600 سال پیش از میلاد بود. یعنی حدود 2600 سال پیش و هم زمان با هخامنشیان. مسئول موزه رو صدا زدم و ازش در مورد اسم این گل پرسیدم که اظهار بی اطلاعی کرد. رفت یه نفر دیگه رو صدا زد. یه مرد بود، اومد دید و گفت اسمش “لوتو”  است! ازش در مورد این پرسیدم که خونه افلاطون کجای سایت کرامیکوس بوده؟ ناچار شد برای توضیح دادن همراهم بیاد توی سایت. تاکید کرد که اینجا نبوده. توضیح داد که کرامیکوس درب ورودی آتن بوده و چون توی این مکان پر از فروشگاههای سرامیک بوده، به سرامیکوس یا کرامیکوس معروف شده. یه مسیر یا راه رو نشون داد که از آتن به یه جایی به نام سِمِتری میرسیده که قبرستان بوده و اتفاقا این قبرستان، الآن در همین سایت کرامیکوس واقع شده و میشه بقایای قبرها رو دید. به هر حال در این تردیدی نبود که افلاطون در این راه قدم زده و راه رفته. واجب بود که اونجا راه برم.

صحبت در مورد تاریخ یونان و ایران بین من و اون فرد مسئول در موزه که اسمش جرج بود، طولانی شد. اونقدر که برای هر دوتامون انگیزه شد بیشتر با هم صحبت کنیم. پیشنهاد داد که ساعت 8 با هم بریم یه قهوه بخوریم. منم با کمال میل پذیرفتم.

بعد از جرج جدا شدم و رفتم در بخش های دیگه سایت قدم زدم. این دفعه با یه مسئول دیگه سایت سر صحبت باز شد که یه دختر جوان بود. وقتی بحثمون به همزمانی ساخت این شهر و پرسپولیس رسیدیم و براش از کوروش گفتم، گفت که مجسمه یک نفر در همین موزه هست به نام کوروس! داشتم شاخ در میاوردم! توضیح دادم که شماها کوروش رو به نام Cyrus (سایروس) میشناسین. اما اون تاکید کرد که یه مجسمه به نام Kouros در موزه هست! سریعا به موزه برگشتم و دنبال اسمش گشتم. درست بود! کوروس بود. دوباره دنبال جرج گشتم و موضوع رو گفتم. توضیح داد که اونها کوروش ما رو کیروس تلفظ میکنن و کوروس خودشون به معنای پسر جوان یا همون تینیجر خودمونه! یه چیز دیگه هم گفت که معادل دختر جوان بود، ولی یادم رفت چی بود…

از کرامیکوس بیرون اومدم و رفتم هاستل تا EurailPass ام رو بردارم. رفتم دفتر رزرو superfast که باید یا اون از یونان به ایتالیا میرفتم. با پاس اروپایی (یوریل پاس) که قبلا توی ایران خریده بودم، هرینه کشتی شد ۲۷ یورو که اون هم به دلیل های سیزن بودنش بود. اگه نه باید مجانی می بود.

ساعت نزدیک 8 بود. به سرعت رفتم دوچرخه رو تحویل دادم و رفتم میدان موناستیراکی که با جورج قرار داشتم.

جورج

جورج اونجا منتظر بود. من رو که دید از ATM پول برداشت و من رو به یک قهوه در کافه ای با نمای آکروپولیس و آگورا دعوت کرد. نشون به این نشون که از ساعت 8:15 تا 1 شب نشستمون و گپ و گفتمون طول کشید و کلی از فرهنگ هم برای هم تعریف کردیم. جمعه شب ها اینجا مثل چهارشنبه شب های خودمونه که فرداش خیلی ها تعطیل اند و تا دیر وقت بیرون می مونن.

چند تا چیز یگم شاخ دربیارین! یونانی ها این چیزا رو دارن: کوفته – دلمه – باقلوا و کلی خوراکی های دیگه که درست به همین نام میشناسن!

به هر حال ساعت 1 برگشتم هاستل، تا 4 صبح تجاربم رو نوشتم و بعد در یک حرکت تاریخی همشون پرید!

روز بعد

شنبه سوم جولای اما اتفاق تاره ای نداشت و همش توی راه بودم. صبح همه چی رو جمع کردم. دوش گرفتم و اتاق رو نزدیکای ظهر تحویل دادم و رفتم ترمینال اتوبوس های آتن. با یک تاکسی که راننده اش زن بود رفتم و ۱۰ یورو هزینه اش شد. یه بلیط گزفتم از آتن به پاترا که حدود ۱۷ یورو بود و ۳ ساعت توی راه بودم. بعد از ظهر رسیدم به بندر پاترا و بعد از دو ساعت انتظار سوار کشتی سوپرفست شدم که از بندر پاترا در یونان به بندر باری در ایتالیا می رفت. من کابین نگرفتم و توی بخشی موندم که مثل صندلی های هواپیما بود. لابی خیلی خوبی داشت و تا دیر وقت نشستم مطلب نوشتم و از اینترنت وسط دریا لذت بردم!

صبح یکشنبه چهارم رسیدم باری که یک ساعت از نظر زمانی با یونان اختلاف داشت و اینجا یک ساعت عقب بود. برنامه ام این بود که برم ناپل. اما بنا به دلایلی ناچار به تغییر مسیر به رم شدم که حالا توضیح میدم.

پی نوشت:

– من الان در روز پنجم سفرم هستم و از دیشب تا الان رم هستم. اینجا شدیدا مشکل اینترنت و مشکل محدودیت زمان دارم. اما تلاشم رو میکنم که شرمنده تون نشم.

– واقعا هنوز نرسیدم که عکس ها رو تغییر سایز بدم. جز ۳ – ۴ تا که توی فیس گذاشتم. اما چشم…

– نمیدونستم که کریستین یعنی مسیحی. ضمنا اونا یه واسطه بین خدای آسمان و نماینده زمین میگن مسیاس که از لحاظ ظاهری به کلمه مسیح ما شبیهه.

– نوشتن یه مطلب با همچین حجمی، 3 ساعت طول میکشه!

– حدودا یک روز از نوشتن آنلاین عقب هستم. باید بیشتر تلاش کنم که به روزتر بشم…

– رم هم خیلی گرمه. اینجا یه B & B گرفتم که بد نیست. هزینه اش ۴۵ یورو برای هر شبه. از لحاظ محله مثل میدان راه آهن خودمونه. حالا یه پوست بهتر!

– یه دوست دیشب توی رم پیدا کردم که خیلی خوبه. اسمش فرانچسکو است و حالا باهاش آشنا میشین.

– من خوبم، از همه ممنون. فقط مشکلم زمانه…

آتن؛ شهر کافه ها (1)

شروع شد بالاخره این سفر. ساعت 1 ظهر پنجشنبه از فرودگاه آتن اومدم بیرون. بعد از چند دقیقه جستجو فهمیدم که میشه با خط 3 مترو از فرودگاه به میدان سینتاگما رسید. 6 یورو بهای بلیط بود و 13 ایستگاه فاصله تا این میدان معروف در قلب آتن. از مترو که بیرون اومدم، پشت سرم ساختمان معروف پارلمان قرار داشت که قطعا با 2 تا کوله سنگین، فرصت خوبی برای بازدید نبود. مستقیم رفتم داخل خیابان روبرو که تابلو راهنما نشون میداد میره به سمت خیابان اِرمو. من در نهایت باید یه اقامتگاه در حوالی محله پلاکا پیدا می کردم که این ماجرا حدودا 2 ساعت طول کشید و تقریبا میشه گفت ساعت 4 توی اتاقم بودم. هزینه اقامت برای هر شب 55 یورو بود که فکر کنم اوج  High Season بودن رو نشون میده.

به هر صورت بارهای اضافه رو گذاشتم توی اتاق و راهی تورهای پیاده روی از پیش تعیین شده رفتم. محله پلاکا درست در شمال آکروپولیس واقع شده و فاصله بسیار نزدیکی تا اونجا داره. منم که مطمئنا انتخاب اولم، دیدن آکروپولیس بود و لذا با همراهی یک نقشه حرکت کردم.

آکروپولیس

آکروپولیس یکی از مهمترین سایتهای تاریخیه دنیا است که بر روی یک بلندی (تپه) واقع شده و شامل چند تا بنای مهمه. بالا رفتن از شیب ها و پله هاش حسابی انرژی میخواد، اما هرچی که انرژی از دست میدی، وقتی به بالا میرسی دوباره به دست میاری!

اعتقاد آتنی ها اینه که آکروپولیس یک محدوده ماورایی و عجیبه و چند تا داستان در موردش میگن. اونها معتقدند که این محدوده انرژی زیادی داره و اگر وقتی خسته هستی به اونجا بری، قطعا حالت خوب میشه. به نظرم این قانون واقعیت داره، چون برای من همچین اتفاقی افتاد. اونا برای عجیب بودن اینجا دلیل دیگه ای هم دارن، و اون اینه که علیرغم وجود آنتن های متعدد موبایل، بعضی از جاها آنتن موبایل از دست میره و این رو هم یکی از دلایل خاص بودن اینجا میدونن و میگن که این اتفاق بر اثر قدرت های غیر طبیعی اینجا رخ می ده. به هرصورت برای رسیدن به بالای تپه، اول باید یه سری مسیرهای شیب دار رو طی کرد و بعد باید یه سری پله های نسبتا بلند رو بالا رفت. انتهای پله ها، دروازه ورودی آکروپولیس واقع شده که از همینجا میتونی دیگه انرژی های از دست رفته رو پس بگیری.

مهمترین بنای یونان درست همینجا قرار داره. معبد معروف پانتئون. اما اینکه پانتئون چی هست، خودش داستان بسیار جالبی داره. این معبد مربوط به یکی از خدایان 12 گانه یونان باستان و دقیقا مربوط به خدای دانش یعنی “آتینا” است. هر کدوم از خدایان یونان معبدی داشتند که معبد پانتئون اینجا قرار داره. در زمان باستان، دور آتن یک دیوار قرار داشته که ورودی شهر از یک مکانی به نام کرامیکوس یا سرامیکوس بوده که الان هم یک سایت تاریخی در اون محل هست. دلیل نام گذاری سرامیکوس رو حتما در بخش خودش توضیح میدم. اما اونچه که میخواستم بگم این بود که رهبر مذهبی آتن (مثلا یکی مثل پاپ الان) در یکی از روزهای ماه آگوست در هر سال که به نام روز آتن نام گذاری شده بوده و بهش روز پاناتینا گفته میشده، از سرامیکوس با کشتی میومده به آکروپولیس برای تشکر از خدای دانش یعنی آتنا.

حالا وجه تسمیه هر کدوم از اینها هم خیلی جالبه. اسم شهر آتن که واضحه از اسم همین خدا یعنی آتینا (یا آتنا) گرفته شده. اسم روز پاناتینا هم از ترکیب دو کلمه “پان” و “آتینا” تشکیل شده که کلمه پان به معنای همه و کلمه آتن هم که همون نام شهر بوده و در کل معنای کلمه میشده همه آتن. این کلمه پاناتینا یا ترکیباتش چند جای دیگه هم در آتن به چشم میخوره. یکی اسم خود معبد که توضیحش رو میدم. یکی در استادیوم برگزاری اولین المپیک (بیشتر از 100 سال پیش) که اسمش استادیوم پاناتیکو است دیده میشه. الان هم که اسم تیم ورزشی معروف یونان رو همه میدونن: پاناتینایکوس.

اما خود کلمه پانتئون ریشه اش از کلمه پانتئوس گرفته شده که در یونان باستان به دختر باکره گفته میشده و دلیلش هم این بوده که خدای دانش باکره بوده و اسم معبدش بیانگر این موضوع بوده.

از اینها که بگذریم، خود معبد خیلی دیدنیه. کنارش هم یک معبد کوچکتر هست که فکر کنم مربوط به یکی دیگه از خدایان بوده و از اون صرفا چند تا ستون به شکل انسان و چند بخش از دیوارها و یک ورودی باقی مونده.

کمی پایین تر از سایت اصلی، 2 تا تاتر رویاز که مربوط به همون زمان البته کمی بعد از اونه. از یکی اش تقریبا چیزی باقی نمونده، اما یکی دیگه اش رو همه در کنسرت یانی به یاد میارن که هنوز هم برای بعضی برنامه ها استفاده میشه.

بالای سایت، به علت بلند بودنش، مناظر خیلی خوبی از آتن رو میشه تجربه کرد. یه بخشی هست که میشه منظره شمال و شرق آتن رو دید که همیشه پر از بازدید کننده است. بخش جنوبی اش هم دید زیبایی داره.

همونطور که گفتم، شمال آکروپولیس منطقه پلاکا و همین طور محله آنافیوتیکا قرار داره و تقریبا به هم چسبیدن. دور آکروپولیس در بخش جنوب شرقی، جنوب و غرب توسط یک مسیر پیاده روی سنگ فرش احاطه شده و پیاده روی داخلش واقعا لذت بخش بود. من از شرق این مسیر پیاده روی کرده بودم تا در ورودی اش که حدودا جنوب غربی سایت قرار داره. از سایت که بیرون اومدم مسیر پیاده روی رو به سمت غرب ادامه دادم و تقریبا نزدیک به بک دور کامل، دورش چرخیدم. انتهای این مسیر به بخش غربی خیابان اِرمو ختم میشه. اما یک کم مونده به انتهای مسیر، یکی دیگه از جاذبه های آتن یعنی آگورا قرار داره.

آگورا

آگورا هم مثل آکروپولیس یه سایت تاریخیه که البته روی بلندی قرار نداره. این سایت هم از بخش های مختلفی تشکیل شده که به جز یک معبد، مابقی بناهاش فقط ویرانه هاش باقی مونده. اما خود معبد آگورا که مربوط به خدای آتش بوده، نسیتا سالم تره. کلمه آگورا در زبان یونان باستان به معنی مکانی برای صحبت بوده و انگار افرادی مثل سقراط یا افلاطون در اونجا صحبت میکردن. اما الان آگورا به مکانهای خرید یونان گفته میشه و علتش هم اینه که این مکانها، برای صحبت با همدیگه مناسبه.

کافه ها

قبل از آغاز سفر، فکر میکردم که یکی از بخش های اصلی سفرم، کافه های پاریس خواهد بود. اما اعتراف میکنم همونطور که آرش گفت، کافه های آتن بی نظیره…

همه جای شهر پر از کافه است. پر از کافه، اما چند جا میشه تمرکز بیشتری از کافه ها رو دید. محله پلاکا، محله اومانیا، غرب مسیر پیاده روی دور آکروپولیس، میدان موناستیراکی، میدان پسیرمی و به طور کلی حد فاصل شمال آکروپولیس تا  میدان اومانیا. از شرق هم از میدان سینتاگما و از غرب هم تا غرب خیابان اِرمو. همه جای این محدوده و این محله پر از کافه است. اما دو جا از این خیابونا متفاوت از بقیه اونا است.  یکی خیابان جنوبی محله آنافیوتیکا و انتهای غربی مسیر پیاده روی دور آکروپولیسه که به علت منظره آکروپولیس خیلی مشتاق داره. یکی دیگه اش هم خیابان میائولی در محله موناستیراکی است که دلیل معروف بودنش، اجرای زنده نوازنده ها است که حس خیلی خوبی رو منتقل میکنه.

کتابخانه آدریان

به هر حال بعد از آگورا، محله آنافیوتیکا رو رد کردم و به میدان موناستیراکی رسیدم. یک میدان مردمی و منحصر بفرد که همیشه ی خدا پر از آدمه. خیلی حس قشنگی داره این میدون. جنوب میدان، 2 تا سایت تاریخی است. یکی کتابخانه آدریان و یکی رومن آگورا. ساعت 7:30 رسیدم به کتابخانه که حدودا 15 دقیقه تا تعطیل شدنش مونده بود. جز یک دیوار پر از ستون و چند ستون مجزا در یک بخش سایت و یک طاق و چند ستون دیگه در یک بخش دیگه سایت، چیز دیگه ای از این سایت تاریخی باقی نمونده. بخشی از دیوار شمالی سایت هم با داربست محافظت میشه.

کافه و قهوه

از صبحانه توی هواپیما تهران – دوحه هنوز چیزی نخورده بودم. هوس یک قهوه یونانی بدجور قلقلک میداد. بنا بر این رفتم خیابان میائولی و این حس رو پاسخ دادم!

همین موقع، یک گروه یا لباس هایی مثل لباسهای نظامی در حالی که مارش میزدن، از اونجا عبور کردن که دنبالشون هم کلی از مردم راه میرفتن. از عکس العمل آدمای اونجا متوجه شدم که این بخشی از مراسم بزرگداشت یک تازه مرحوم شده است.

خستگی مفرط و خواب آلودگی، اجازه نداد که مکاشفات رو ادامه بدم. اتاق خواب شدیدا من رو صدا میزد و من این دعوت رو با تمام وجود اجابت کردم.

پی نوشت:

–         کبوترها تقریبا همه جا هستن. درست مثل سگ ها و گربه ها. مشخصات کبوترهای آتن اینه که رنگشون غالبا خاکستریه و وقتی بهشون نزدیک میشی، ازت دور نمیشن و نمی پرن. سگ ها شدیدا ولو هستن و اصلا حوصله ندارن و این ور و اون ور افتادن. گربه ها هم که بدتر از سگ ها همشون چاق و همیشه خواب!

–         امان از کافه ها… واقعا فقط وقتی میبینی میتونی لمس کنی…

–         همه این مطالب رو قبلا هم نوشته بودم، اما همشون پرید! دوباره کاری واقعا سخت بود!

–         واقعا فرصتی برای سوعاتی خریدن نیست…!

دوحه

این اولین یادداشت من در یک سفر و به عنوان یک سفرنامه است. حدود ۳ ساعت طول کشید (درست تا ساعت ۴ صبح) که تجاربم رو در روز اول اقامت در آتن بنویسم. اما احمقانه ترین کاری که کردم تا اینجای سفر، این بود که اون رو مستقیم توی محیط بلاگفا تایپ کردم و بعد از فشردن دکمه ثبت، با این پیغام مواجه شدم که لطفا نام کاربری و کلمه عبور را وارد کنید!!!
قطعا نمیتونم در مورد احساسی که بهم دست داد توضیح بدم، اما میتونم به یقین بگم بدترین احساس ممکن بود…

به هرحال باید دوباره بنویسم و این بار از کمی قبل تر یعنی از دوحه می نویسم، البته فردوگاه دوحه.

نکته ای که در فرودگاه دوحه نظرم رو جلب کرد، این بود که حدودا از هر ۱۰ نفری که وارد فرودگاه میشدن، بیشتر از ۹ نفرشون میرفتن به سمت سالن ترانسفر که بیشترش هم مقاصد اروپایی بود و اگر کمی به حافظه مون رجوع کنیم، یادمون میاد که قطر کلی جنوبی تر از شهرهای مهم اروپا است، اما تونستن با یه سری چیزا کلی از مسافرای شرق رو به جنوب بکشونن و بعد به غرب ببرن!

حیف این موقعیت طلایی تهران که به همین سادگی از دست رفته… یعنی واقعا نمیشه توی سالن ترانزیت فرودگاه امام، قوانین اسلامی نباشه و از این موقعیت بهتر استفاده بشه؟

اما نکته جالب دیگه ای که توی فرودگاه دوحه بود، طراحی خاص سالن بود. به این ترتیب که یک سالن نسبتا بزرگ وجود داره با کلی کانتر که در جاهای مختلف سالن قرار داره، حتی وسط سالن. اما نکته اینجاست که هر کدوم از سالن های ترانزیت این کانترها، به صورت اختصاصی است و درست زیر کانتر واقع شده و مسافر بعد از عبور از گیت، با پله برقی به سمت سالن ترانزیت اختصاصی همون پرواز هدایت میشه. نمیدونم چند فرودگاه دیگه هم این سیستم رو دارن، اما برای من که اولین بار این سیستم رو دیدم خیلی جالب بود.

آنچه که مسلمه اینه که من باید دوباره همه چیز رو درباره آتن بنوسیم که تلاش میکنم امروز در حد فاصل آتن تا بندر پاترا توی اتوبوس این کار رو بکنم و در اسرع وقت با پیدا کردن اولین اینترنت کانکشن، آپلود کنم.

پی نوشت:

– از آرش عزیز و اشکان عزیز که از قبل از سفر تا الآن همراه و یاورم بودن و هنوز هم لطفشون شامل حالمه واقعا ممنون.

– آتن خیلی هوا گرمه، خیلی زیاد

– سفرنامه را باید اول در فایل ورد نوشت و بعد در بلاگفا کپی کرد!

– توی آتن یه دوست خیلی خوب پیدا کردم که خیلی اطلاعات ازش گرفتم.

1 21 22 23